• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 سه شنبه , 27/آذر/1397
زمان :    

today :
 Tuesday , 18/December/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
29امروزmod_vvisit_counter
40دیروزmod_vvisit_counter
261این هفتهmod_vvisit_counter
830هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1388این ماهmod_vvisit_counter
1184ماه گذشتهmod_vvisit_counter
110312کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 3 مهمان حاضر
IP شما: 34.235.127.68
 , 
امروز: 27 آذر 1397

فصل هشتم کتاب روز تیغ (روایت علی اکبر علوی)

فصل هشتم ۱


‏. . . بنده کجا می توانم حق مطلب را در مورد شهداء ادا کنم؟ آن هم شهیدی به بزرگواری علی آقا ماهانی؟ !

‏به حاج جواد روح اللهی نگاه می کنم . بالای شصت درصد مجروحیت دارد که بخش مهم آن از ناحیه چشم است . حاج جواد دلتنگ تر از آن است که بتواند اشکهایی را بر پهنه صورت نریزد. می گوید : قبل از اینکه با علی آقا آشنا بشوم . با گروهی به سرپرستی برادر اکبر علوی برای یک ماموریت کوتاه به اهواز اعزام شدیم . آن زمان ،‌‏بچه ها که معمولاًکم سن و سال هم بودند و جمعشان،  جمعی ‏حرکتهایی می کردند که بیشتر جنبه تفریح داشت . برادر علوی که این حرکات را می دید ، به خاطر اینکه هم یادی از دوست بزرگوارش علی آقا ماهانی کرده باشد ، هم رفتارهای شایسته یک بسیجی را به گوش همه برساند، با صدای بلند می گفت : «جایت خالی علی آقا، ‏اگه بودی ، فلان حرف را نمی زدی ، ‏یا این کار را نمی کردی و چند تا حدیث بر ایمان می خو اندی . »

‏به این ترتیب، بچه ها هم با شخصیت شنیدنی علی آقا و هم ‏الگوهای جبهه آشنا شدند .

‏من هرچه از این بزرگوار دیدم، درس عزت و بزرگی و شرف بود،‌ که خدا کند فراموش نکنم مدیون چه کس یا کسانی هستم ! آن زمان که ‏توفیق خدمتگزاری نصیبم شد و به منطقه رفتم . با یک برادر روحانی که ‏الان هم عضو سپاه است در مورد مسائل و تبلیغات ارشادی بچه ها حرف پیش آمد . من گفتم : «حاج آقا ، یک برنامه ریزی یی بکنید تا این بچه ها بیشتر از گذشته با تعالیم بزرگان اسلام آشنا بشوند . کمی هم این بچه ها را نصیحت کنید»

‏پاسخ داد : « ما اینجا کسی را داریم که راه رفتنش ، خوا بیدنش، ‏رفتارش، کلامش، نگاهش و همه وجودش الگوی صامت . من تا ‏زمانی که این بنده خدا در اینجا هست ، چطور می توانم بچه ها را ‏نصیحت کنم؟ شما این مطلب را به این برادرمان بگویید . حتماً با نفوذ ‏کلامی که دارند،  بیشتر از بنده مثمرخواهند بود . »

‏برسیدم : « حاج آقا چه کسی را می گویند؟»

‏گفتند : « علی آقا ماهانی . »

‏تو همین روزهایی که افتخار نوکری بچه های بسیج را داشتم .

‏مدتی هم مسئولیت تدارکات مخابرات منطقه با من بود . خیلی دلم می خواست علی آقا بیاید،‌ لباسی یا چیزی از بنده بخواهد،  چون هروقت او را می دیدی ، لباس بسیجی رنگ و رو رفته ای تنش بود که از ‏بس شسته شده بود،‌ کم کم داشت نخ نما می شد ‏روزی دیدم زیرپوش سفیدی را به دست گرفته ، می آید . گفتم : « این چیه علی آقا؟ »

‏گفت : « پشت حمام صحرایی افتاده بود . اگه اجازه بدهید ، می خواهم استفاده کنم . واقعاً حیف است دور انداخته شود . »

‏هر وقت می گفتیم بیا سهمت را بگیر، می گفت : « اینها سهم بچه های زحمتکش بسیج است،  نه من . »

‏برخورد این عزیز چطور است،  اگر تمام سختی های دنیا را به دوش او بیندازی،‌ چون اعتقاد راسخ دارد که بچه های جنگ مردان واقعی راه خدا هستند،  می گوید کم است .

‏همه بچه های منطقه با شهردار سنگر آشنا بودند . وقتی علی آقا شهردار می شد،  بدون اینکه فرصت کمک به ما بدهد،‌ کارهایش را انجام می داد . و چقدر دقیق ! اما وقتی دیگران شهردار می شدند، می آمد آستینها را بالا می زد ،‌بسم الله می گفت یا صلوات می فرستاد و مشغول مثلأ شستن ظروف غذا می شد . هرچه بچه ها مانع می شدند و اصرار می کردند، علی آقا گوش نمی کرد و ضمن کار می گفت : «من فقط به شما کمک می کنم . کمک از من ، ثوابش مال شما . »

‏همیشه کمک از او بود و شرمندگی از ما .

‏از طهارت و پاکی او بگویم . هرچند برای آدمی به آن درجه از ایمان طبیعی بود . اما دیدن این آدمها هم خودش سعادتی بود . یادم است به مرور دیگر تجدید وضوی علی آقا هیچ وقت باعث تعجب کسی نمی شد ؛ چون همیشه سعی می کرد با وضو باشد. یک بار که برای مرخصی به کرمان با هم همسفر بودیم،‌‏وقتی اتوبوس ایستاد، تجدید وضویی کرد و در جای خود نشست . تقریباً نیمه های شب بود که هنوز چانه من از صحبت تکان می خورد . علی آقا گفت : « جواد ، تو خسته ای،‌ ‏بگیر بخواب . »

‏متوجه نشدم ،‌ فکر کردم خودش خسته است و می خواهد من کمتر حرف بزنم . در چرت بودم که حرکات سایه واری روی پلکم را سنگین کرد . زیر چشمی که نگاه کردم ، دیدم علی آقا مهر را با دست به پیشانی گذاشته و کمی خم شد، ‏فکر می کنم حالت سجده بود . متوجه نشدم در حال خواندن نماز شب است . مسافران اتوبوس در خوابی عمیق فرو رفته بودند و زمزمه دعای عارفا نه خواب را از سرم پرانده بود .

‏بیا حالا برگردیم عقب و برویم در قلب گرما . خدایا، ما چی می دیدیم؟

‏ماه رمضان بود و گرمای پنجاه درجه اهواز . لشکر هم روزه داری را به خاطر حفظ سلامت بچه ها ممنوع کرده بود . واقعاً اگر در هر چند دقیقه ، ‏لیوانی آب نمی خوردی، گلویت از گرما خشک می شد و از گرمازدگی به حالت مرگ می افتادی .

‏همین روزها علی آقا آمد و تاکید کرد که کسی نفهمد . بعد آهسته گفت تا آخر ماه مبارک، مهمان شما هستم . خیلی خوشحال شدم که برای آدمی با صلابت کوه، ‏کاری انجام می دهم . هر روز کمپوتی برای سحر تحویلش می دادم و از خدا می خواستم در این گرمای کشنده یاری اش کند . سر سفره همیشه جایی خالی بود و بچه ها دائم سراغش را می گرفتند . اما چون قسم خورده بودم که از روزه داری اش چیزی نگویم، می گفتم موقع ناهار می رود پیش فلان کس . خودم باور نمی کردم حتی چهار روز طاقت بیاورد : اما بعد از سی روز، ‏با ضعفی در چهره و نگاهی روحانی آمد و گفت : «خدا اجرت بده. »

‏حاصل ارتباط این شده بود، ‏که این آدم بخش بزرگی از نیازهای روحی مرا برآورده می کرد . باور نمی کنید که اگر بگویم مثل اندیشه و ‏فکر من بود . یادم است در بحبوحه انقلاب،  یعنی پیش از ورود حضرت ‏امام به ایران ، کتابهایی را از مقابل دانشگاه تهران خریده  بودم که بعداً  ‏متوجه شدم ، تعدادی از آنها به درد نمی خورند . یا شعار بیخود داده اند ، یا همسو با اندیشه های مردم این مملکت نیست . حقیقت مطلب،  آراء و ‏عقاید خیلی از نویسنده ها را هم نمی شناختم . با شروع جنگ تحمیلی ‏هم این فرصت تقریباّ از من گرفته شده بود،  از جهتی، خودم را هم دارای این صلاحیت نمی دانستم که کتابها را پاکسازی کنم . نمی دانستم چه کار کنم . خجالت می کشیدم . به کسی بگویم تا کمکم کند .

‏روزی اتفاقاّ درهمین فکر بودم که علی آقا وارد شد،  ‏از همان جلوی در تا چشمش به کتابها افتاد،  گفت : «جواد، می خواهی کتابهایت را پاکسازی کنم .»

‏زبانم قفل شد . نمی دانستم چه بگویم. .

‏قلب بررگی داشت،  پر از محبت . عرض کردم که یکبار سعادتی نصیبم شد و این دو تا چشم را گذ اشتیم به طبق اخلاص . آنروزها مجروح بودم و جلوی ساختمان مخابرات نشسته بودم و با بینایی کمی ‏که داشتم،  به بچه ها و علی آقا نگاه می کردم .  آن روزها چشمانم به ‏شدت آسیب دیده بود و تحرک زیادی نداشتم . درهمان حال آرزو کردم که کاش من هم می تو انستم با این بچه ها والیبال بازی کنم . احساس تنهایی عجیبی می کردم .

‏بعد از بازی، علی آقا آمد و دست اند اخت گردنم و گفت : « جواد،  وسط بازی می خواستم ول کنم و بیایم ، که دیدم علیزاده کنارت نشسته . تو بازی،  همه فکرم پیش تو بود.»

‏با خودم گفتم : خدایا ، این پسر چقدر آقا است !

‏آن روزها وقتی می دید من از ناحیه چشم مشکل دارم از آنجایی که با قرآن انسی داشتیم ،اگر روزی صدای تلاوت قرآن را نمی شنیدم ، در عذااب بودم . آن زمان که به خاطر جراحت چشم نمی تو انستم کلمات مبارک قرآن را ببینم ، علی آقا چند آیه ای می خواند و من گوش می کردم .

‏روزی گفت : «جواد ، اگر کلمات بزرگ باشند،  مثلاً با ماژیک درشت نوشته بشوند ،می توانی ببینی؟»

‏گفتم : « بله ! »

‏لبخندی زد و گفت : « خیلی خوب شد ، اگر از این عملیات زنده برگشتم ، یک قرآن با خط درشت برایت می نویسم.»  که قسمت نشد . اما تا زمانی که افتخار داشتم در کنار ایشان باشم . مدام روزگارم متحول می شد.

در منطقه ذبیدات که بودیم ، یکی از بچه ها تعریف کرد :

‏_ بعد از نماز جماعت دیدم علی آقا نشسته است و ذکر می گوید . بعد از ذکر،  نگاهی به انگشتان دستش کرد و گفت : « بد نیست ما هم ‏یک انگشتری عقیق بخریم . ثواب دارد . »

‏نماز و تعقیباتش که تمام شد ، از مسجد بیرون رفت . جلوی سنگر‏مخابرات ، برادر رزمنده ای به نام یوسف شریف که بعدها به فیض ‏شهادت رسید ، یک انگشتری به دست گرفته بود و انتظار علی اقا را ‏می کشید .

‏وقتی علی آقا را می بیند،  با عجله پیش می رود و می گوید : « این ‏انگشتری مال شماست . »

‏علی آقا اول قبول نمی کند ؛ اما بعد از اصرار و پافشاری یوسف شریف ، انگشتری را می گیرد . شریف  می گوید : « این انگشتری را ‏پیرزنی در جیرفت به من داد و گفت که این را به یکی از رزمندگان بدهم ؛ چه کسی بهتر از شما؟»

اما این انگشتری به خاطر طبع سخاوتمند علی آقا دست به دست گشت تا به علی حاجبی و برادر کریمی رسیدکه بعداً تعریف کرد که این ‏انگشتری در سپاه ساری، گم شا که گم شد . ناشناس آمد و ناگهان ناپدید  شد.

خدا می داند که بزرگوار و مظلوم بود . به یاد دارم از بین ما دو تا ، قرار شد علی آقا به عنوان بیسیمچی در منطقه عملیاتی مهران بماند و من برگردم . معمولاً‌ قبل از عملیات، ‏همه رزمنده ها همدیگر را بغل می کنند و خلاصه شور حالی دارد، لحظات وداع این یاران گریه می کردند و همدیگر را می بوسیدند ، از هم حلالیت می طلبیدند ، تقاضای ‏شفاعت می کردند، می گریستند و خلاصه ، شور و حالی بود . بچه ها می دانستند علی آقا بسیار مؤمن و پاک است، به همین خاطر، بیشتر بچه ها او را در بغل می گرفتند و از اوتقاضا می کرددأ که اگر شهید شد، شفاعتشان کند . علی آقا که همیشه خودش را کوچکترین می دانست ،اظهار تواضع می کرد و می گفت : ما کی هستیم که شفیع شما باشیم و حرفهایی از این دست .

‏یک بار هم وقتی همه رزمنده ها به دورش جمع شدند و تقاضای شفاعت کردند، برای بالابردن روحیه بچه ها گفت : «من قول نمی دهم ، چون آدم بدقولی هستم .»

‏با این حرف،  گل لبخند بچه ها شکفت .

‏خلاصه ، این شهدا، ‏رفتند و با باقیات عمل صالح و نوع نگاهشان به دنیا ، گفتند که ، ما در خودمان دقت کنیم . نشانه بودند این بزرگواران به یادم مانده هروقت حرفی از شهادت به میان می آمد،  علی آقا می گفت :  « دوست دارم مثل آقا امام حسین شهید بشوم . »‌

‏بعد از اینکه ایشان به فیض عظمای شهادت نائل آمد . یکی از برادران رزمنده به نام محمد حسین فتحعلی شاهی را دیدم که تعریف می کرد :

‏_ خواب دیدم پیکر پاک علی آقا را در کرمان تشییع می کنند . وقتی تابوت را به زمین گذاشتند، رفتم و روی جنازه را کنار زم . دست اندا ختم زیر سر علی آقا . سرش را که بلند کردم ، سر از بدن جدا شد . من هم سرش را چند بار برداشتم و بوسیدم . هربار که سرش را برای بوسیدن برمی داشتم ، از تن جدا می شد ، اما وقتی دوباره به تابوت می گذاشتم، به بدن می چسبید . وقتی حرفهای او را شنیدم ، یقین پیدا کردم چون سرورش آقا امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسیده است.


 

۱-روایت از اکبر رضوی

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 3 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت