• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 سه شنبه , 30/مرداد/1397
زمان :    

today :
 Tuesday , 21/August/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
26امروزmod_vvisit_counter
36دیروزmod_vvisit_counter
106این هفتهmod_vvisit_counter
490هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1164این ماهmod_vvisit_counter
1664ماه گذشتهmod_vvisit_counter
103054کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 12 مهمان حاضر
IP شما: 54.224.11.137
 , 
امروز: 30 مرداد 1397

فصل پنجم کتاب روز تیغ (روایت خواهر شهید)

فصل پنجم ۱

فاطمه ماهانی« نگاهش مات است و انگار چیزی را در درون ‏خودش جستجو می کند . می گوید من سه سال از علی آقا بزرگتر بودم ،‌ اما این ظاهر قضیه بود . او همیشه الگوی زندگی من بود . گاهی فراموش می کردم که باید حداقل بخاطر سن و سالم از او پخته تر باشم . در واقع آرزویی که هیچگاه  عملی نشد . حتی وقتی حرفهای خواهر و برادری هم پیش می آمد و به اصطلاح نشانی از توبیخ در آن مشاهده می شد،  باز هم درس معرفت در آن بود . روزهایی را به یاد دارم که ماه مبارک رمضان بود و گاهی اوقات یادم می رفت که روزه هستم و به غذای افطاری ناخنک می زدم . علی آقا می گفت مگر تو از من بزرگتر نیستی؟ پس چرا فراموش می کنی که روزه هستی؟ راست می گفت، گاهی اوقات مشغله دنیا فرصت پرداختن به آخرت را از آدم می گیرد . یک روز گفت - حضرت نوح پس از نهصد سالگی برای خودش سایبانی ساخت تا حالا که پیر شده ، در زیر آن راحت تر بتواند خدا را عبادت کند .

چندین سال بعد که هنگام رحلتش فرا رسید ، فرمود : « اگر می دانستم زندگی در این دنیا اینهمه کوتاه است ، این را هم نمی ساختم .»

‏علی آقا می خواست با این قصه، ‏ما را که داشتیم در روز مرگی خودمان غرق می شدیم و مدام از نداشتن حرف می زدیم ، با زیرکی متوجه کند که در این عمر کم،‏همه اش هم دنبال مال دنیا نرویم .

‏حتی درد کشیدنش هم برای خدا بود . فقط برای خدا . چون  دلش نمی خواست هیچکس بداند، ‏به او چه گذشته یا می گذرد.

‏زمستان بود و روزهایی که علی آقا در عملیات شکست حصرآبادان، از ناحیه دست به سختی مجروح شده بود ، ‏شبی برای خواندن قرآن و دعا،  تا پاسی از شب در اتاق او بودم و شب را هم در آنجا خوابیدم . نزدیک اذان صبح ، ‏با شنیدن ناله جانکاهی از خواب بیدار شدم . علی آقا بود که ناله می کرد و ذکر می گفت و آیه می خواند، در صورتی که کاملاً در خواب بود . این اولین بار بود که درد کشیدن او را می دیدم.

‏بعد از نماز صبح ، ‏کمی دست دست کردم و گفتم : « علی آقا ، ‏دیشب خیلی ناله می کردی ! درد داشتی؟ »

‏نگران و مضطرب نگاهم کرد و با حالت مظلوما نه ای گفت : « تو را به جان پسرت روح الله ،‌ ناله کردن مرا برای مادر یا دیگری تعریف نکن .»

‏او در حالیکه بسیار متواضع بود ، اما هیچ وقت در مقابل ظلم سر خم نکرد . اگر هم می دید کسی مجبور است، نهیبش می زد تا به خودش بیاید . هیچ راهی برای پذیرفتن زور و ظلم از نظر او توجیه پذیر نبود،  حتی به خاطر خودش قبل از انقلاب،‏بخاطر فعا لیتهایی که داشت ،‏توسط سا واک دستگیر و زندانی شد . مدتی به اصرار مادرم و به خاطر دلتگی او، ‏به هرسختی و زحمتی که بود، ‏اجازه ملاقات گرفتیم . علی آقا دوست نداشت مشکلات خودش را به دوش کسی بیندازد یا کسی از درد و ناراحتی او آزرده خاطر شود . به همین خاطر ،‌ ‏وقتی ما را دید ،‌ بیشتر از اینکه خوشحال شود ، ‏ناراحت شد . در پایان ملاقات هم آهسته به من گفت : « به حسین بگو اینجا نیاید . بگو خودش را پیش اینها خرد نکند»‌

‏دیدم صورتش سیاه شده ،گفتم : « چی شده؟»

‏گفت : « به خاطر اینکه در اتاق یکی از ساواکیها را با پا باز کردم، ‏هفت ساعت تمام مرا شکنجه کردند،  به جرم اینکه چرا به ما احترام نگذاشتی . من هم گفتم شما قابل احترام نیستید . »

‏عرض کردم ، تا جایی که می توانست مشکلات و سختی های خودش را پنهان می کرد چون به یقین رسیده بود ، ‏و می دانست رسیدن به خدا دور از سختی های دنیا،‌ ‏ممکن نیست .

پس از آزادی ، بیرون روی شدیدی داشت . روزی از او معذرت خواهی کردم و پرسیدم : «چرا دائم به دستشویی می روی؟» خجل شد و گفت : «دست خودم نیست خواهر . خدا لعنت کند آنها را، یک بار از میله داغ برای شکنجه ام استفاده کردند.»

وقتی حضرت امام (ره)از جنگ به عنوان نعمت یاد می کند، ‏بعضی ها نفهمیدند ایشان چه فرموده اند؟ اما امروز همه ما شاهد هستیم که همین عالمان بزرگ معرفت از روزهای امتحان خدا -که یکی از آن جنگ ما بود _ به منصه ظهور رسیده اند . از این نعمت، ‏بزرگتر چه چیز می تواند باشد؟ بخاط همین ما هر مؤمنی را دیدیم ،‌یا به جبهه رفت،‌ ‏یا اگر شرایط نداشت ،‌‏به این رزمندگان عشق ورزید و از آنها دفاع کرد .

فراموش نمی کنم ایشان برای گذران دوره نقاهت، ‏عصاکشان آمد به منزل من . دلش نمی خواست کسی _مخصوصاٌ پدر و مادرم_ از درد و رنجش باخبر شود . البته نسبت به من هم مدام اظهار شرمندگی می کرد . دائم می گفت : «خدا خیرت بدهد،  شدم اسباب زحمت . خدا کند زود تر خوب بشوم و برگردم . »

‏هنوز یک هفته نگذشته بود که گفت : «می خواهم بروم تهران .» گفتم : « فکر منطقه را از سرت دور کن . دیگر جای سالمی نداری .  گفت : « اتفاقاً به تهران می روم تا زود تر خوب بشوم و به منطقه ‏برگردم . خدا می داند هنوز به وظیفه ام عمل نکرده ام . « با خودم گفتم : لابد دلش برای کرمان تنگ شده تهران را بهانه می کند؟ بگذار یک هفته ای برود، ‏دوباره برمی گردد .

‏ده روز بعد فهمیدم کرمان که هیچ، تهران هم بهانه بوده و به منطقه رفته است.

‏حقیر هم ، در سالها یی که مدام در جنگ زخمی،‌‏و در بیمارستان بستری می شد به سراغش می رفتم و چیزهایی را می دیدم که قلبم به لرزه می افتاد در اتاق بیمارستان، ‏به جز علی آقا، چند نفر دیگر بستری بودند؛ اما هروقت به ملاقاتش می رفتیم ، می دیدیم که روی زمین نشسته است . می گفتم : «علی آقا تو که هنوزحالت خوب نشده،  چرا روی زمین نشسته ای؟»

‏می گفت : «من که چیزی در راه خدا نداده ام . نگاه کن . همه کسانیکه اینجا بستری هستد، ‏یک عضوی از بدن مبارکشان را در راه خدا داده اند . اینها لایق استراحت هستند، نه من!»

‏تا زمانی هم که آنجا بود،‌هروقت مجروحی از اتاق بیرون می رفت و بر می گشت ، به زحمت از جا بر می خاست،‌دستش را می بوسید و کمک می کرد تا درجای خودش قرار بگیرد.

خوب، این عاشق است ،‌نه عاشق، که عاشق عاشقان است .

درعملیات شکست حصر آبادان ،‌عصب دست چپ علی آقا قطع و پایش هم بشدت مجروح شده بود؛ اما جرأت نمی کردم به او بگویم که فعلاً مدتی به جبهه نرود . به همین خاطر ، دست فلج او را بهانه کردم و گفتم: «علی آقا ،‌تو که دیگر نمی توانی سلاح به دست بگیری ، در جبهه می خواهی چه کار کنی ؟ »

آن روزها،‌مهدی سخی هم از ناحیه دست راست، قطع عصب شده بود . علی آقا که انگار متوجه شد منظورم چیست ،‌گفت : « این که مشکلی نیست . من و مهدی با هم یک تفنگ می گیریم . مهدی،‌سلاح را محکم می چسبد،‌من هم به قلب دشمن شلیک می کنم!»‌

اهل صحبت کردن در مورد کارهایش نبود. نمی دانم چطور شد سؤال کردم چطوری مجروح شدی که جواب داد و واقعاً‌تعجب کردم و یک کلام هم حرف نزدم . می ترسیدیم حرفش را قطع کند . چنین تعریف کرد:

داشتیم می رفتیم جلو که خمپاره ای به زمین خورد و دیگر چیزی نفهمیدم . بچه های رزمنده بعداً برایم تعریف کردندکه وقتی رسیدیم ،‌فکر کردیم شهید شده  ای . مهر شهید رویت زدیم ،‌و بعد به سردخانه منتقلت کردیم. وضعیت من به شکلی بوده که بچه ها حق داشتند می گفتند تمام بدنت پر از ترکش بود. نه فشار داشتی،‌نه نبض ! مسئول سردخانه می خواسته جابجایم کند که احساس می کند نفس می زنم فوراً دکترها را مطلع می کند و سریعاً‌مرا به اتاق عمل می فرستند بعد از عمل که کم کم داشتم به هوش می آمدم، ‏دیدم دو نفر با لباس سفید بالای سرم ایستاده اند . هی خم می شوند و مرا می بوسند و گریه می کنند . کاملأ که به هوش آمدم ، گفتم : «چرا شما مرا اینقدر می بوسید؟ مگر به جز من کسی نیست که به او توجه کنید .»

‏دکترها گفتند : « در صورت تو نوری می دیدیم که در مورد کمتر مجروحی معلوم بود .»

‏آن وقت واقعاً از خجالت نفهمیدم چه کنم .

‏البته این واقعیت را خیلی از آدمهایی که با او در ارتباط بودند، ‏دیده و تحت تأثیر قرار گرفته بودند . اغراق نمی کنم و نمی خواهم شعار بدهم ،‌او متصل بود ، ‏از همان روزهای کودکی . یکبار همراه مادرم از بیرون به منزل آمدیم. دیدیم علی آقا به شدت می لرزد . آن زمان شاید شش _ هفت سال بیشتر نداشت . پرسیدیم : « علی جان چه شده؟‌»

‏با همان زبان کودکانه اش گفت : « یک آقای خیلی خوبی آمد با من حرف زد .»

‏هرچه فکر کر دیم چه کسی آمده،‌عقلمان به جایی نرسید ؛ چون در حیاط قفل بود . وقتی برای دیگران تعریف کردیم ، گفتند به نظرش آمده ؟ اما این ماجرا در حدود یک سال هر ازگاهی تکرار می شد و وقتی که ما تعریف می کر دیم ، بعضی ها می خندیدند.

‏سالها از این قضیه گذشت تا روزی که علی آقا در منطقه سومار از ناحیه فک تیر خورد و در بیمارستان حاج مصطفی خمینی بستری شد . روزی به همراه همسرم برای عیادت علی آقا به تهران رفتیم ، بگذریم از اینکه در اتاقش ،‌ ‏یک عراقی مجروح هم بود که علی آقا به او خیلی کمک می کرد،‌ حتی در ضروری ترین کارهایش . به او می گفتند : «تو خودت زخمی هستی ، ‏این عراقی هم دشمن ما است، ‏چرا خودت را به زحمت می اندازی؟»ا

‏ناراحت می شد و می گفت چرا این حرف را می زنی؟ او زخمی است و ما در مقابل همه انسانها مسئول هستیم .

‏بعد تعریف کرد که دیروز، ‏آقای جوانی آمد که بسیار نورانی بود و پنچ تومان به رسم یادبود به من داد . بعد پنج تومانی را به ما نشان داد . همان روز،‌ ‏مسئولین اتاق و بیمارستان هم از این موضوع مطلع شده سر و روی علی آقا را غرق در بوسه کرده بودند.. آنجا بود که دانستم این همان آقایی است که علی آقا بارها او را در کودکی دیده بود .

‏اما باتوجه به دارابودن تمام صفات خوب یک انسان مؤمن ، ‏همواره خودش را بنده ای می دانست که هنوز به جایی نرسیده .

‏بعد از شهادت محمود اخلاقی که از دوستان نزدیک علی آقا بود، ‏رفتیم از مادر ایشان که مریض هم بود،  احوالی بپرسیم . مادر شهید اخلاقی ، ازدیدن ما و به خصوص علی آقا خیلی خوشحال شد . گفتنی ها شروع شد، به علی آقا کشیده شد . این مادر بزرگوار، ‏مدام صفات علی آقا را تمجید کرد وخیلی از اعمال خالصانه را به او نسبت داد . یکدفعه متوجه شدم بدن علی آقا به سختی تکان می خورد . وقتی سرش را بلندکرد/، ‏چنین می ماند که انگار صورتش را شسته است . از میان هق هق گریه اش فقط شنیدم که می گفت : «من سعادت نداشتم . سعادت نداشتم همه رفتند به جز من ... من لیاقت ندارم ، مادر ... ‏مادر طعنه نزن این کارها مال آدمهای مانده نیست ... »  ‏یکی از خصوصیات مهم دیگر علی آقا این بود که به ابزار مادی دنیا دل بستگی نداشت، ‏ما با اینکه می دانستیم، ‏خودش بیشتر از همه دست تنگ است، اما شنیده بودیم به دیگران کمک مالی می کند، از جمله چند خانواده بی سرپرست , اگرچه ما آنها را نمی شناختیم ، اما بارها دید ه بودم که ضروری ترین مایحتاج خود را بخشیده چون هیچ چیز را متعلق به خود نمی دانست . روی وسایل و اسباب، اسم «من » نمی گذاشت  وابسته ای نبود که به وقت نداشتن ماتم بگیرد . گاهی ‏اوقات، لباسی را که تازه خریده بود , به مستحقی می بخشید . معتقد بود همین که لباس تمیز و پاک باشد،کافی است ؛ کهنه یا نو بودن تفاوتی ندارد . وقتی که افتخار پوشیدن لباس سپاه را پیدا کرد,  از پوشیدنش طفره می رفت . می گفت : «من لیاقت پوشیدن ساده ترین لباسها را هم ندارم ؛چه رسد به لباس پاسداری . »

‏حقیقتاً تمام لحظات و روزها پر از خاطره اوست . من هروقت به ‏دخترم نگاه می کنم . به یاد حرف و غیرت و همیت او می افتم . غیر تی ‏که از تمسک پاک او به ائمه اطهار برگ و بار می گرفت . روزگاری خداوند فرزند دختری به ما عطا کرد که اسم او را شیما گذ اشتیم . همان اوایل، علی آقا به منزل ما آمد و بعد از تبریک پرسید : اسم دخترت را چی گذاشتی؟»

‏گفتم : «شیما»

‏گفت : «چطور اسم پسرت را روح الله گذاشتی ، اسم دخترت را شیما؟»

‏گفتم : «من چند اسم لای قرآن گذاشتم ، این اسم بیرون آمد . »

‏کمی دلگیر شد , نشست و سکوت کرد . گفتم : «علی آقا، می دانی ‏شیما چه کسی بوده؟ »

با همان دلگیری جواب داد : «نه نمی دانم . »

گفتم : «شیما،  ‏اسم خواهر رضاعی حضرت محمد است . »

‏وقتی این را شنید، ‏خیلی خوشحال شد ؛ انگار تمام دنیا را‏به او داده اند . بی اندازه به ائمه اطهار و نام گزینی دینی اعتقاد داشت .

‏در همین روزها بود که هنگام افطار ،‏علی آقا دو سه لقمه عذا ‏بیشتر نخورد . این درست همان روزهایی بود که خداوند به ما فرزندی عنایت کرده بود . گفتم : « علی آقا چرا غذا نخوردی؟» بعد بلند شدم و یک کمپوت برایش آوردم . اول که قبول نمی کرد . وقتی هم قبول کرد،‏گفت : «به یک شرط؟»

‏گفتم : «چه شرطی؟»

‏قرآن را که در دستش بود، به طرف من گرفت و گفت : «به شرط اینکه همین حالا از این قرآن بخواهی که اگر من به جبهه رفتم, ‏دیگر برنگردم و خدا شهادت را نصیبم کند.

‏خیلی گریه کردم و گفتم : «علی آقا ، ‏این چه حرفی است می زنی؟ ‏گفت : «شما تازه فارغ شده اید و هرچه از خداوند بخواهید، به شما می دهد . پس دعا کنید . »

‏آنقدر مرا قسم داد و رها نکرد که از پاکی و معصومیت او حالم منقلب شد و گفتم : « خدایا هرچه این جوان آرزو دارد ، به او عطا فرما ...»

‏دختر پانزده روزه من تازه پا به چهار ماهگی گذاشته بود که خداوند آرزوی او را مستجاب کرد .

‏و من هنوز هم به آن روزهای تلخ و شیرین زندگی فکر می کنم به شبی که قرار بود من با همسرم پیمان ازدواج ببندم ، ‏به من گفت : « خواهرم از این ساعت که پیمان ازدواج می بندی، ‏باید سعی کنی مثل حضرت فاطمه باشی . تمام رفتار و اخلاقت،‏تا جایی که ممکن است ،‏باید براساس زندگی پرعظمت ایشان تنظیم شود . »

‏به همسرم نیز که تازه با او آشنا شده بود ،‏گفت : «شما هم باید پیرو خصایل رفتاری و کرداری امام حق حضرت علی (ع) باشید . اتکای به این خصایل است که باعث استحکام زندگی می شود . »

‏من، ‏ثمره حرفهای او را بارها چشیده ام و اعتقاد دارم که آن روز،‏درس بزرگی به من و همسرم دادند .

‏این به دلیل اهمیت او به الگوهای رفتاری بود . بهترین الگوهای او هم پیامبران و رهبران دین مبین اسلام بودند . اعتقاد راسخ و دلایل واضحی داشت که هرکس براساس دستورات این بزرگان حرکت کند هیچگاه به زمین نخواهد خورد، که این دیدگاه از روح بلند و معنویت سرشارش ، نشأت می گرفت مخصوصاً لحظاتی که برای نماز با خدا خلوت می کرد . دیدن آن لحظات مفهومی را به انسان منتقل می کرد که من تا روز آخر هم از درک واقعی آن مفاهیم عاجز بودم .

‏روزی، نیم ساعت به در اتاقی زدم که در آن مشغول خواندن نماز بود؛ اما جوابی نشنیدم . گفتم شاید خدای ناکرده اتفاقی برایش افتاده ! همان روزها، علی آقا در شکست حصرآبادان از ناحیه دست و پا مجروح شده بود و وضعیت جسمی خوبی نداشت . وقتی به طریقی تو انستم وارد اتاق بشوم ، علی آقا را دیدم که کنار سجاده نشسته و درحال خاصی فرو رفته . گمان کردم حالا که نمازش تمام شده ، ‏جواب می دهد ، ‏اما هرچه از نزدیک هم صدایش زدم ، ‏متوجه نشد . واقعأ برایش نگران شدم . چند وقت بعد از وضعیت علی آقا به دوستش اظهار نگرانی کردم . او بدون اینکه سؤال خاصی بکند، ‏پرسید: «زمانی که او را صدا می زدی ،کنار سجاده نشسته بود؟ تا این حد این مؤمن در تمنیات روحانی غرق می شد . یکبار یادم است زمانی که او مشغول خواندن، قرآن و در آن حالت روحانی فرورفته بود . خواهرم دستش را برای مزاح در جیب او کرد . اول متوجه نشد . بعد از چند بار انجام این عمل ، یکباره دیدم علی آقا از جا بلند شد، قرآن را بوسید و روی طاقچه گذاشت ؛درحالی که تنش چنان می لرز ید که من فکر کردم الان خدای نکرده سکته می کند . با همان حالت رو کرد به خواهرم و گفت : « این دفعه آخرت باشد کسی را که در حال تلاوت قرآن خدا . اذیت کنی . »

‏اینجا هم از خودش حرفی نزد . و این، اولین و آخرین باری بود که عصبانیت علی را می دیدم .

‏حالا از آن روزها سالها گذشته . سالهایی که اعتقاد دارم خیلی خوب و پربار بود . وقتی یادم می آید شبهایی را بر بالین یکی از زخم خورد گان دشنه کا فران نشستم و از او پرستاری کردم به خودم می بالم . چه روحیه ای از این مؤمن دیدم، خدا می داند ، اما دید ه بودم . در دوران مجروحیت، نیمه شبها علی آقا با خدا راز و نیاز می کرد . در این ساعات، گاهی من هم بیدار می ماندم و به کارهایم می رسیدم ، یا می نشستم و به تفسیر قرآن او گوش می کردم .

‏شبی گفت : « بیا این خرماها را با روغن بجوشان . »  گفتم : « می خواهی بخوری؟»

‏گفت : «نه ، می خواهم بگذاری روی دستم و آن را ببندی .»

‏آن روزها ،دست مجروح فلجش بدجوری شده بود . گفتم : «من دلم نمی آید ».

‏‏برای اینکه من نگران نشوم،  سوزنی برداشت،  ‏تا نیمه در دستش فرو کرد و گفت : « ببین ، من هیچ حسی ندارم! اینقدر نترس! » با این حال ، مثل بید می لرزیدم .

‏چند شب کار من همین بود که خرما و روغن داغ روی دست او ‏می گذاشتم و آن را می بستم . شبی به خود گفتم : بگذار از او بپرسم با چه نیتی می خواهد اینقدر زود خوب بشود . پرسیدم . گفت : « من اگه دو دست یا تمام بدنم را هم در راه خدا بدهم ، کار مهمی نکرده ام . این همه سختی را که برای خوب شدن تحمل می کنم ، تنها برای این است که فقط یک کم حس در این دست پیدا کنم و دوباره به جبهه برگردم تا شاید بتوانم وظیفه ام را به انجام برسانم . »

‏او رفت تا ظلم را شکست بدهد .. تا معنی سبزهای بهاری را زنده کند . او همیشه برای خدا بود . جالب اینکه من تا آن روز مفهوم لذت بردن را از نظر او نمی دانستم . یک روز که از شکنجه های ساواک تعریف می کرد گفت :

‏_ ساواک برای اینکه روحیه مرا خرد کند ، خیلی تلاش کرد . شبها که می خوا بیدم ، موشهای بزرگ صحرایی را در سلولم رها می کردند . این موشها با سر و صدا و جیغهای وحشتناک از سر کولم بالا می رفتند،  اما من فقط نگاه می کردم . آنها منتظر اعتراض من بودند . گاهی در شبانه روز، هفت ساعت سرپا نگهم می داشتند، اما حسرت یک پلک زدن را هم به دلشان گذاشتم . موقعی که شروع به زدنم می کردند، با صدای بلند شروع به خواندن قرآن و گفتن ذکر می شدم که واقعأ دیوانه می شدند . شکنجه گرها در این مورد خیلی حساس شده بودند، آنچنان که بعضی وقتها آنقدر اعصابشان به هم می ریخت که با یکدیگر دعوایشان می شد و به هم فحش می دادند . من در این لحظات ، غرق لذت می شدم .

‏می بینید، بعضی وقتها مفهوم لذت چقدر می تواند شریف باشد . او از اینکه دشمن اسلام را به ذلت کشیده لذت می برد،  مثل همان لذتی که با تلاوت قرآن، ‏وجودش را پرمی کرد . معمولاًوقتی شروع به تلاوت می کرد به هیچ چیز حواسش پرت نمی شد . زمزمه اش آرام بود و اشک،  ‏همه صورتش را فرامی گرفت . در این حال شاید،  دو_ سه ساعت، بی حرکت و مؤدب ، قرآن را روبه روی خود نگه می داشت . و این بود که ما دیگر باور کردیم او متعلق به سرزمین شهدا ست . این باور بارها ما را دگرگون کرده بود . تا اینکه قبل از شهادت علی آقا، هرشب خوابهای عجب و غریبی می دیدم ، مادرمان هم همین طور . همان طور روزی که آقای علوی خبر شهادت علی آقا را آورد، ‏مادرم می گفت که همین روزها باید خبری از این بچه ها بشود . ما همیشه منتظر خبر زخمی شدن یا شهادت علی آقا بودیم . هرچند فکر کردن به این موضوع خیلی ناراحت کننده بود،  اما می دانستیم این خواست قلبی علی آقا است . اتفاقاً مادرمان همان روز که خبر شهادت علی آقا را آوردند ، پیشاپیش ، ‏قند زیاد شکست و استکان و نعلبکی ها را برای مجلس ختم آماده کرده بود،  ‏قلبش درست گواهی داده بود .

‏همان چیزی که خودش می خواست . آرزویی که با عمل ، ‏حرف ، و رفتار فریادش می کشید . شهادت ! بله !

‏شهادت،  اولین و آخرین کلام علی آقا بود . لحظه ای با خدا راز و نیاز نمی کرد؛ مگر اینکه آمال و آرزوی خود را که همان شهادت بود ، ‏به زبان می آورد ؛ آن هم شهادت که در عین گمنامی باشد .

‏در عملیات والفجر سه که آخرین بار حضورش در جبهه بود، ‏نقل می کنند که او پیش از شهادت، ‏روی مین می رود . برادران امدادگر در همان شلوغی عملیات می خواهند او را به عقب بیاورند که حوادثی باعث می شود که نتوانند به عقب برگردند . در همین حال ، ‏به او اطلاع می دهند که برادرتان شهید شد . نمی دانم در این لحظات چه حالی داشته ، اما نقل می کنند که با خوشحالی گفته است : «محمود خیلی لایق تر از من بود . به خاطر همین ، ‏خدا او را زودتر پذیرفت .»

‏ساعتی بعد هم خود او به درجه رفیعی که در انتظارش  بود ، می رسد .


 

۱-روایت از زبان خواهر شهید

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 12 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت