• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 چهارشنبه , 02/اسفند/1396
زمان :    

today :
 Wednesday , 21/February/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
55امروزmod_vvisit_counter
87دیروزmod_vvisit_counter
192این هفتهmod_vvisit_counter
582هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1160این ماهmod_vvisit_counter
975ماه گذشتهmod_vvisit_counter
93193کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 24 مهمان حاضر
IP شما: 54.226.55.151
 , 
امروز: 02 اسفند 1396

فصل ششم کتاب روز تیغ (روایت حاج حمید شفیعی)

فصل ششم ۱


در فکر فرو رفته است و آرام با دست به زانو می کوبد . می گوید از کجا شروع کنم و چه بگویم که حق شایسته این بزرگوار از زبان حقیری مثل من ضایع نشود؟ لبش از بغضی مانده در گلو می لرزد و می گوید حاج حمید شفیعی هستم. آن موقع فرمانده گردان بودم . در خانه شهید ناصر فولادی بود که با او آشنا شدم آ‏ن روزها بچه های حزب اللهی در کلاس قرآنی که علی آقا دایر کرده بود جمع می شدند. یک شب که توفیق پیدا کردم ، ‏رفتم و حرفهای ایشان را شنیدم . همان یک بار تاثیر صدسال عبادت به من دست داد . فهمیدم خودش است . از آن پاشنه کشیده هایی که تا آخر می گوید یا حسین !!

‏مدتی از این آشنایی می گذشت که جنگ گسترش پیدا کرد . حالا ما داریم روز به روز چهره واقعی ایشان را می شناسیم . البته من که لایق شناسایی چنین بزرگانی نبودم فقط دیدم . آن زمان جزیره مینو بودیم. خدا رحمت کند آقای مصطفی موحدی را . او عصرها تیربار کالیبر پنجاه را برمی داشت، ‏به دوش می اند اخت و حرکت می کرد . خیلی قوی بود . من هم مهمات را برمی داشتم و با هم می رفتیم در مسیر اروند که آن موقع ستون پنجم سعی می کرد با شنا به این طرف بیاید و ضربه بزند .

‏روزی طبق معمول با برادر موحدی برای کنترل سنگرها و مسیر رفتیم که دیدم علی آقا هشت_ نه نفر از بچه ها را دور خودش جمع کرده است و برایشان قرآن می خواند .

‏برادر موحدی رفت تیربار را کار بگذارد : من گفتم به جمع صمیمی بچه ها عرض ادبی بکنم . نرسیده به بچه ها دیدم پوست هندوانه بزرگی به زمین افتاده . تعجب کردم ؛ چون آن زمان تدارکات به این سادگیها نبود که بتوانند هندوانه به جزیره بیاورند . سلامی کردم و گفتم : «بچه ها خیراست ! هندوانه از کجا رسیده؟»

‏گفتند : « از دعای علی آقا . »

‏بعد تعریف کردند : «کلاس قرآن علی آقا که تمام شد، ‏هرکس هوس چیزی کرد ؛ اما علی آقا گفت : «در این گرما اگر خدا برساند، فقط یک هندوانه خنک می چسبد.»

‏چند دقیقه ای نگذشته بود که چشم یکی از بچه ها به هندوانه بزرگی در آب نهر افتاد . اول فکر کردیم پوست هندوانه است ؟ اما وقتی با تکان چوبی آن را از نهر بیرون آوردیم ،دیدیم هندوانه ای با هفت_هشت کیلو وزن ، به محض اینکه علی آقا هندوانه را دید ،‏با دست به سرش کوبید و فرار کرد . آن لحظه هم شرمنده و سر به پایین نشسته بود، ‏انگار خجالت می کشید در چشم کسی نگاه کند . من آنجا با روح بلند او آشنا شدم و دانستم که روزگاری یکی از مردان نمونه جنگ خواهد شد .

‏درست، ‏همانطور شد، ‏که فکر می کردم . نه اینکه من خیلی می دانستم ،‏آدمهای برجسته با همان نگاه اول شناخته می شوندا ، ‏اینها چیزی را انتقال می دهند که آدم را منقلب می کند . خیلی از بچه های دوران جنگ دارای چنین خصوصیاتی هستند. طرز رفتار و برخورد اینها طوری است که انگار به درون تو مسلط هستند . در کنار اینها نمی شود سهل انگار و باری به هر جهت عمل کرد همچنان که با علی آقا نمی شد ساده برخورد کرد . این را همه بچه هایی که با او ارتباط داشتند، می دانستند . البته خودش چیزی نمی گفت که با من چنین و چنان کنید یا نکنید؛ اما نگاه هیبت آمیزش چنین تاثیری داشت .

‏کسی را می شناختم ، ‏که در نبود او چیزی گفته بود . وقتی می خواستیم پیش علی آقا برویم ، ‏نمی آمد . می گفت : « خجالت می کشم . اگر علی آقا نگاه کند ، ‏همه چیز را می فهمد . »

‏روزی قرار بود همراه برادر نصری به دیدار حضرت امام (ره) برویم . وقتی به تهران رسیدیم ، ‏برادر نصری خیلی جدی گفت : «من نمی آیم . »

‏گفتیم : «چرا؟ »‌

‏گفت : « شما این امام را نمی شناسید . ایشان اگر نگاه کند، همه را می شناسد . من هم یک خرابکاری یی کرده ام و می ترسم . »

‏درست یک ساعت التماس کردیم تا راضی شد بیاید . ما نسبت به علی آقا هم همین احساس را داشتیم . اعمال و کردارش هم همینطور بود . گزافه گویی نمی کرد . وقتی می گفت من این کار را می توانم انجام بدهم ، ‏یقین داشتم که می تواند . تصور کنید کسی را که از بس به نفس خودش پشت پا زده و در راه خدا دویده ، ‏پنجاه کیلو بیشتر وزن ندارد و جثه اش چنان ضعیف است که هرباوری را از آدم می گیرد . باور نمی کردیم این همان علی آقایی باشد که ما می شناسیم! چندین کیلو بار بی سیم و نرده بام پنج-شش متری بدبار را کیلومترها ویکنفس تا میدان مین می برد؛ طوری که صدگام جلوتر از همه بود!

‏علی آقا ، ‏دست پرورده مولایش امیرالمؤمین بود که با نان خشکی چنان کارهای بزرگی می کرد .

‏و ما خوشحالیم که جنگ برای ما این نعمت را هم داشت که ما امثال ‏علی آقا و روحیات معنوی آنان را بشناسیم .

‏برادر یوسف اللهی بعد از شهادت حسین صادقی و اکبر موسی پور که در آبهای اروند گم شده بودند ، ‏گفت : « انشاءالله فردا نتیجه پیداشدن یا نشدن بچه ها را به شما می دهم . »

‏او موقع خواب سوره حمد را می خواند و می خوا بید . نه سوره حمد«ی» که نشود از آن خدا را دید . خدا را دیده بود که فردا آمد و گفت : « شب دهم،‌ حسین صادقی و شب سیزدهم ، ‏اکبر و حسین را آب به کناره اروند می آورد .

همین طور هم شد. یوسف الهی چطور چنین پیشگویی کرد، نمی دانم، اما علی آقا از امثال او در این کرا مات، پیشتر بود .

‏این جنگ در بطن خودش آدمهایی بزرگ را پرورش داد . اینها نمونه های بارزش بودند که رسیدند و گذشتد بی آنکه بخواهد عرض اندام و اندیشه کنند .

‏گاهی در طول جنگ شایع می شد که کسی امام زمان را دیده . مطلب را که دنبال می کردیم ،می فهمیدیم که شایعه ایی دروغ بوده است . علی آقا هم هروقت از این حرفها می شنید، ‏ناراحت می شد و جلسه را ترک می کرد . طلبه شهید اکبر زاده می گفت : ‏_ خدمت آقای مشکینی رسیدیم و این ماجرا را گفتیم. ایشان گفتند: «هرکس ادعا کرد که من امام زمان را دیده ام ، ‏بدانید درو غ می گوید.»

‏ما می دانستیم کسانی که مفتخر به مقام زیارت می شوند، ‏اهل تظاهر و خودنمایی نیستند.

‏این است مقام تشرف . پس در کنار او که قرار می گرفتی باید عوض می شد . مگر می شود زیر نور قرار بگیری و اطراف خودت را نبینی؟ من خودم در نزد او بی حساب حرف نمی زدم . او ساده محبت می کرد . باتوجه به اینکه دریایی از علم و معرفت بود بدون اطلاع نمی شد در حضور او حرفی زد . باعث خجالت می شد . همین صفت ، ‏بچه ها را اهل ‏خودداری از صحبت ناآگاهانه کرده بود . اگر از موضوع مطلع ‏بودی ، ‏جرأت می کردی نزد او صحبت کنی ، ‏وگرنه ، ‏نه .

‏بعد می بینی همین آدم دلی مثل چشمه ای زلال و پاک است ، که با تلنگری به رقت می افتد . وقتی روضه می خواند، دل که هیچ ، ‏فضای اخلاقی آن محیط هم تغییر می کرد . آدم عاشق میشد . فکر می کرد دیگر هیچ چیز باعث آزارش نمی شود . اصلاً غیر از روضه های پشت جبهه بود . بچه ها ‏هم عاشق بودند؛ طوری که وقتی علی آقا صحنه ای از کربلا را می گفت ، ‏زار زار گریه می کردند . اسم قرآن می آمد ، ‏اشک می ریختند . آیه خوانده می شد ، به سرو صورت خود می زدند . اینهمه کلام او مؤثر بود . یکبار در عملیاتی بنا به مصلحت قرار شد عقب نشینی کنیم؛ اما قلباً ناراحت بودیم .

‏همین طور که برمی گشتیم ، دیدیم نمی توانیم قدم از قدم برداریم؛ از بس درد داشتیم . علی آقا که متوجه شده بود ، ‏با آن صدای پر سوز و دردمند شروع کرد به روضه خوانی . غوغایی به پا شد که نپرس . خودش هم گریه کرد، چنان که خاک زیر پایش خیس شده بود . روضه که تمام شد و دلها آرام گرفت ، ‏انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، ‏دوباره حرکت کردیم ، ‏مگر می شد آدم اینقدر سبکبال باشد؟ !

‏او برای ما یکی از نشانه های در خدا ذوب شدن بود . تراز ویی بود که ما اعمال خود را با او می سنجیدیم . بارها تلاش کر دیم که به خط مقدم نرود؛ چون می ترسیدیم چنین وجود پر ارزش را از دست بدهیم . او باعث شده بود رزمنده ها و ما، خودمان را کشف کنیم .

‏یکی ازاین رزمنده ها که خودش را کشف کرد ، ‏پیرمردی بود به نام آقای فقیه . اهل سیرجان بود و از خمپاره می ترسید . خیلی کم از سنگر بیرون می آمد. وضعیت او را که دیدم ، ‏گفتم بعنوان مسئول تحویل غذا به بچه ها مشغول باشد . بچه ها یکی یکی می رفتند و غذایشان را از سنگر او تحویل می گرفتند .

‏_ بچه ها بیایید غذا بگیرید . . .

‏آن موقع وضعیت طوری بود که هرروز چند تا خمپاره در محوطه سنگرها به زمین می خورد و من به بچه ها گفته بودم که احتیاط کنند . وقتی دیدم بعد از آن همه توضیح چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده ، کنترل خودم را از دست دادم و با صدای بلند گفتم : « حاج آقا فقیه ، ‏فوری وسایل و ساک خود را بردار ید و بروید عقب . »ا

‏او از همان جایی که ایستاده بود ، ‏خیلی عذر خواهی کرد؛ اما گفتم : « نه ، شما دار ید خون بچه ها را بیخودی به هدر می دهید . »

‏هرچه خواهش کرد ، ‏قبول نکردم . سرانجام وسایلش را جمع کرد و دوباره برگشت تا خداحافظی کند . چون ناراحت بودم ، با او حرف نزدم . حاج فقیه با دلی شکسته گفت : « اجازه بدهید من یک کلام بگویم ، بعد مرا بیرون کنید.»

‏گفتم : « بفرمایید . »

‏گفت : « شما می دانید من از خمپاره می ترسم: » گفتم : « بله . »

‏گفت : « می دانید من همیشه به حرف شما گوش کرده ام و غذا را ،‌‏داخل سنگر به بچه ها داده ام . »

‏گفتم : « بله . »

‏متعجب نگاهش می کردم .

‏ادامه داد : « من خوابی برای شما تعریف می کنم و بعد مرخص ‏می شوم . »

‏گفتم : « چه خوابی؟»‌ اینطور گفت :

‏_ دیشب خواب دیدم حضرت امام با دو نفر سید دیگر وارد سنگر من ‏شدند و گفتند : «حاج آقا فقیه چه کار می کنی؟‌»

‏گفتم : « هیچی ، اینجا نشسته ام . »

‏امام فرمودند : « حاج آقا فقیه ، از خمپاره می ترسید؟» گفتم : « بله آقا ؛ ولی نمی دانم چرا؟»

‏امام گفتند : « حالا بلند شو ، ‏همراه ما بیا برویم خط، می خواهم ‏بازدیدی از بچه ها بکنم . تو هم نگاه کن . »

‏از جا بلند شدم و همراه امام آمدیم بیرون . از آسمان و زمین خمپاره می بارید و ترکشها به عبای امام می خورد و چیزی نمی شد . امام نگاهی به من کرد و فرمود : « می بینی فقیه؟ تا خدا نخواهد ترکش به ما اصابت نخواهد کرد . »‌ بعد فرمود : « فقیه ، من از تو خواهش می کنم از فردا غذای بچه ها را جلوی سنگر به آنها بدهی . اینها خسته می شوند . مطمئن باش این بچه ها تازمانی که در این خط هستند، زخمی یا شهید نمی شوند.»

صحبت حاج آقا فقیه که تمام شد، گفت : « حالا حمید آقا ، اگه می خو اهید مرا بیرون کنید ،‌حاضرم.»‌

‏او را بغل کردم و بوسیدم . بعد با هم یک گریه حسابی کردیم .

‏ما مدت چهار ماه در زبیدات بودیم و روز و شب هم خمپاره می زدند ؛‌اما یک نفر هم زخمی یا شهید ندادیم .

‏این مسائل را ما کم ندیدیم . یعنی ما باورمان شده بود که در کربلا هستیم ، و فرمان هم فرمان امام حسین (ع) است . در این جنگ کسی بود که خدا می داند در چه مقام اعلا و متعالی سیر می کرد . شهید ... زنگی را می گویم .

‏روزی ، ‏در بحبوحه عملیات ، ‏نشسته درحال دعا بود که یک عراقی ‏از فاصله چهار متری ؛ هرچه تیر در تیربار داشت ، به طرف او شلیک کرد ، ‏نارنجک هم انداخت ؛ اما تیرها هیچ اثر نکرد و نارنجک هم منفجر نشد.

‏کور بشود چشمی که ندید . اما همین آدم ، ‏خودش را شاگرد کوچک علی آقا می دانست... الله اکبر . ما از چه کسانی داریم حرف می زنیم ؟ بارها از دیگران شنیده بودم که خبر آن هندوانه یا گرفتن انگشتری عقیق از امام غایب ، ‏به پشت جبهه هم رسیده است ؛ اما هروقت کسی ذکری از آن می کرد ، ‏حالش عوض می شد و می گفت من توبه کرده ام . قبلاً تذکر داده بود که این حرفهای شما ، ‏مرا در لغزشی قرار می دهد .

‏چون رسیده بود و اهل معنا شده بود . احتیاج نداشت که دست به دامن لفظ بشود . همه اعمال و کردارش ، ‏اطاعت از خدا معنی می داد . یادم است ذلیجان که بودیم ، ‏علی آقا ، ‏مسئول تعمیر بی سیم ها بود.

‏روزی دیدم مظلومانه ایستاده سرجاده و دو سه دستگاه بی سیم تعمیری هم همراهش است . هوا آنقدر گرم بود که در همان چند دقیقه که ایستادیم ، ‏انگار بدنمان را در گرما تفت دادند . گفتیم : « علی آقا ، ‏الحمدالله مخابرات که ماشین دارد ؛ به خصوص برای کارهای تعمیری ! چرا استفاده نمی کنی؟ خدا نکرده مریض می شوی . »

‏بدون اینکه بخواهداظهار وجودی بکند، ‏خیلی خودمانی و صمیمی گفت: «نیازی نیست اخوی. ما که وقت داریم،‌ سوار یکی از ماشینهای تو راهی می شویم. یک گردشی می کنیم ، ‏بنزین بیخودی هم دود نمی شود .»

‏حالا ببینید این الگوی ما چطور نصیحت می کند .

‏همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . »

‏در منطقه مرسوم بود که بچه ها برای گرفتن غذا یا خوراکی دیگر به صف می ایستادند. روزی علی آقا برای گرفتن کمپوت در صف ایستاده بود که مسئول تحویل کمپوت او را با کسی دیگر اشتباه می گیرد و می پرسد : « شما دفعه دوم است که کمپوت می گیرید؟»

‏بچه ها می گوید آن روز علی آقا به حدی متاثر شد که به چند نفر از بچه ها گفت : « این دفعه آخر من بود که برای شکم به صف ایستادم . » بعد از آز جریان هم هیچ وقت او را ندیدیم که غذا یا چیزی از جایی بگیرد . نصیحت آن روز او به برادرش هم برای ما تعجبی نداشت ؛‌چون چنین حالی را از خود او دیده بودیم . قبل از او هم طلبه ای داشتیم که سیزده روز بین نیروهای خودی و عراقی گرفتار شده بود و از ریشه گیاهان خورده بود. بعد از رهایی از آن وضعیت تعریف می کرد که در این سیزده روز ، ‏مرا فقط ذکر خداوند و تلاوت آیات قرآن زنده نگه داشت .

‏علی آقا هم که به برادرش گفت از قرآن تغذیه کن ، به مراحلی رسیده بود که می دانست توصیه اش جای عملی دارد.

‏و همین بزرگوار در جایی قرار گرفته است که سردار سلیمانی که احتیاجی به تعریف از ایشان نیست، ‏چون کوچکتر از آنم گفته است هروقت فشارهای روحی جانم را به عذاب می کشید ، ‏می رفتم پیش علی آقا. وقتی می گفتم چرا آمده ام ، فقط نگاه می کرد . همان نگاه ، ‏همان آرامش و اطمینانی که در حرکات او بود ،‏دلم را آرام می کرد، چه رسد به اینکه دو آیه از قرآن هم بخواند و قسمتی از آن را هم تفسیر کند. »

‏حالا من هرچه می خواهم کمتر حرف بزنم نمی شود . واقعاً جبهه بود و دری به سوی بهشت. تمام صفحات تاریخ را ورق بزنید ، ‏اگر بجز تاریخ جنگهای اسلام،‏چنین صحنه هایی را که ما داشتیم ، پیدا کردید . بچه ها ، در دست داشتن انگشتری عقیق در وقت نماز را موجب ثواب می دانستند .

‏برادر آقا ی صادقی تعریف می کرد :

- روزی دیدم علی آقا کنار منبع آب مشغول وضو گرفتن است . یادم افتاد یک انگشتری عقیق ، ‏از مشهد مقدس برایش آورده ام . همین طور مشغول وضو بود ،‌انگشتری را تقدیم کردم .

رنگ از رویش پرید. تعجب کردم. گفتم: «‌علی آقا، ناراحت ‏شدید؟ سوغات مدفن آقا امام رضا را قبول نمی کنید؟ »

‏وقتی حالش جا آمد ، گفت : « درست همان وقت که شما انگشتری ‏را پیش آوردید، چشم من به انگشتری بچه ها افتاده و با خود گفته بودم: ‏کاش من هم یک انگشتری عقیق داشتم تا از ثواب آن بی بهره ‏نمی ماندم .»

‏انگشتری را در دست گرفته بود و می گفت : « خدا مرا ببخشد ...»‌

‏حالا بگرد و این بچه ها را پیدا کن ، هستند! اما باز هم مثل ماه که ‏بعضی اوقات پشت ابرها گم می شود، از نظر پنهان شدند،‌اینها زمان خاصی برای ظهور شان هست،‌ که امیدواریم خدا دعای آنها را شامل حال ما بکند . حالا می فهمم ،‌اگر نمی گذاشتند علی آقا به جلو برود ،‌حق داشتند. درست در شب عملیات،علیرضا رزم حسینی که معاون لشکر هم بود ، با عجله آمد و گفت حاج قاسم پیغام داده که نگذاریم ‏علی آقا در عملیات باشد؛ چون حتمأ در این عملیات شهید می شود . گفتم : « این کار از دست من برنمی آید . »‌ علیرضا پیش از اینکه نزد من بیاید مساله را با مسئول مخابرات درمیان گذاشته و او حرف را انتقال داده بود . کمی بعد ، علی آقا آمد و گفت : « حالا دیگر بچه ها را می فرستی که جلوی شهادت را بگیرند ؟آخر ما کی هستیم؟ مگر خونمان ‏رنگین تر از بچه های دیگر است؟»‌ گفت و گفت . ومن تنها توا نستم پشت سرهم بگویم : چشم ، زبانم ‏قفل شده بود. خلاصه راه افتادیم .

‏نزدیک غروب ، صف نماز جماعت در کنار رودخانه شکل گرفت .

اول فکر کر دیم چون نماز شکسته است زود تمام می شود ؛ چون شبهای عملیات، ‏بچه ها سعی می کردند به محض غروب آفتاب حرکت کنند تا در نقطه رهایی یا موضع انتظار جاگیر بشوند .

‏ایستادیم به نماز . صفها به هم فشرده بود و حدود دویست نفر از بچه های گردان،‏نماز مغرب را شروع کردند . چه نمازی بود! بیش از ربع ساعت طول کشید تا حاج آقا و بچه ها توانستند از رکوع بالا بیایند . هوا ،‌هوای وصال بود . به سجده رفتیم. تنها خدا می داند بر قلب ما چه گذشت . کاش فیلمی ا‏ز آن نماز تهیه می شد . نماز مغرب در آن شورو حال به یاد ماندنی تمام شد . حاج آقا گرچه خودش هم نمی توانست ، ‏به گریه و زاری ، التماس کرد که چون عازم هستیم، ‏به شکلی از سجده بلند شویم . ا‏و می دانست رفتن به رکوع یا سجده ، ‏همان و بیتابی دل بچه ها هم همان .

‏نماز عشا شروع شد . در صف ما ، ‏علی آقا و برادرش و بیسیم چی ها ‏بودند . به سجده که رفتیم ، ‏بوی عطربه مشامم خورد . نماز عشا هم در همان حال و هوا نماز مغرب تمام شد . بعد بچه ها دعا خواندند و آرزوی شهادت کردند . خوب که نگاه کردم ، ‏دیدم در این جمع عاشقانه ، ‏همه هستند،‏معلم ،‏دانشجو، محصل و . .. چقدر با صفا !

‏در همین حال دیدم علی آقا اشاره می کند. جلو رفتم و گفتم :

‏« بفرمایید علی آقا ! »

‏گفت : « ‏حمید آقا ، ‏شما بوی خوش عطری به مشامتان نخورد؟ »

‏گفتم : « چرا ، ‏موقع سجده ! »

‏اشک در چشمایش حلقه زد و گفت : « آقا اینجا حضور داشتند . خوشا به سعادت این بچه ها . »‌ ‏سپس سکوتی طولانی کرد . دوباره موقع ‏حرکت ، ‏سر صحبت را باز کرد و گفت : « چه سعادتی در این غروب ارزانی ما شد . »

‏گفتم : « علی آقا ، ‏دستم به دامنت . من که لیاقت ندارم ،‌تو را به خدا دیگر نگویید . »

‏وسایل را آماده کر دیم . نیمه های راه که یکی_ دو کیلومتر به موانع دشمن مانده بود ، ‏نزدیک قلاویزان ، ‏بچه ها از آوردن نرده بام خسته شده بودند و می گفتند ما حاضریم خودمان به هرشکلی شده ، ‏از موانع رد بشویم و این نردبام بدبار را حمل نکنیم .

‏وقتی علی آقا دید بچه ها اینقدر خسته شده اند ، با اینکه یک بی سپم چندین کیلویی به پشت داشت ، ‏نرد بام را از بچه ها گرفت و درست نزدیک میدان مین به زمین گذاشت . بچه های تخریب ، آرام آرام ، ضمن جمع آوری مینها ، ‏به مواضع دشمن نفوذ کرده بودند . نزدیک یک کانال عراقیها ، ‏علی آقا گفت : « حمید آقا ، ‏اجازه می دهید این نردبام را ببرم تحویل بچه های تخریب بدهم؟»

گفتم : « علی آقا ، ‏شما الان کارتان این است که روی ارتباطات بیسیم کار کنید»

‏به برادرش اشاره کرد و گفت : « در حال حاضر، ‏من در اینجا فایده ای ندارم . اخوی هم که هست، برای رضا خدا اجازه بدهید کمکی به این بچه های تخریب بکنیم که لااقل آمار شهدا کمتر بشود . »

‏با اینکه از رفتن او می ترسیدم، قبول کردم .

‏همین که رفت، سردار سلیمانی ، ‏رمز شروع عملیات را گفتند . انتظارم شروع شده . هرچه می گذشت ، ‏بیشتر نگران می شدم . در آن حال بحرانی گفتم : « یا فاطمه زهرا ، ‏سه روز نذر امانت تو ، علی آقا را برسان»

‏هنوز این واگویه های ذهنی تمام نشده بود که دیدم علی آقا کنارم ایستاده است . بدون سؤالی گفت : « در خدمتم حمید آقا .»

‏در همین حال ، ‏ده پانزده نفر از بچه های آموزش دیده ، ‏خودشان را به سیمهای خاردار رسانده و از روی آن به سمت جبهه دشمن پریده بودند . یادم است برادر یار رضوی ، ‏با یک جست پرید آن طرف سیم خاردار . در همان حال هم تیراندازی کرد و دونفر عراقی را زد؛ اما در شکاف کانال عراقیها افتاد . چندثانیه بعد،‏یک عراقی از سنگری، ‏بیرون آمد و یار رضوی را با رگبار گلوله به شهادت رساند . هیچ فرصتی نبود . از زمین و آسمان ، ‏آتش و گلوله می بارید .

‏همراه علی آقا و بچه های دیگر ، ‏با پوتین به زیر مینها می زدیم و کنار می انداختیم . عراقیها ، ‏مینها را از ترس عملیات بچه ها ، همین جور کنارهم چیده بودند روی خاک . ماهم می دانستیم اگر این کار را نکیم ، ‏با فشارهای هجومی که بچه ها می آورند، شهادت اکثرشان حتمی است . با اینکه در حین ضربه های ما ، ‏ترکشهای زیادی به دست و پایمان می خورد ، ‏اما از بس گرم درگیری بودیم ،‏متوجه نمی شدیم . فقط می زدیم و جلو می رفتیم که ناگهان یک پای علی آقا روی مین رفت . همان دم صدای «خط شکسته شد» بچه ها در گوشم پیچید و اندوه متلاشی شدن پای او ، ‏چشمم را از اشک پر کرد .

‏... علی آقا کناری افتاده بود . نه ناله می کرد ، ‏نه حرف می زد . انگار اتفاقی نیفتاده بود . خوشبختا نه در آن لحظات خونریزی نداشت ، اما رنگ از چهره اش پریده بود . کنارش رفتم . لبحدی به لب داشت که یعنی هیچ نگو . دیگر معنای نگاهش را می دانستم . به زخمش نگاه می کردم که خلیلی را دیدم . ایستاده بود و نگاه می کرد . گفتم : « کاری ‏داری ؟ » مظلومانه نگاهم کرد و گفت : « تیر خورده ام حمید آقا . » در دل ، به روحیه اش « الله اکبر» گفتم . پرسیدم : از کجا؟ »

دستش را از زیر شکم برداشت و نشان داد . تیر به بدترین جای زیر شکمش خورده بود . با اندوه زیاد بغلش کردم و بوسیدمش . دیگر رمقی ‏برایش نمانده بود . ناگهان به زمین افتاد . کشان کشان آوردمش داخل کانال ،‌سریع چهار نفر از بچه های امدادگر را مأمور علی آقا کردم تا ببرندش عقب. برای اطمینان بیشتر، اسم آنها را پرسیدم و به آنها گفتم : « اگر برگشتم، این علی آقا را از شما می خواهم . »

آنها هم قول دادند . سه نفر دیگر را هم مامور خلیلی کردم . نشستم ‏داخل کانال تا از حجم آتش کم بشود . نیم ساعت بعد که خواستم راه بیفتم ، دیدم یکی از بچه های امدادگر که علی آقا را به آنها سپرده بودم ، می آید . گفتم : « چی شد؟ علی آقا را بردید عقب؟ »

با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :

- خدا شاهد است وسط راه خودش را از برانکارد به زمین انداخت و گفت : «حال من خوب است . بروید علی خلیلی را زودتر به عقب برسانید . « سه نفر از بچه ها هم که با من بودند، زخمی شدند؛‌ اما موفق نشدیم ایشان را به عقب ببریم . فقط می گفتند : « خلیلی ،‌خلیلی را برسانید.»


 

۱-روایت اززبان حاج حمید شفیعی

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 24 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت