• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 پنجشنبه , 31/خرداد/1397
زمان :    

today :
 Thursday , 21/June/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
51امروزmod_vvisit_counter
38دیروزmod_vvisit_counter
285این هفتهmod_vvisit_counter
373هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1217این ماهmod_vvisit_counter
2140ماه گذشتهmod_vvisit_counter
99691کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 10 مهمان حاضر
IP شما: 54.162.224.176
 , 
امروز: 30 خرداد 1397

فصل سوم کتاب روز تیغ (روایت برادر شهید)

فصل سوم ۱

... گفتند پشت برادر را غم برادر می شکند . اما پشت من نشکست ، اشکم آمد ! و دلم شکست . آن هم بخاطر مظلومیتش! و خوشا به سعادتش که با خدا معامله کرد : ما چه کر دیم ، ماندیم و خدا کند ماند آب نشویم . من دومین برادر علی آقا بعد از احمد خدا بیامرز هستم . اسم من حسین است ، اما راه حسین (ع) را علی آقا رفت . به سن و سال از او بزرگتر بودم ، اما به معرفت به گرد پای او هم نرسیدم! علی اقا در محله شاهزاده محمد به دنیا آمد . سه راه بابایی. ما خانواده خیلی فقیری بودیم و، پدر و مادرمان شب و روز پشت دار قالی می نشستند،‌ تا لقمه ای نان حلال به ما بدهند . آن روزها در محله شاهزاده محمد ، که از محله های فقیرنشین بود ، هیچ امکاناتی وجود نداشت . فقر بود و بدبختی که همین ، نه به تنهایی ، اما عامل انحطاط بسیاری شده بود . رادیو و تلویزیون هم که فقط شعار می داد و صدای  کسی را به گوش با لانشینها نمی رساند . همان دورانی که تبلیغات رادیو و تلویزیون طاغوت ، همه چیز را در انحصار خودش گرفته بود و هر نوجوانی ، در و دیوارخانه را ازعکسهای مبتذل هنرپیشه ها وخوانندگان ایرانی و خارجی پر می کرد ؟ زمانی که هوای همه جا مسموم بود و سعی می کردند با یک برنامه ریزی امریکایی، نوجوانان مملکت را برای آینده ای سیاه تربیت کنند،‌ عجیب بود که پسر بچه ای هشت _ نه ساله ،‌ بعد از اینکه از مدرسه می آمد ، وضو می گرفت ، لباس پاکیزه می پوشید و به مسجد می رفت، . آن هم در شهری مثل کرمان که مرکز استان بود و همه نوع مسائل را می شد در آن دید .

‏علی آقا با اینکه خیلی باهوش و بااحساس بود و این مسائل را درک می کرد ، همواره دنبال نماز و روزه بود . این بزرگوار ، در آن سن و سال ، علاوه بر واجبات ، مستحبات را هم انجام می داد . این لطفی که خداوند شامل حال او کرده بود ، باعث غبطه ما می شد .

‏بعد ، زمانی که ایشان بزرگتر شد ماندیم چکار کنیم . محله ما دبیرستان نداشت . رفتیم مدرسه شاهپور سابق در اطراف مشتاقیه و ثبت ‏نامش کر دیم . تا کلاس نهم آنجا بود . بعد به مدرسه ای دیگر که در جاده ‏ارتباطی ، کرمان _ تهران ، جنب سیلو ، که اسمش را یادم نیست - رفت و در آن شرایط سخت زندگی،  توانست دیپلم بگیرد . اما همیشه ‏می گفت : خدایا تو ما را امتحان کردی ، به حق خودت اگر بازهم می خواهی ما را امتحان کنی ، همچنان قلب و زبان ما را به شکر نعمات خودت باز کن و سختی های دنیا را عامل گم شدن و دور ماندن از ذات مقدست نکن . خلاصه دیپلم را گرفت و در دانشگاه قبول شد که نرفت ‏و مجبور شد به خدمت سربازی برود . آنجا بود که فعا لیتهای سیاسی خودش را گسترش داد . اوایل سال ۵۷ ‏بود که در پادگان خرم آباد ، به ایشان مشکوک شدند و به شهر کازرون منتقلش کردند . اما آنجا هم دست از فعا لیتهای ضد رژیم برنداشت . از عمده ترین فعا لیتهای او تا آنجا که بعدأ مطع شدیم ، دست نویس کردن اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) و پخش آن بود ،  که به حدی قوی عمل می کرده ، ‏که بعدها شنیدیم بر اثر همین فعالیتها چندین بار در کازرون تظاهرات انقلابی به وقوع پیوسته بود . در همین سال هم بود که دستگیر و به زندان ساواک افتاد، ‏که عامل شناسایی او فردی بوده که در یزد دستگیر و اعتراف کرده بود . ما هم در همین  زمان مدتی از او بی خبر بودیم . تا روزی که موتور سواری به در خانه آمد و گفت من اهل شیرا زم . سپس بدون اینکه اجازه سؤالی بدهد،‌‏خیلی کوتاه ادامه داد برادر شما را ساواک دستگیر کرده و الان در پادگان کازرون است . » بعد به سرعت دور شد .

‏من بدون اینکه خانواده را در جریان قرار بدهم ، ‏فوری به طرف کازرون به راه افتادم . آن روزها در کازرون حکومت نظامی بود و زندانیهای سیاسی را در پادگان نگه می داشتند . قبل از رفتن به پادگان، ‏با کسی آشنا شدم که مرا به مسجدی برد . وارد مسجد که شدیم، ‏به طرف آقایی رفت و آهسته چیزهای گفت . بعدأ فهمیدم پسر آیت الله دستغیب است و با آیت الله محلاتی فعالیت مخفیانه دارد . آن روز سرانجام به کمک آنها تو انستم با علی آقا ملاقات کنم .

‏وارد پادگان که شدم ،‌‏غروب بود و باران شدیدی می بارید . دقایقی که زیر باران ماندم ،‌‏چند نفر با لباس شخصی آمدند و کناری ایستادند . بلافاصله علی آقا را هم در حالی که دستهایش را از پشت با طناب بسته بودند ، درمیان عده ای سربازآوردند . آثار شکنجه در صورتش هویدا بود .

توان ایستادن نداشت . انگار تا تو انسته بودند با مشت به صورتش ‏زده بودند . وقتی مرا دید ، افتاد میان گل و لای محوطه پادگان . به من گفته بودند که نباید هیچ حرفی بزنی ،‌فقط او را ببین و برگرد . طاقت نیاوردم . به طرف یکی از آنها که لباس شخصی پوشیده بود ، رفتم و گفتم : « خدا را خوش نمی آید که این جوان را اینقدر شکنجه کنید.»

‏یکدفعه علی آقا با صدای بلندی فریاد کشید: «حسین التماس نکن. التماس نکن . همین روزها آقا تشریف میارن، من هم آزاد می شم ، تمام کشور آزاد میشه ... »

‏حرف علی آقا تمام نشده بود که گروهی سرباز ریختند و با قنداق تفنگ شروع به زدنش کردند . دیدم دارن می کشندش ،  خودم را انداختم ‏روی علی آقا که ضربات کمتر به او آسیب برساند.

‏آن روز چند جای سرم شکافته شد و با دل درد مند به خانه برگشتم . او چه خوب آینده را پیش بینی کرده بود .

‏اما از این روح بلند در روابط شخصی خودش ، که الگوی بسیار ‏بزرگی بودند،  بگویم . هرگز در طول این زندگی با سعادت و قناعت علی آقا ، حتی در دوران کودکی اش ،‌ حرف یا عملی از او نشنیدم و ندیدم که بی ادبی به کسی بکند، به خصوص نسبت به پدر و مادرم . به حدی با تواضع رفتار می کرد که بعضی اوقات آدم احساس می کرد تازه با ما آشنا شده است. ‏همه اعمال او برای ما الگو بود . هیچ وقت پایش را جلوی پدر و ‏مادر و دیگران دراز نمی کرد . همه آدمها بر ایش قابل احترام بود .

‏به همین  خاطر، هیچ کس، حتی بدترین آدمهایی که با او برخورد داشتند هم هیچ بی احترامی یی نسبت به او نمی کردند . این اندازه شخصیت وی آدم را تحت تاثیر قرار می داد .

‏این روحیه از دوران کودکی در او بود،‌‏که بعدأ با تعالیم اسلام آن را پرورش داد و آوازه دلدادگان شد . این خودسازی را با علاقه شدید به ائمه اطهار شروع کرد و دلیل موفقیت او هم این بود که وقتی هدف را وصل شدن به خدا می دید، ‏از قیل و قال دوری می کرد . یادم است آخرین پادگانی که در شهر کازرون تسلیم شد،‌پادگانی بود که علی آقا به عنوان زندانی سیاسی در آنجا بازداشت بود . وقتی به لطف خدا در زندان شکسته شد و علی آقا و دیگران از زندان ساواک آزاد شدند . او را در بغل گرفتم و بوسیدم . خیال کردم الان است که مثل پرنده ای تا کرمان بپرد، اما خیلی آرام برگشت و گفت : « شما بروید ، ‏من هم چند روز دیگر می آیم .»

‏نشان به این نشان که بعد از آن  خداحافظی جلوی زندان، ‏سه هفته بعد بازگشت . ناراحت نشدیم ، چرا که فهمیدیم خدمت ایت الله دستغیب` رفته تا کارهاش را با ایشان هماهنگ کند .

‏حالا ممکن بود اگر کس دیگری،‌ ‏یا نه ، ‏خودم ، ‏بعد از مدتها ماندن در زندان و بیغوله های وحشتاک ساواک و شکنجه و انواع فشارهای روحی ، وقتی از زندان آزاد می شوم اول به خانه و زندگی خودم فکر کنم. ایشان راهی را انتخاب کرده بود و اعتقادی داشت ،‌‏که با حرف این و آن،‌ ‏و خوشا یند ، ‏صرفأ خلق، قابل تغییر نبود . بعضی وقتها حرف پیش می آمد و می گفتم : «علی آقا ، شما که وارد سپاه شده اید والحمدا لله لیاقت دریافت لباس را پیدا کرده اید ، چرا این لباس رسمی را نمی پوشید ؟ »

اینطور مواقع معمولاً طفره می رفت و حرفهای دیگری می زد . یا این کلام را به آن کلام می چسباند و حرف را عوض می کرد .

روزی اصرار زیادی کردم و گفتم : «من به عنوان برادر بزرگتر باید بدانم : »

‏تاملی کرد و گفت : «اخوی بزرگوار ، آخر باید بین من و حاج قاسم سلیمانی فرقی باشد . ایشان لباس سپاه را بپوشند و من هم بپوشم؟» وقتی با تاکید گفتم باید این لباس را بپوشید ، گفت : « می دانی چپه؟ این لباس به تن من گشاده ! »

‏در سالهای دفاع  مقدس هم دارای چنین روحیه ایی بود . آدم باورش‏نمی شد که انسانی از همه چیز خودش بگذرد و ذره ای انتظار نداشته باشد .

‏در عملیات شکست حصرآبادان ، علی آقا با مین برخورد کرد و علاوه بر پا ، تمام بدنش هم پر از ترکش شده بود . مدتی در بیمارستان ماند، اما چون بیرون آوردن همه ترکشها میسر نشد ، برای استراحت و التیام ، به کرمان انتقالش دادند . در این مدت، برادران سپاه هم دارو و وسایل عوض کردن پانسمان را با آمبولانس می آوردند .

‏روز چهارم یا پنجم، ‏علی آقا ، جان امام را قسم داد و گفت راضی نیستم یک آمبولانس و چند نفر نیرو را برای چند زخم کوچک معطل کنید.

‏روزی همراه همشیره مشغول ضد عفونی کردن زخم نشیمن گاه او بودیم که سر قیچی به چیزی مثل آهن برخورد کرد . فهمیدم ترکش، است . او خوب می دانست که امکانات جنک برای استفاده در چنین روزهایی است ؟ اما ایثار می کرد و نمی خواست از بیت المال استفاده کند .

‏یعنی دیگر ساخته و پرداخته شده بود . مثل مهمانی بود که اگر خیلی هم به او سخت بگذرد ، با امیدی در دل به خودش می گوید،‌ ‏فعلأ تحمل کنم ، تا صبح ، ‏یا فردا،‌‏این بود که همه چیزش را با طیب خاطر در اختیار دستورات و اعتقادات اسلامی و انقلابیش گذاشته بود، که من بارها نمونه آن را دیده بودم_ به یاد دارم .

‏بعد از مجر وحیت علی آقا در منطقه سومار تصمیم گرفتم به جبهه اعزام بشوم . گفت : «من هم می آیم . »

‏گفتم : « شما در شرایطی نیستید که به منطقه بیایید . »

‏هنوز داخل دهانش، ‏پلاتین و بخیه و این چیزها بود و غذایی مثل سوپ یا آبگوشت می خورد ، غذا یی که تهیه آن در جبهه همیشه ممکن نبود .

‏این حرف را که شنید، ‏نیم ساعتی فکر کرد، بعد دست مرا گرفت و برد نانوایی . نمی دانستم چه منظوری دارد؟ چند تا نان بربری خرید ، خمیر داخل آن را در آورد و در کیسه ای که همراهش بود ،‌ریخت .

‏خلاصه، ‏اعزام شدیم و مدتی در منطقه با هم بودیم . هروقت موقع غذا می شد، یک لیوان چای می آورد . آن خمیر خشک را داخل چای می ریخت ، ‏به هم می زد و به وسیله نی می خورد . گرسنه می ماند یا نمی ماند، ‏نمی دانم ،  اما می دانم این تحمل را از عشق آموخته بود .

‏و خداوند به کسانی که عاشقش هستند، ‏عشق می ورزد و دعای آنها را مستجاب می کند . دعای این عاشق هم مگر چه بود؟ فقط شهادت و پیوستن، ‏که وصل شد و دست ما از وجود پربرکتش کوتاه ماند .


 

روایت از زبان برادر شهید حسین آقا ماهانی

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 10 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت