• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 جمعه , 27/مهر/1397
زمان :    

today :
 Friday , 19/October/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
19امروزmod_vvisit_counter
10دیروزmod_vvisit_counter
365این هفتهmod_vvisit_counter
858هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1536این ماهmod_vvisit_counter
1934ماه گذشتهmod_vvisit_counter
107248کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 7 مهمان حاضر
IP شما: 54.224.118.247
 , 
امروز: 27 مهر 1397

ازتولدتانوجوانی شهید علی آقا ماهانی(فصل اول (

فصل اول۱

‏... قوس بود .


‏زمینی که چهار دیوار گلی دورش را گرفته بود،‏از رگبار پراکنده باران خیس شده بود وکاهگلش می ریخت . چند بار به آسمان نگاه کردم . بیهوده ! بازهم می بارید . مثل اینکه دلش از من پردردتر بود. عشایر دلش نترس است،  اما این تن من بود که از درد مچاله می شد . صغرا بود . مادر بچه هایم . گفتم الهی خودت به دادم برس . هراسان به کوچه دویدم . کوچه نه، بیابانی روبرویم بود ، تاریک و ظلمانی، و خلوت،‏ چون بی پناهیم. بی یار و یاور بودم . «آی خدا، ‏دل آسمانت چقدر پره؟ خواهر بزرگه صغرا التماس  می کرد که زودتر بروم، اما به کجا؟ صدایش هنوز توی گوشم پیچیده ... «ای خدا بساز برامان ... باران حالا شلاق کشیده بود و رحم نمی کرد . یاد روزهای زندگی با ایل افتاده بـودم، ‏که در پهنه بیابان می رفتم و یابو راهی می زدم، ‏و گل تا ساق پاپم بالا می آمد . برو حیوون، ‏سیاهی چادر که از فرسخ معلوم نمیشه،  بعد دوباره می رفتیم تا به سیاه چادرها می رسیدیم و «ننه بچه گیر» را که اول مشتلق بچه ندیده را می خواست، ‏برمی داشتیم و دوباره به عقب هی میکردیم . ننه بچه گیر لرز می کرد تا دلمان برایش بسوزد و نمد به سر و تنی بکشیم، ‏که می کشیدم، ‏تا سرما تنش را سیاه نکند . . . اما آن شب سیاه چادرها نبود. بیابان تنهایی و نا امیدی بود و خاک ننه بچه گیر را هم باد برده بود . چه شب تلخی بود، ‏و صبح چه بی هنگام رسید . آرزو کردم کاش نمی رسید. ها . . . دلم خوش بود از طفلم و قلبم خون بود از ناعلاجی زندگی. دست تنگ بودم. علی آقا همان شب که من پرسه می زدم تا«ننه بچه گیر» دیگری پیدا کنم، ‏به دنیا آمد . مهرماه ۱۳۳۶ •

‏ماه قوس !

‏رفتم سراغ دفتردار زرتشتی کارخانه، ‏التماس کردم تا صنارسی شاهی حقوقم را بدهد. گفت نمی شود. فعلأ نداریم. طناب دلم، ‏از دلو امید برید و به چاه ناچاری افتاد . آی . .. آی مرد ناعلاج دست تنگ، چرا داری می افتی ... خدایا مشد حسن را چاره بده ‏صغرا چه می شود؟ تنمان که قوت نداره، شکم خالی و درد و زخم؟ نگاهش می کردم و با خودم می گفتم : صغرا حالت رامی دانم، اما چه کنم که دست تنگم ... کاش میان ایل می ماندیم کاش صحرا و بیابان را خشکی نمی گرفت، ‏تا روغن زرد را میان کاسه ای،  برایت تریت می کردم . . . می خوردی، ‏. . . بخور . . . نوش جانت .. . به دفتردار گفته بودم خودت قرض بده ‏کار می کنم و دار قالی را بلند می گیرم. گفت نه، ‏آمدم خانه. جز چادر صغرا چه در خانه داشتم؟ هیچ ! . دلتنگ نگاهم کرد . . . وای مادر بچه ها، ‏مادر علی آقا، ‏اینطور نگاهم نکن. زخم به جانم بزنی ‏بهتر از این نگاه است . زخمم بزن ، ولی شوهر فقیرت را دلتنک نگاه ‏نکن . باور کن به هر دری زدم نا امید شدم . گفت ببر. چادر را برداشتم ‏تا به پولی گرو بگذارم. باران دوباره شروع شده بود. پرزورتر از‏دیشب، اما من نمی فهمیدم. درد زور می زد و، تکه سنگی بودم، زیر‏سیلاب غم. نمی دانستم به کجا می روم. از میان گل و لای می رفتم و غافل از خودم بودم. یکباره دستی بازویم را گرفت. خدا نور به قبرش ببارد، گفت: کجا با این پریشانی؟ سرم را اندا ختم پایین. گفتم: می رم جایی، کار دارم. گفت: این چادر چیه؟ تازه فهمیدم چادر تو دستم است و، خیس خورده از باران، مچاله شده. نتوانستم جوابی بدهم. سکوت کردم. اشکم بی آنکه متوجه بشوم ریخت و با باران قاطی شد. شاید هم چشمم سرخ شده بود که گفت: «من غریبه نیستم»  منم بغض دلم ترکید. حس کردم خیلی امین است. خدا رحمتش کند. صد تومان‏از جیبش درآورد و گفت، این را بگیر به عنوان قرض الحسنه، هروقت داشتی بده، اگه هم نداشتی، حلال! قدم نو رسیده هم مبارک باشد انشاء الله ... و سالها گذشت. علی آقا هرشب می آمد کنارم و می نشست. تازه مدرسه رو شد ه بود. می گفت: «بابا چشمهات خیلی خسته اس، اینقدر قالی نباف. می گفتم بابا جان، ما باید جان بکنیم و زحمت بکشیم، شکم که با باد هوا سیر نمیشه». بچه بود، اما می دیدم دلش از این همه سختی به درد می آمد و آرام گریه می کرد. هفت سالش بود که دیدم جا نماز پهن کرده و راز و نیاز می کند. می گفتم: خدایا ‏خودت به این زبان بسته رحم کن. سالها حالا چطور آمد، بگذرد، اما گذ شت و علی آقا بالاخره دیپلمش را گرفت. یک روز رفته بودم دادگاه تا زن و شوهری را آشتی بدهم. جلو اتاق نشسته بودم که دیدم یک نفر دارد روزنامه می خواند. پرسیدم چی نوشته؟ گفت: اسم قبول شدگان دانشگاه است پدر، ‏به درد تو نمی خورد. گفتم: علی آقا «ی» ما هم قراره بره دانشگاه ‏زحمت بکشید ‏ببینید اسمش هست. نگاه کرد و گفت: بله. علی آقا ماهانی قبول شده. خیلی خوشحال شدم. وقتی به علی آقا گفتم، گفت نه، ‏من قبول نشدم. این درست روزهایی بود که امام پاریس بود. گفتم: من می دانم قبول شدی، چرا نمی خواهی بروی؟ گفت: وقتش گذشته، ‏بعد من هم کارهای ضروری تری دارم . از آن روز بود که ما علی آقا را کمتر دیدیم . می رفت قم یا تهران. من هم به او اعتماد داشتم. می دانستم خیلی پاک است. معلم من بود. با زندگی که می کرد به من درس عبرت می داد. درس بزرگی و جوانمردی. ‏قبل از انقلاب یک روز از کارخانه برگشتم و دیدم کسی در خانه نیست. محمود کوچکترین پسرم جلو در ایستاده بود و نگاه می کرد . همین پسری که با علی آقا مثل دو روح در یک جسم بودند. گفتم محمودجان مادرت کجاست؟ هوشیار بود. اول چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت . گفتم پسرجان چی شده؟ گفت صبح یک نفر آمد و گفت داداش علی را در کازرون زندانی کردند. حالا مادر و داداش حسین هم رفتند آنجا. شبانه راه افتادم به طرف کازرون و نزدیک صبح رسیدم. باران شدیدی می بارید. از ساعتی که از خانه بیرون آمدم، چیزی نخورده بودم. رفتم به قهوه خانه ای تا صبحانه بخورم. قهوه خانه در یک زیرزمین بود و آب باران تا نیمکتهای قهوه خانه بالا آمده بود. اولین لقمه را که به دهانم گذاشتم دیدم دو نفر وارد شدند . کراوات زده بودند و عصبانی به من چشم دوخته بودند. یکی از آنها آمد و پهلویم نشست و گفت: «تو این شهر چکار داری؟» گفتم به شما مربوط نیست، مگر قدغنه؟ مرد دومی گفت: تو پدر علی آقا ماهانی هستی؟ خیلی تعجب کردم. گفتم: فرضاً که باشم. آمد جلوتر و زل زد تو چشمم و گفت: هستی یا نیستی، نمی دانم، تا ظهر نشده، گورت را از اینجا گم می کنی. حقیقتاً نفهمیدم اینها از کجا فهمیده بودند که من پدر علی آقا هستم. آنها که رفتند، قهوه چی یک استکان چای آورد و گفت: اینها را شناختی؟ گفتم: نه. گفت: اینها ساواکی بودند. بعد پرسید با تو چکار داشتند، لابد زندانی داری؟ گفتم من پدر علی آقا ماهانی هستم. زد روی دستش و گفت: بلند شو پدر بیامرز، مثل توپ در شهر پیچیده که پسرت و چند نفر دیگر، از آن خرابکارهای بزرگ هستند. تو هم که اینجا نشستی برای من مسئولیت دارد، دوتا پا داری، دو تا دیگر هم قرض کن در برو، اگر نروی اینها می گیرند می کشندت، بلند شو پدر جان، بلند شو تا کار دست ما ندادی. گفتم حالا اینها کجا زندانی هستند. گفت: زندانیهای سیاسی را آوردند داخل پادگان. از قهوه خانه بیرون آمدم و پرسان پرسان پادگان را پیدا کردم . جلو در دژبانی گروهبانی به دیوار تکیه داده بود و سبیلش را تو دهان می جوید. لات بود. گفتم من آمدم سراغ پسرم. گفت: پسرت کیه؟ گفتم علی آقا ماهانی. وقتی اسم او را آوردم شروع کرد به فحش دادن. بعد وقتی یک لحظه سرم را برگرداندم، یک شیشه مشروب را پشت گردنم خالی کرد. استواری آنجا بود که وقتی دید به گروهبان گفت: چرا اینکار را کردی؟ گروهبان که انگار مست هم بود دوباره فحش داد و گفت: باید این پدرسوخته ها را بکشید. این هم مار تو آستین خودش پرورش داده، یارو اعدامیه، آن وقت این آمده که یک راست برود ملاقاتش کند. زکی! خیلی لج داشت . قبل از آن روز هم یکبار آمده بودم کازرون . شاید یک ماه قبل از این موضوع. علی آقا گفته بود مردم به خیابانهای شهر ریختند. در واقع تازه هوای پاک انقلاب شهر و روستا را از بوی خود به شور و جنش درآورده بود که رفتم تا علی آقا را که برای ادامه سربازی به شهر کازرون فرستاده بودنش، ‏ببینم. وقتی وارد کازرون شدم، ‏جابه جا در خیابانها توپ و تانک دیدم. در شهر،‏ از دم غروب دیگر حکومت نظامی بود. فکر می کردم اگر شب کسی را بگیرند، حتماً اعدام کمترین مجازاتش خواهد بود. به همین خاطر سریع به نشانی که ازعلی آقا داشتم رفتم .

‏خانه اش کوچک بود، اما باصفا. هرچند وقتی شنیدم علی خانه اجاره کرده خیلی تعجب کردم. چون در پادگان، جای خواب و استراحت برای سرباز و درجه دار وظیفه بود. وقتی وارد خانه شدم، ‏به جز خودش، ‏هفت نفر دیگر هم بودند و همه، نورانی، ‏شب که شد، ‏دیدم هرکدام مشغول کاری شدند. یکی کتاب بسته بندی  می کرد و چند نفر دیگر اعلامیه ها را مرتب می کردند. از کسی که کتابها را بسته بندی می کرد پرسیدم: پسرم، ‏اسم شما چیه؟

‏گفت: علی

‏از نفردوم پرسیدم: گفت «علی»

اسم همه آنها علی بود. تا به حال چنین جمع رفیقی، ‏ندیده بودم که همگی یک اسم داشته باشند. خدا را شکر کردم که هم اسمشان علی بود؟ هم علی وار زندگی می کردند. مدتی بعد که از کازرون برگشتم. این بچه های پاک و صادق لو رفتند، اما علی آقا با شهامت و شجاعت تمام، هفت علی از هشت علی را رهاند و تمام تقصیرها را خود به گردن گرفت ... بله داشتم می گفتم. همان استوار رفت تو اتاق دژبانی و با فرمانده پادگان تماس گرفت. حالا من از باران خیلی خیس شده بود و تنم بوی مشروب می داد. استوار پرسید چقدر ملاقات می خواهی؟ گفتم هرچی شما بدهید. بالاخره بعد از یکساعت انتظار موافقت شد که ده دقیقه ملاقاتی به من بدهند . رفتم تو حیاط پادگان و منتظر ماندم. یک ربع ـ بیست دقیقه بعد دیدم شانزده ـ هفده نفر،‏علی آقا را انداختند وسط و می آیند. علی آقا دست بند به دستش بود و صورتش از ضربات مشت و لگد باد کرده بود. تا به من رسید سلام کرد و گفت: بابا به اینها که التماس نکردی؟ اینها حتی لایق حرف هم نیستند. فقط یک مشت خود فروش بی دین هستند که فکر می کنند می توانند همیشه ظلم کنند. گروهبان که از شنیدن آن حرفها در جمع می ترسید،  به سربازها اشاره کرد و او را ‏در حالیکه به روی زمین می کشیدند، ‏بردند. امآ صدای الله اکبر گفتنش قطع نمی شد. باور نمی کردم پسرم این همه شهامت داشته باشد. البته از آدمی مثل او این انتظار هم می رفت . من آن زمان آگاه نبودم . زمانی بیشتر فهمیدم که علی آقا به دانشگاه نرفت و ما کمتر او ‏را  می دیدیم. هر وقت هم به منزل می آمد سه ـ چهار ساعت بیشتر نمی ماند. اطمینان ما به ا‏و چنان بود که حتی یکبار نمی پرسیدیم شبها کجا هستی، ‏یا این چند روز کجا بودی؟ دوستانت چه کسی هستند؟ می دانستیم هر کجا باشد، در راه خداست و ذره ای خطای جوانی در او نیست. در فواصل ساعات یا روزهایی که منزل نبود،‏متوجه شدم کسانی می آیند و سراغ او را می گیرند، ‏که هیچ شباهت و قرابت رفتاری با علی آقا ندارند.

‏یکی از اینها، ‏مرد قد بلند و چشم سبزی بود که روزی به در خانه آمد و سراغ علی آقا را ‏گرفت. گفتم: «نمی دانم کجاست». ‏از موقع ایی که دیپلم گرفته،‏به دنبال کار به این شهر و آن شهر می رود. خیلی سمج بود. از همه جا و همه چیز پرسید و در آخر سری تکان داد و رفت. چند روز بعد همسایه ها گفتند: «مأمور سازمان امنیت از شما چی می خواست؟»

‏گفتم: «سازمان امنیت چیه؟»

‏گفتند: اینها دنبال افراد ضد شاه هستند.

‏آن وقت فهمیدم چرا علی آقا مدام به قم می رود و برمی گردد؟ سر ما به کار خودمان گرم بود ونمی دانستیم که روزی همین بچه های مظلوم و پابـــرهنه،‏انتقام سالها بدبختی ما را می گیرند. با گذشت این دوران  پر از خفت، ‏بالاخره،‏انقلاب به پیروزی رسید و از شکنجه گاههای ساواک آزاد شد. نرسیده،  شروع کرد به فعالیت در محله خودمان. مسجد هاشمی، مسجدی بود که بجز چند پیرمرد و پیرزن کسی در آنجا نماز نمی خواند. پیش نماز هم نداشت. آن روزها علی آقا شب و روز نداشت. دائم به این طرف و آن طرف می دوید. تا در آخر با چند نفر از دوستانش توانست نماز جماعت را در مسجد برقرار کند. دوستانش او را بعنوان پیش نماز انتخاب کرده بودند، ‏که بعدها علی آقا گفت: چه کنم؟ لایق نبودم، ‏ولی مسئله اسلام و انقلاب درمیان بود. وقتی نماز تمام می شد و از مسجد بیرون می آمد، ‏یک عده که از قبل برنامه ریزی کرده بودند. جلو مسجد جمع می شدند و با چوب به پیت خالی می کوبیدند و می خواندند: آی، ‏ای شیخو آمد. علی آقا می توانست هرکاری بکند، ‏اما صبر ایوب داشت،می دانست چه می خواهد و چطور باید عمل کند. در نهایت هم طوری رفتار کرد که همان کسانی که می آمدند جلو مسجد و می خواندند و می رقصیدند، ‏شدند از بندگانمؤمن و بچه های مخلص. آنهایی هم که به راه نیامدند به انواع و اقسام انحرافات اجتماعی مبتلا شدند و روزگار بسیار بدی پیدا کردند.  علی آقا می گفت: این قدرت خداست. یک روز باعجله وارد خانه شد و گفت کارتن خالی نداریم؟

‏گفتم: پسرجان تو که هنوز رمقی نگرفته ای و آثار شکجه در بدنت هست! باز کجا می خواهی بروی؟ کارتن را برای چی می خواهی؟

‏گفت: این مسجد هاشمی (مسجد محل) را قفل کرده اند. مگر در مسجد باید قفل باشد؟ حالا هم می خواهم این کتابهایی را که در خانه دارم، ‏با کارتن جلوی مسجد بگذارم و جوانها را به آمدن مسجد تشویق کنم. همین کار را هم کرد. بعد کتابخانه را در مسجد افتتاح کرد. دیگر شب و روز نداشت. هرچه پول به دست می آورد. بابت خرید کتاب خرج می کرد. بعد هم نماز جماعت را تقویت کرد. قبل از آن شاید ده نفر هم با هم نماز جماعت نخوانده بودند. وقتی کتابخانه و نماز جماعت قوت گرفت، ‏می دانستیم با این عشقی که به جان علی آقا افتاده، ‏از خواب و خوراک خواهد افتاد، ‏عجب روحیه ای داشت این انسان شریف،‏که به حرف نمی آید. انقلاب که پله پله بالا رفت و حرکتهای سازنده بیشتر شد. روزی دیدم علی آقا خرت و پرتهای انبار را به هم می ریزد.

‏گفتم: علی آقا، دنبال چی می گردی؟ گفت: کلنگ داریم؟

پرسیدم: کلنگ برای چی؟

‏      گفت: می خواهم بروم جهاد سازندگی «نرماشیر». روستاهای آنجا نه ‏حمام دارند، نه غسالخانه می روم شاید کمکی بتوانم بکنم.

دوماه، شب و روز آنجا کار کرد. بعضی از شبهای جمعه که می آمد، سعی می کرد دستهایش را پنهان کند. وقتی مادرش به زور دست او را به دست  می گرفت، می دیدم که از دست من کارگر که پنجاه سال کار کرده بودم، بدتر بود. کف دستش، جای صافی نداشت. همه جایش ترک خورده و زمخت شده بود. مادرش گریه می کرد و‏می گفت: بگذار دستهایت را چرب کنم.

‏علی آقا بی خیال دستهایی را که در حال از بین رفتن بود پس می کشید و می گفت: همه تنم، دستم و پایم باید پر از ترک بشود تا پیش خدا شرمنده نباشم. من کاری نکرده ام. کاری نمی کنم.

‏اشک مادرش که شدت می گرفت. صورت او را می بوسید و می گفت: مادر، خودت را پیش خدا بی عزت نکن. این دستها برای زحمت ساخته شده! دست بی زحمت به درد زیرخاک می خورد. به این دستهای بابا نگاه کن. زحمت کشیده، از شکم خودش بریده و مرا ‏فرستاده تا دیپلم بگیرم. باید منم مثل خودش بار بیایم. عشقی در‏وجودش ریشه داشت که تنها خدا می داند چقدر باصفا و شوریده بود. یعنی مثل شکوفه های بهاری هر روز تغییری در او به وجود می آمد. یک روز آمد و چراغ روشنایی اضافه در خانه را برداشت و گفت من رفتم.

‏گفتم کجا؟

گفت:می خواهم بروم رحیم آباد زرند، برای بچه ها کلاس قرآن بگذارم. پرسیدم: جا و مکان چی؟

‏خندید و گفت : فکرآن نباش بابا، چادر صحرایی برایم تهیه کرده اند.

گفتم: هرجور که صلاح می دانی.

‏چراغ را پر از نفت کرد و رفت. چراغی که هنوز به یادگار باقیمانده. می گفتند. کلاس خوبی برای بچه ها درست کرده و خیلی به بچه های مردم خدمت کرده بود. تمام زندگی او قرآن بود و دلش می خواست این مجالست با قرآن را هم به بچه ها بیاموزد.

‏مدتی در این روستا بود و شبها تنها در چادر صحرایی می خوابید. غذایش هم در آن تابستان گرم که با ماه مبارک رمضان همزمان شده بود، ‏مقداری عدس و خرما بود که در سحر و افطار استفاده می کرد. از برکت قرآن و عشق به خدمت تا آن موقع زنده بود، ‏وگرنه هیچ دلبستگی دنیایی نداشت. او فرزند اسلام و انقلاب بود، که داشتن چنین فرزندی از افتخارات زندگی من است.

‏این عزیز چشم همیشه از ما دور بود و قلبم گواهی می داد فرزند خلف است. بعد از هرچند وقتی هم که می آمد، شبانه بود و وضو می گرفت و می گفت می خواهم چند ساعتی تنها باشم.

‏یک بار من و مادرش کنجکاو شدیم و رفتیم ببینیم چه کار می کند.  از پشت پنجره نگاه کردیم. دیدیم این جوان فرش را کنار زده و سرش را روی این موزاییکهای سرد گذاشته است و مناجات می کند. طوری ناله و زاری می کرد که ما هم پایین پنجره نشستیم و های های گریه کردیم. بارها مادرش دستهایش را به آسمان بلند کرده گفته بود: «خدایا، ‏شکرت که از من قالی باف فقیر، ‏چنین فرزندی سبز شد!» من هم ندیدم روزی را که این مظلوم به درگاه خدا شکایت کند. هرکس جای او بود و فقــری را که در زنـدگی ما بود، می دید، ‏دست به دعا برمی داشت و چیرهایی می خواست؛ اما هیچ وقت ندیدم در آن نمازی که او می خواند ‏ و ارزشش صد برابر نماز ما بود، ‏در آن دعاها و سوز و گدازی که دل سنگ را آب می کرد. طلب مال دنیا کند. سفره ما همیشه فقیرانه بود؛ اما این مومن با اینکه دوران جوانی خودش را می گذراند و احتیاج به تغذیه مناسب داشت، هروقت نان و پیاز هم می خورد، دستهایش را به آسمان بلند می کرد و می گفت: «خدایا، ‏ما را سیر کردی، ‏گرسنه تر ازما را هم سیرکن.» چون ما عشایرزاده هستیم .

‏عشایر به سختی خو می گیرد. دلش همیشه با خداست. اهل کلک نیست. علی آقا هم خون عشایر در رگهایش بود. ملاحظه همه را  می کرد. وقتی سر سفره غذا می نشست، ‏می دیدم خیلی آهسته غذا می خورد . بچـه های دیگر،‏چهار لقمه برمی داشتند و او هنوز یک لقمه اش را هم تمام نکرده بود. می گفتم: «علی جان یواش  می خوری؟ بخور، ‏جان بگیری .»

‏می گفت: «بگذار این بچه ها گرسنه از کنار سفره  نروند. اگر زیاد ‏آمد، می خورم.»

وقتی می دید همه کنار کشیده اند، ‏دسش را بالا می برد، ‏خدا را شکر می کرد، ‏دعا می خواند و از خداوند طلب رحمت و رزق حلال می کرد.

با خود فکرمی کردم بارالها، ‏این آدم که با شکم گرسنه، ‏تو را شکرگزاری می کند، اگر شکمش پر باشد، ‏چه می کند؟ می گفتم: «سیر شدی علی آقا؟»

‏می گفت: «در قلب آدمهای شکم سیر، ‏خدا پیدا نمی شود.»

چون باخدا بود، ‏نگاه هم می کرد دلمان رام می شد. اما میان حرفهائی که او می زد یک چیزی بود که دل دردمند ما را نوازش می کرد .

آن هم آرامش در گفتن حرفهایش بود .

چنان با آرامش مطلب را می گفت که دلمان می خواست بیشتر‏بگوید. حرف اضافه نداشت و حاشیه گویی نمی کرد. اگر نیاز بود، ‏حرف می زد؛ در غیر این صورت، با مونس خودش که قرآن بود، خلوت می کرد.

‏روزی گفتم:«علی آقا، چرا اینقدر کم حرف می زنی؟» گفت: «بابا، حرف به تنهایی که ارزش ندارد».

‏گفتم: «حرف با ارزش بزن بابا!»

‏خندید:

‏گفتم: «چرا می خندی؟»

‏      گفت: «چون الان هم دارم زیاد حرف می زنم؛ اما خدا می داند، هرچه کمتر حرف بزنیم، هم مسئولیت و هم گناهانمان کمتر می شود.»

می گفتم نگو پسرم. حرفهای تو بوی بهشت می دهد. یاد چیزی افتادم. حرف توی حرف می آید. می خواهم از تحملش بگویم. از آقائیش، که ‏تا عمر دارم قلب مرا می سوزاند. چون مظلوم بود و تمام سختی ها را با عزت نفس تحمل می کرد و حاضر نبود کسی به خاطر او به زحمت و مشقت بیفتد. قناعت و طبع بلندش، از او انسانی ساخته بود که اگر تمام دنیا را هم به او می دادی، حالش تغییر نمی کرد. معلم من بود . افتخار می کنم.که شاگرد فرزند خودم هستم. قبل از انقلاب رفتیم نزدش که در پادگان آموزشی کرمانشاه سرباز بود. چند ساعتی با هم بودیم. موقع برگشتن، قدری پول در جیبش گذاشتم و راه افتادم. فکر کردم خوشحال می شود چند قدمی نرفته بودم که دنبالم دوید و پول را به زور در دستم گذاشت. گفتم: «پسر، شهر غریب است، احتیاج پیدا می کنی.»

‏گفت: «من اهل هیچی نیستم. پول به درد من نمی خورد. خدا را خوش نمی آید تو با این دستهای پینه بسته شب و روز درکارخانه قالی ببافی و من اینجا عیش و نوش کنم.»

‏هر چه التماس کردم، قبول نکرد. موقع خداحافظی، سرم پایین بود تا اشکم را نبیند.

‏    با این احوال بارها شنیده بودم که یک عده می گفتند اینها که انقلاب کردند یا جبهه رفتند، از لحاظ مالی تامین، یا بچه پولدار بودند و فکرشان راحت است. یا وقتی به جبهه می رفتند می گفتند دولت به اینها ‏فلان و بهمان می دهد تا بروند بجنگند. آنــها باید ‏بچه های فقیر را می دیدند که با چه شور و علاقه ای به جبههمی روند. علی آقا تا زمانی که در خدمت اسلام و جنگ و انقلاب بود، ‏حاضر نشد یک ریال از سپاه یا بسیج بگیرد . دوستانش شاهد هستند. ‏وقتی به مرخصی می آمد، می رفت کارگری یا سبزی فروشی می کرد تا مخارج خودش را تامین کند و چشم به بیت المال نداشته باشد. شبها که همه ما خواب بودیم، پشت دار قالی می نشست و تا صبح کار می کرد. خیلی دیر فهمیدم که این مظلوم حتی پولهایی را که از راه کارگری و قالی بافی پس انداز  می کرد، به صورت ناشناس به خانواده های مستضعف می داد. اگر کسی را محتاج می دید، لباس تنش را هم می فروخت تا احتیاج او را برآورده کند. الحمدالله امروز دوست و دشمن می دانند اینها چه کسانی بود. شهداء با خدا معامله کردند. و این حرفها در آخرت جواب دارد. اینها باید جواب خدا را بدهند. که سخت است جواب دادن به خدا. منم که زبانم قاصر است. که هرچـه از این شهدا، بگوئیم کم گفتیم. اینها همه زندگیشان برای خدا بوده. حتی‏خواب و  خوراکشان، عصبانیتشان، نشست و برخاستنشان. یک مورد را ‏بگویم که روزی علی آقا آمد و گفت می خواهم بروم کارخانه پپسی. آن ‏موقع کار با جهاد سازندگی را تازه تمام کرده بود. گفتم علی آقا، آنجا به درد تو نمی خورد. آدمهایی که آنجا کار می کنند ناصالح و بی نماز ‏هستند. مگر خودت نمی گفتی آنها بهائی هستند. اما او تصمیم گرفته بود که حتما به کارخانه پیسی برود که رفت. روزی که برف سنگینی هم باریده بود، علی آقا برفها را پارو کرده، پتویی در همان محوطه انداخته بود و نماز جماعت را با ندای «عجلوا با لصلوه قبل الموت» شروع کرده بود. بچه هایی که مدتها از ترس در آنجا نماز نخوانده بودند، ترسشان ریخت و پشت سر علی آقا ایستادند. این شد اولین نماز، آن هم به جماعت. رئیس کارخانه دید که اگر وضع به همین شکل پیش برود، کلاهش پس معرکه خواهد افتاد با مظلوم نمایی به سپاه شکایت برد که یک نفر، که همین علی آقا باشد ـ داخل کارخانه دست به شرارت زده. سپاه، علی آقا را احضار کرد و چون باسابقه او آشنا نبود، توبیخ و بازداشت شد. خدا رحمت کند شهید محمود اخلاقی را، وقتی از این جریان مطلع شد، فوری رفت سپاه و سوابق سیاسی و قصد ایشان را که برپایی نماز و پاکسازی کارخانه از عناصر ناصالح بود، تشریح کرد.

مسؤولان سپاه با ایشان آشنا می شوند و عذرخواهی می کنند. بعد از تحقیقات وسیعی که سپاه انجام می دهد، جریان همدستی رئیس کارخانه با عناصر ضد انقلاب را کشف می کنند. یادم است حدود چهل نفر از کسانی که در این کارخانه کار می کردند، هرکدام به نحوی گم و گور شدند و رئیس آنها هم شبانه فرار را بر قرار ترجیح داد. یاد حرف علی آقا که می افتم، می گویم: «نانت حلالت.»

می گفت: «اینها را باید متلاشی کرد. تمام روز و شب اینها به توطئه علیه انقلاب می گذرد، اینها را باید داغان کرد.» و همین کار را هم کرد. آنقدر به دنبالشان رفت تا رد آنها را که حالا ضد انقلاب شده بودند، در کردستان پیدا کرد. باید یاد مان باشد که اشرار در کردستان چه کردند؟ بعد که دیگر جنگ رودررو شروع شد او که تکلیف خودش می دانست وارد عمل شد. یادم است بعد از اینکه در ظهر عاشورای59، گلوله ای در سومار به فک او خورد. خیلی ناراحت بود و بیقراری می کرد. می گفت: خدایا، سعادت شهادت را از من دور نکن. آنقدر زود شفایم بده که بتوانم دوباره به جبهه برگردم. وضعیت دهانش خیلی وخیم بود و غذا را از طریق یک شلنگ از بینی اش می خورد؛ اما باز آرام و قرار نداشت. هفت ـ هشت ماه داخل دهانش پیچ و مهره بود تا سرانجام کمی خوب شد. روز آخر که از بیمارستان حاج آقا مصطفی خمینی بیرون می آمدیم، گفت: «الهی شکر.»

معنی الهی شکر او را می دانستیم. مادرش ناراحت شد و گفت: «علی، فعلاً بگذار خوب بشوی. چند وقتی صبر کن.»

علی آقا با ناراحتی گفت: «یعنی می گویی خمینی را تنها بگذارم و بنشینم پیش دست شما؟ اگر تو مسلمانی، اگر نماز می خوانی، باید مرا تشویق کنی که هرچه زود تر برگردم جبهه! مگر نشنیده ای که روزی شاه می رود. نزد امام، مگر نشنیده ای که شاه معلون چی گفته و امام چی جواب داده اند؟»

سپس گفت:

‏- شاه از حضرت امام سؤال کرده بود: «تو با کدام سربازت می خواهی با من بجنگی؟» امام فرموده بود: «سرباز های من هنوز در‏گهواره هستند.» ما همان سرباز های داخل گهواره هستیم که بزرگ شده ایم. حالا  می گویی به حرف امام پشت کنیم؟»

اشک از چشمهای مادرش جاری شد و همان جا پیشانی اش را بوسید. آن روز بود که فهمیدم.

این جوان عاشق، حالا دیگر فقط فـرزند من نیست. او فرزند یک ‏ملت هم

بود. یک روز، از آن روزهایی که زخمی شده و از ما پنهان کرده بود، رفتم به بیمارستانی که سراغش را در آنجا داده بودند. از در‏ که وارد شدم. رنگ از روی او پرید. نفهمیدم چرا؟ هیچ فرقی هم ‏نمی کرد. آخر وظیفه پدری ام بود که در این شهر غریب نگذارم احساس تنهایی بکند. دست و پایش را گچ گرفته بودند و آثار درد در صورتش هویدا بود. با دیدن من، خودش را جمع و جور کرد. گفتم: «علی جان، آمده ام چند روزی اینجا باشم و از تو مواظبت کنم.»

دست روی نقطة ضعفش گذاشته بودم. نمی خواست شاهد درد کشیدنش باشم. ساعتی آنجا بودم که علی آقا گفت: «بابا، یعنی تو بچه ها را در خانه گذاشته ای که از من مواظبت کنی؟ من که کاری ندارم. اگر هم داشته باشم، پرستارها هستند. به خاطر خدا برگرد.»

بعد به پسر آقای سنجری که آنجا بود، گفت: «زحمت بکش، این بابای ما را به ترمینال ببر سوار ماشینش بکن وقتی مطمئن شدی رفته، برگرد.»

خلاصه تا آمدیم بفهمیم چه بکنیم، چه نکنیم، در جادة کرمان بودم و سرم از خستگی لق می خورد .

روزی هم که در عملیات شکست حصر آبادان، دوباره از ناحیه پا و دست به شدت مجروح شد، که ما بعد از هجده روز فهمیدیم. شدت  مجروحیت چنان بود که بعد از گذشت دوران بستری در بیمارستان هم درمان کامل نشد. فقط روزی دیدیم با آمبولانس آوردنش. از او پرسیدیم: «چطوری زخمی شده ای؟ زخمت چقدره؟»

خندید و گفت: «یک خراش کوچک زیر پاپم افتاده است و اذیتم  می کند.»

از ما اصرار که بیشتر توضیح بده، از او انکار. بعد هم به خاطر ‏اینکه ما نفهمیم وضعش چطور است، گفت به زهرا (خواهرش) بگویید زحمت باز و بسته کردن پانسمان مرا بکشد. زهرا را قسم داده بود که از دیده هایش با کسی حرف نزند. ما هم تا لحظه شهادت نفهمیدیم که پایش در عملیات روی مین رفته و پاشنه اش را از دست داده! حتی رزمندگانی که در جبهه با او بودند، نمی دانستند که یک پاشنة او چوبی است و این پاشنه را هم خودش ساخته است.

اما هیچوقت خودش و اعمالش را به رخ کسی نکشید وضعیت او را باید از چشم دیگران می دیدی تا بدانی این جوان چقدر زجر می کشید.  تکه تکه گوشت را به جانت وصله کنند یا جدا کنند و آخ نگویی؟ شوخی‏نیست!

یادم است برای شرکت در مراسم ختم یکی از آشنایان، ‏به کاظم آباد رفته بودیم. موقع نماز، ‏علی آقا رفت وضو بگیرد. به سختی حرکت می کرد. توجه همه به او جلب شده بود: اما علی آقا در حال خودش بود. دیدن این جوان با آن دست مجروح و فلج شده اشک را به چشم حاضرین آورده بود. در میان این جمع، ‏دو نفر روحانی بیشتر از همه تحت تاثیر قرارگرفتند. چنان اشک می ریختند که چهرة علی آقا از شرم قرمز شد . آن دو، او را بوسیدند و گفتند: «ما یک عمر عبادت کردیم و خالص نشدیم. امروز که یک نفر مخلص را از نزدیک می بینیم، ‏جلوی اشک خودمان را نمی توانیم بگیریم.»

اشکی که آن روز برای مظلومیت علی آقا ریخته شد،‏ مراسم ختم و گریه و زاری برای آن مرحوم را کمرنگ کرد.

بالاخره خدا هم اجر این معلم بزرگ مرا داد. خوشا به حالش.

داشتم سور اخهای پشت بام را صاف می کردم. مادرشان هم ته خانه را جارو می کرد. یکی زنگ خانه را زد. وقتی در باز شد، ‏من روی بام بودم. بله! اکبر علوی و منصور صومعه بودند. یکدفعه جیغ مادرش رفت به هوا و فریاد زد: «علی شهید شد؟ شهیدش آوردند؟»

گفتند: «بابا، ‏ما چیزی نگفتیم که!»

‏اکبر علوی گفت: «تو نگذاشتی ما بیایم تو.

ما کار دیگری داریم.»

‏گفت: «می دانم علی شهید شده!»

‏اکبر سرش را اند اخت پایین و اشکهایش ریخت. بعد رفتند.

باز بنا کردیم به کار کردن! او هم کار کرد. بعد یواش یواش مردم آمدند و این خانه پر از آدم شد. جارو زدند و تمیز کردند.

سه روز در این خانه پرسه بود. علی آقا دیگر نبود.


۱-روایت از زبان پدر شهید(حاج آقا حسن ماهانی)

 

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 6 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت