• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 پنجشنبه , 31/خرداد/1397
زمان :    

today :
 Thursday , 21/June/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
58امروزmod_vvisit_counter
38دیروزmod_vvisit_counter
292این هفتهmod_vvisit_counter
373هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1224این ماهmod_vvisit_counter
2140ماه گذشتهmod_vvisit_counter
99698کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 17 مهمان حاضر
IP شما: 54.162.224.176
 , 
امروز: 30 خرداد 1397

فصل چهارم کتاب روز تیغ (روایت خواهر شهید)

فصل چهارم ۱

زهرا چشمش از اشک خیس شد . هنوز زمستان دلش به انتظار بهارانه است . گمنام ترین شقایق فصل را یکبار دیده بود . یکبار طولانی . به اندازه پلک بر هم زدنی . زخمهای برادر ، زخم او هم بود . هرچند می گوید : من پنج سال از علی آقا کوچکتر بودم . الان هم حدوداً سی و پنج سال سن دارم . در خانه ای قدیمی به دنیا آمدیم که به اندازه همه دنیا جایی برای آرامش دلهای خسته داشت .

‏دست و بال پدرم تنگ بود . مثل مادرم . آنها رنگهای زیبای تار و ‏پود را به هم می بافتند،‌ تا چشمهایشان از خستگی کم سو شود، تا در ‏بی پناهی دنیا استخوان تنشان زود تر خمیده شود، پیر شوند و فرزندانی را به گستره آسمان خدا و اسلام تحویل بدهند ، که مایه آبروی امروز شان باشد .

‏روزهای سخت را ، آسان نمی شود گفت : که چه می کند! اما همین روزهای سخت وقتی که کم رنگ می شوند ،‌خاطرات نخ نما شده سر برمی آورند و دل آدم برای با آنها بودن حریصانه می تپد .

‏امروز هم آرزو می کنم کاش دوران کودکی بود و علی آقا سر به سرم می گذاشت و اسباب بازیهای مرا در کنجی قایم می کرد ... تا باز پا به زمین بکوبم و گریه کنم ، و مادرم بیاید و وساطت کند ، تا دوباره آشتی کنیم ، و علی آقا پشیمان بشود، و از اینکه موهای مرا کشیده ، چشم به زمین بدوزد،  و من تکه نانی بیات را با او تقسیم کنم . و دوباره شبهای خنک کرمان بیاید و ستاره ها آسمان را لبریز کنند و ما هرکدام ستاره ای را نشان کنیم و بردا ریم ، و با آنها حرف بزنیم . علی آقا ستاره های لاغر را دوست داشت . مثل خودش .

‏ستاره هایی که آرام سوسو می زدند و انگار تنها بودند .

‏ستاره ها بالاتر از همه بودند و می توانستند حرفهای ما را زود تر به خدا برسانند .

‏من عروسک کوچکم را که گریه نمی کرد،  ساکت می کردم و می گفتم،  گریه نکن ، تا خدا حرفهای ما را بهتر بشنود .

‏علی آقا،  اما ساکت بود و به ستاره لاغرش چشم می دوخت . بعد دستهایش را بالا می آورد و برای چشمهای پدر دعا می کرد که دیرتر‏کم سو شوند، و دیگر مادر از درد کمر ناله نکند و سفره خانه مان ‏پربرکت باشد و آب حوض از تمیزی بدرخشد،  تا بشود وضو گرفت و ‏علی بخندد و بگوید «کر» است . چقدر خوب می توانست نماز بخواند .

من زبانم نمی چرخید و او مهربان می گفت «فقط بگو الله اکبر» تا زبانت ‏بچرخد ... از ته دل بگو! ، اگه از ته دل نگویی ، خدا زبانت را‏نمی چرخاند . و من می گفتم : الله اکبر .

‏و دلم می خواست ستاره لاغر او هم بعضی شبها مال من باشد . فکر می کردم ستاره او خیلی چیزها می داند . چون وقتی نماز می خواند با

‏همه بچه ها ، و حتی بزرگترها فرق می کرد . همه به او نگاه می کردند .

‏و او انگار با دنیا قهر کرده ، چنان در نماز غرق می شد که همه چیز را ‏فراموش می کرد و من حسودیم می شد ... بعضی وقتها فکر می کردم ‏علی پاک تر از درخت انگور میان حیاط است . مودار که انگور از آن ‏آویزان بود،  گاهی اوقات خاک می گرفت ، اما علی همیشه از تمیزی برق می زد .

‏مادرم می گفت او نورا نیست : و من دلم می خواست خانه مان برق داشت، تا می فهمیدم علی آقا نورا نیست یا برق؟ اما دروغ می گفتم ، اگر برق هم داشتیم ،‌باز علی آقا نورانی تر بود . چون نورش را خدا می داد .

‏علی چقدر آقا بود و من نمی دانستم . همیشه فکر می کردم او چقدر کم خوراک است،‌ چرا که سهم نان و پیاز خودش را به من می داد و می گفت : خدا گفته گرسنه باش تا پاداش خوبی به تو بدهم . من هم پاداش می خواستم ،‌اما نمی تو انستم شبها گرسنه بخوابم . شکمم که قارت و قورت می کرد،‌ او می خندید و می گفت شیطان از پله های دلت بالا می دود . من شیطان را دوست نداشتم و مادرم می گفت پوست نازک داخل پیاز را بکن تا شیطان پایش لیز بخورد و بیفتد . علی آقا می گفت :

‏کاش روزی بیاید که دیگر دستهای بابا ترک نخورد ، و فرشی که ‏می بافد، روزی خودش روی ان بنشیند و با خیال راحت سیگار دود ‏کند . بعد می دیدم که پشتش را می کرد و می خوا بید . خودش می گفت من خوابیده ام . اما خواب نبود . همیشه شبهای تابستان می دیدم که زیر نور مهتاب ، قطره اشکی گوشه چشمش افتاده و مژه هایش بهم می خورد . می گفتم : علی آقا ، اگر زود تر از من بخوابی ستاره لاغرت را برمی دارم ، و او که بغضی میان گلویش بود می گفت: باشد ، نمی خوابم ، ‏اما ستاره لاغرم برای تو . من هم که می دیدم او ناراحت است ، ستاره چاقم را به شرط بیداری،‌‏به او می بخشیدم . »

‏. . . و او بزرگ شد . مثل من . ستاره لاغرش را به من بخشید و ستاره ای همیشگی پیدا کرد . می گفت اسم ستاره ام حضرت فاطمه است .

‏با اینکه با سخت ترین مشکلات زندگی درافتاده و روزگار از او پولاد آبدیده ای ساخته بود ، ‏قلبش ازمظلومیت دیگران به تلنگری به تپش درمی آمد . اگر در بهترین لحظات زندگی اش ، ‏نامی از حضرت فاطمه (س) می بردی، سیلاب اشک از چشمهایش جاری می شد . این بود که بی بی نظر خوبی به او داشت و صدای پر سوز و گدازی به او عنایت فرموده بود تا شرح مظلومیتش را از زبان او بشنود .

‏روزی وارد اتاقش شدم . نشسته بود و با سوز و گدازی عجیب، روضه حضرت فاطمه (س) را می خواند و گریه می کرد . گفتم : «علی ، چرا گریه می کنی؟»

‏گفت : «برای مظلومیت حضرت زهرا . شما هم وقتی من شهید شدم، ‏بیایید سر خاکم و روضه حضرت فاطمه را برایم بخو انید و از آن،  بزرگوار درخواست کنید که شفاعتم کند . »

‏خیلی بزرگ بود این آدم . عیناً مثل همه شهدای ما از صدر اسلام تا جنگ تحمیلی . راضی بود تمام مشکلات و سختی ها را خودش به تنهایی به دوش بکشد . اما دیگران راحت باشند . قبل از انقلاب وقتی جریان پخش اعلامیه ها در پادگان لو می رود ، ساواک ، علی آقا و دو نفر دیگر را دستگیر و بازداشت می کند، اما بیشتر از علی آقا ، ‏آن دو نفر مورد شکنجه قرار می گیرند . علی آقا که خودش به عنوان عامل اصلی و ارتباطی عمل می کرد ، ‏وقتی وضع و حال اینها را می بیند، ‏طاقت نمی آورد و به این دو نفر می گوید اگر شکنجه شدید، ‏اعتراف کنید که ما بی گناهیم و اعلامیه ها را از ماهانی می گرفتیم . آنها هم همین کار را کرده بودند . ساواک بعد از اعتراف این دو، ‏علی آقا را به عنوان سر نخ اصلی ، مورد شکجه های بیرحمانه ای قرار داده بود که ما آثار آن را دیده بودیم ، اما هرگز موفق به شناسایی کسی دیگر نمی شوند.

‏با پیروزی انقلاب اسلامی ،  وقتی مردم به زندان پادگان کازرون ریختند ، ‏همه دربند عمومی جمع بودند . تنها او در سلول انفرادی کثیف، تاریک و نموری زندانی شده بود .

از عزت نفس این شهید مطلبی دیگر به نظرم آمد که خالی از لطف نیست .

زمستان که شد ، ‏علی آقا لباس گرمی برای خودش خرید . خوشحال شدیم که پس از چندی به فکر سلامت خودش افتاده است، اما دیری نکشید که دوباره علی آقا را با همان پیراهن رنگ و رو رفته قبلی دیدیم . پرسیدم :« پس لباس گرمت چی شد.»

‏گفت : «در اتوبوس نشسته بودم که دیدم بنده خدایی از سرما می لرزد و لباسی به تن ندارد . اگر خدا قسمت کند، ‏دوباره می خرم .» عاشق بود و به هیچ صراطی ، ‏جز صراط خدا مستقیم نمی شد . اگر تکه تکه اش هم می کردی همان بود که باید باشد .

‏در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان که قرار بود مردم به یک مناسبتی  که یادم نمی آید به پشت بامها بروند و « الله اکبر» بگویند. علی آقا آن روزها تازه از بیمارستان مرخص شده بود و نمی تو انست حرکت کند . همان ‏شب ،  سر ساعت مقرر ،  ما به پشت بام رفتیم و همصدا با مردم شروع به گفتن «الله اکبر» کردیم . از طرفی ،  دلمان هم برای علی آقا می سوخت ‏که نمی تواند به پشت بام بیایید و «الله اکبر» بگوید . چندین بار همصدا با مردم « الله اکبر»  گفته بودیم که یکدفعه صدای شنیدیم،  رساتر از همه ! تعجب ‏کردم . از بام که به حیاط نگاه کردیم ،  دیدم علی آقا با کمک عصا خودش را به ‏حیاط کشانده است و با صدایی که به جثه اش نمی ماند ، فریاد می زند « الله اکبر . . . »

‏او اهل تعریف و بزرگ نمایی از خودش نبود . دست به کاری که می زد ،  همان لحظه تاثیر خودش را گذاشته بود .

‏علی آقا نمی گفت این کار را می کنم که آن شود . اما همیشه می دیدیم کاری را کرده اند . و آن شده است . که بایدمی شد . خودشان را وقف کرده بودند و به رضای خدا فکر می کردند . جبهه که بودند جای خودش را داشت . اما وقتی می آمدند یک لحظه در منزل آرام و قرار نداشتند . یادم است شیفت کتابخانه مسجد را که یکی از مؤسسان اصلی آن بودند به بنده و یکی از دوستانم واگذار کرده بودند. آنقدر در مورد رسالت این کار توضیح می دادند که آدم فکرمی کرد اگر سهواً هم قصوری پیش بیاید ،  نزد خدا مقصر است، چون وقتی خودشان بودند از جان مایه می گذاشتند . شخصأ کتابها را به در خانه افرادی که هنوز لذت مطالعه را نچشیده بودند تحویل می داد و با خوشرویی سفارش کتاب مورد درخواست را می گرفت . بعداً همین آدمها از عضو های فعال و ثابت دوازده کتابخانه ای شدند که در سطح مساجد گسترش پیدا کرده بود . آنها هنوز می گویند،  ما قبل از علاقه به کتاب شیفته علی آقا شده بودیم !

‏این روحیه را به برادر کوچکترمان،‌‏محمود هم منعکس کرده بود . ما هم می دانستیم او را برای چه راهی آماده می کند،  یادم است محمود سه _ چهار سال بیشتر نداشت اما علی آقا سعی می کرد در هر فرصتی او را به کنار خود بکشد . درست، ‏مثل آدمهای بزرگ با او برخورد می کرد . این انس و الفت در دوران دفاع مقدس صد چندان شد ، ‏به شکلی که هرجا که علی آقا می رفت ،  محمود هم با او بود . محمود ،  راه و رسم زندگی را از علی آقا یاد گرفت و او را همیشه به چشم معلم دین و معرفت خودش معرفی می کرد .

‏من مفهوم برادری را تا زمانی که این دو بزرگوار زنده بودند، ‏به چشم خود می دیدم . در آخر هم این دو به فاصله یک ساعت از هم به دیدار معبود شتافتد .

‏بعد از شهادت علی آقا و محمود فکر می کردیم روحیه پدر پیرمان شکسته شده و دیگر حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارد . اما وقتی آمدند به او دلداری بدهد،‌ گفت : «ما خیلی وقت است که علی را به خدای خودش سپرده ایم یعنی امانت خودش را به خودش پس داده ایم . علی سالها پیش شهید شد ،‌ اما بعضی ها تازه متوجه شدند.»

‏بعد گفت : « علاوه بر خودم و پسرم ، ‏من چهار تا نوه هم دارم که اگه نیاز باشد ، به جبهه می رویم » .

‏روزی قبل از اینکه بچه ها را به جبهه بفرستد ، ‏دیدمش که با لباس بسیجی در پاشنه در ایستاده است،‌ گفتم: « کجا پدر؟»

‏گفت : « تفنگ علی زمین نیفتاده،‌ اما من هم سهمی دارم . باید بروم .»

‏و رفت .

و چه پاک و مطهر بود علی آقا . وقتی به یاد آن حجب و حیای مؤمنانه اش می افتم با خودم می گریم کاش بیشتر می ماند ، در یک بعدازظهر جمعه علی آقا را خیلی ناراحت دیدم . او معمولأ آرام بود . اما وقتی از چیزی آزرده می شد یا چیزی درونی عذابش می داد، فقط سکوت می کرد. آن روز،  این سکوت طولانی، ‏ناراحتی درونی اش را برایم آشکار ساخت . گفتم : «اتفاقی افتاده علی آقا،‌ ‏خیلی ناراحت هستی؟! »

‏با همان حجب و حیای همیشگیش گفت : « امروز در نماز جمعه ‏یکمرتبه پرده قسمت زنانه کنده شد و من ناخودآگاه چشمم به زنی افتاد ‏که چادر به سر نداشت و موهایش کاملاً مشخص بود . حالا پیش خودم خجالت زده و ناراحتم . کاش این خواهران، در قسمت زنانه هم مواظب حجاب خودشان  باشند تا در چنین مواقعی،‌ ‏خدای نکرده ،‌ ‏ثواب نماز به گناه آلوده نشود .


 

۱-روایت از زبان خواهر شهید

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 17 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت