• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 يكشنبه , 02/ارديبهشت/1397
زمان :    

today :
 Sunday , 22/April/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
83امروزmod_vvisit_counter
42دیروزmod_vvisit_counter
83این هفتهmod_vvisit_counter
376هفته گذشتهmod_vvisit_counter
997این ماهmod_vvisit_counter
1539ماه گذشتهmod_vvisit_counter
96050کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 54 مهمان حاضر
IP شما: 54.81.116.187
 , 
امروز: 02 ارديبهشت 1397

فصل نهم کتاب روز تیغ (روایت محمد رضا ایرانمنش)

فصل نهم ۱

‏... دستش را روی چشمش فشار می دهد و دردی را که حالا قطره اشکی شده است و در پهنه صورتش ریخته پاک می کند. فرصتی هست ، تا او آرام شود. حرفی نمی زنم . خودش بهتر می داند از چه کسی باید بگوید . و می گرید :

‏من محمدرضا ایر انمنش هستم . با علی آقا در کرمان آشنا شدم . نمی دانم چه بگویم، فقط می توانم در یک کلمه بگویم او مرا به خودم ‏شناساند و رسم و آئین و شرافت یک انسان مؤمن را به من یاد داد . که ای کاشی لایق و مستحقش باشم . دقیقاً یادم نیست . سال شصت _ شصت ویک بود که در عملیات_ فجر مقدماتی ، مجدداً ایشان را دیدم . آن روزها شنیده بودم برادر سردار حاج قاسم سلیمانی نظر خاصی به ایشان دارد . چون وقتی به جبهه آمد دست و پایش در عملیاتهای گذشته آسیب دیده بود . نظر خاص حاج قاسم هم این بود که می دانست ، اگر علی آقا دوباره به خط مقدم برگردد حتماً شهید می شود . به همین خاطر او را به واحد مخابرات لشکر که آن موقع بنده مسئولش بودم . معرفی کردند. اینجا بود که وقتی اعمال و رفتار ایشان را می دیدم ساعتها به فکر فرومی رفتم . با آمدن ایشان به واحد مخابرات، ‏عاشقان اهل بیت دیگر رهایش نکردند .

‏روزی آقای مصطفی مؤذن زاده که آن زمان در ستاد لشکر بود، ‏با عجله وارد سنگر ما شد و پرسید :«علی آقا کجاست؟»

‏گفتم : «در سنگراپراتوری. » رنگ صورتش را که دیدم ، ‏گفتم : « اتفاقی افتاده، ‏آقا مصطفی؟»

‏دستش را روی قلبش گذاشت و گفت : «دلم گرفته، ‏دارم می ترکم . »

‏فهمیدم برای چه آمده؛ با هم رفتیم طرف سنگرمخابرات . آقا مصطفی که انگار عجله داشت، فوری پرید درون سنگرو از نظرناپدید شد . بیست دقیقه بعد که خواستم وارد سنگر بشوم، صدای روضه علی آقا و هق هق گریه آقا مصطلفی به گوش می رسید .

‏مرهمی بر دل، ‏دل سوختگان بود و کم کم به این واقعیت پی می بردم چون سراغ علی آقا که می رفتی و تقاضای روضه می کردی ،‌‏به همان سادگی رفتار و کردارش شروع می کرد ، بدون اینکه پیچ و تابی به کلمات بدهد یا اغراق کند، اما این صدا آنقدر نافذ بود که جلوی لرزیدن خودش را نمی توانست بگیرد. دعای کمیل یا زیارت عاشورای او هم همین طور بود . طوری می خواندکه جگر آدم می سوخت و دل آدم از دنیا و خوشیهای ظاهری اش کنده می شد. وقتی وسط خواندنش بغض می کرد،‌ ‏می گفتیم : خدایا ، ‏دنیا دیگر بس است، شهادت را نصیبمان کن .

‏واقعاً سرمایه ای عظیم، ‏و وجود بزرگوارش در همه جا موجب برکت بود . در محیطی که علی آقا بود گناه نبود. هر نقطه ضعفی با نظر او اصلاح می شد. به همین خاطر، ‏آمار شهدای مخابرات ، ‏از همه جا بالاتر بود . قدرت جاذبه عجیبی داشت . دوری از او برابر بود با سستی در نماز و عبادت ، ‏سستی در فروتنی یا بعضی اوقات، ‏غیبت . هیچ وقت امر یا نهی نمی کرد . گاهی اوقات که اتفاق یا کاری را برای علی آقا تعریف می کردیم، ‏اگر تبسم می کرد، ‏می فهمیدیم رضای خدا در آن کار بوده یا هست . اگر سرش  را پایین می اند اخت،  متوجه می شدیم که آن کار مشکوک بوده یا درست نبوده است.

‏در عین حال متواضع بود . یعنی نمی گذاشت لغزشی در عملی به وجود بیاید . از تواضع گفتم یاد ادب و نزاکت او افتا دم .

‏روزی رفتیم «خانه عمه » تا علی آقا با مادرش تماس تلفنی بگیرد . حال و احوالی بپرسد . قبلاً ذکر خیری از واقف خانه عمه بکنم، ‏بعد یک خصلت دیگر از علی آقا را بگویم . خانه عمه ، خانه ای بود که یک مرد خیر اهوازی آن را در اختیار لشکر گذاشته بود . این خانه شامل چنداتاق متاهلی و مجردی و یک خط تلفن بود که بچه ها به دلیل راحتی و رفاهی که در این خانه بود،  اسمش را « خانه عمه » گذاشته بودند.

‏آن روز ، ‏علی آقا شماره را گرفت و با مادرش صحبت کرد . من متوجه رفتارش بودم . دو زانو نشسته بود، مثل اینکه مادرش روبه روی اوست . آنقدر هم متواضعانه و آرامش دهنده گفت وگو می کرد که این آرامش ناخودآگاه به من هم منتقل شد . من هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم. که از پشت تلفن با مادرش چنین با ادب و متواضعانه صحبت کرد .

این بنده خوب فقط خدا را می دید و عشق به ائمه اطهار داشت . دم دمای غروب بود که رفتم سنگر اپراتوری مخابرات که سری به علی آقا بزنم . دیدم همان دست مجروح و فلج شده را روی پوتین گذاشته و با نخ و سوزن مشغول وصله کردن آن است . پوتین او همیشه از قسمت پاشنه زود تر از هر جای دیگر آن پاره می شد و ما غافلان تا آخرین لحظات ‏شهادتش هم ندانستیم که او پاشنه پایش را هم از دست داده است . گفتم: « علی آقا ، ‏پوتین نو که هست، ‏چرا اینقدر خودتان را زحمت می دهید؟ چند سال می خواهید این پوتین را بپوشید؟»‌

‏لبخندی زد و گفت : « فعلاً جان دارد تا جان ما را بگیرد . از یکی دوتا وصله هم بدش نمی آید . » ناگاه به یاد قصه امام متقین افتا دم که وصله بر وصله می زد .

‏دیدن این صحنه ها ساده نیست . باید ببینی ، که وقتی دیدی ، ‏اگه دلت حلقه ای برای اتصال داشته باشد وصل می شوی . بخاطر همین بود که تا دهان باز می کرد مخلصش می شدی . نمونه های زیادی دیده بودم یکبار بعد از عملیات رمضان، ‏تعدادی از بچه های سیستان و بلوچستان به مخابرات لشکر ملحق شدند . اینها کارمندان شرکت مخابرات بودند که به عنوان بی سیم چی،‌‏همراه با رییس اداره به منطقه آمده بودند. بنابر شکل کار ، ‏بین این بچه ها و آقای کردی که ریس اداره کل مخابرات بود، با علی آقا ارتباط برقرار شد . هوز مدتی نگذشته بود که ایشان یکی از مریدان علی آقا شد . این برای ما طبیعی بود . ما کسی را ندیدیم که دوبار با علی آقا سر یک سفره بنشیند یا شبی را با قرآن در محضر او باشد و دچار انقلاب درونی نگردد .

‏آقای کردی ، ‏مثل همه رزمندگان، کلنگ به دست می گرفت و با بچه ها همراه می شدند . بعد از اینکه ماموریت آنها در منطقه تمام شد ارتباط آقای کردی با علی آقا همچنان ادامه پیدا کرد.

‏دقیقاً باهمین رفتار و کردار که از اعتقادش بود جذب می کرد . خوب یادم هست از زمانی که وارد تیپ شد . هیچ وقت به کسی نگفت بیایید کلاس قرآن بگذارم ، ‏یا چرا نماز صبح را به جماعت نمی خو انید . اهل حرف نبود . اما قبل از نماز صبح وارد مسجد می شد و تا وقت صبحانه سرگرم تلاوت قرآن بود . همین حال،  بچه ها را دگرگون کرد . مخصوصاً وقتی که دیدند مسجدی که اکثر اوقات به دلیل وضعیت منطقه همیشه پر از گرد و غبار  بوده ،حالا از تمیزی برق می زند و بوی خوش آنجا ، ‏دل آدم را جلا می دهد. کم کم نماز جماعت هم با شور و شوق عجیبی برقرار شد . بعد جلسات قرائت و تفسیر قرآن شروع شد و شکلی به خودش گرفت . این تاثیر را در نماز جماعت رزمندگان هم به شکلی دیدیم . آنچنانکه هر روز نزدیک ظهر، ‏علی آقا قبل از اذان وضو می گرفت و به مسجد می رفت . بچه ها وضو گرفتن او را که می دیدند،‌ ‏می فهمیدند وقت نماز است . شکوه این لحظات ، ‏زمانی بود که می دیدیم قبل از اینکه اذان از بلندگو پخش شود، ‏همه در مسجد حاضر بودند .

‏وضعیت ظاهری این مؤمن را هم اگر بخواهم تشریح کنم اینطوری بود که علی آقا به نظافت خیلی اهمیت می داد . وقتی از منطقه به کرمان می آمد،  می دیدی لباس ساده سفیدی به تن کرده ، بوی خوش و ملایم عطری از او به مشام می رسید. هیچ وقت ندیدم موی سر و صورتش از یک اندازه مخصوص کوتاهتر یا بلندتر باشد . برای این کار، ‏شانه سه تیغی خریده بود و همیشه خود را مرتب می کرد.

حرفهایش هم همیشه ساده و پرمعنا بود. ما می دانستیم علی آقا در عملیاتهای گذشته یک دستش فلج شده. بنابراین فکر می کردیم روحیه اش برای انجام بعضی کارها مناسب نیست، یا حداقل ، ‏دیگر آن تحرک سابق را ندارد . اما روزی دیدم همراه مهدی سخی سوار بر موتور می آید . تعجب کردم ، چون علی آقا از دست چپ ، ‏و مهدی سخی از ناحیه دست راست فلج بود . پرسیدم : «شما با این وضعیت چطور موتور سواری می کنید؟‌»‌

‏خندیدند و گفتند: « کلاچ و گاز و ترمز را با همدیگر تقسیم کرده ایم . »

‏گاهی اوقات ما گم می شویم و نمی توانیم جلو خودمان را ببینیم. بنابراین کارهایی را انجام می دهیم که از نظرخودمان هم باعث تعجب است . این پیش زمینه را می گویم که ذکر می کنم.

‏علی آقا اهل اسراف نبود . البته هیچ وقت کسی را با زبان منع نکرد، چون می دانست این بچه ها اگر کم و زیادی هم بکنند ، ‏چون برای خدا می جنگند، نباید با زبان به آنها بگوید . اما خودش موقع غذا، ‏خرده نانها را با کف دست جمع می کرد و می خورد . عملاً نشان می داد که چگونه باید مصرف کرد .

‏روزی چندنفر مهمان به سنگر ما آمدند. ظهر گذشته بود و در قابلمه کوچک ما قدری غذا مانده بود، اما فکر کردم غذا کم است فوری رفتم مخابرات تا شاید بتوانم از تدارکات چند قوطی کنسرو بگیرم . وقتی برگشتم ، ‏دیدم همه از همان قابلمه ای که به چشم ما کوچک بود ، غذایشان را خورده و سیر شده اند . هم ما از آن قابلمه غذا خورده ‏بودیم ، ‏هم آنها ، همه اینها را به علی آقا گفتم ،‏توضیح داد هروقت سر سفره می نشینی این زانوهایت را به بغل می گیری ، مثل بنده ای که جلوی مولایش نشسته؟»

‏گفتم : « بله !»

‏گفت : « پس خدا به خاطر ادبت ، به سفره ات برکت می دهد .»‌

‏چه کسانی را دیدیم خدایا ، هنوز باورم نمی شود . یک روز به برادر میرحسینی که خدا با آقا امام حسین محشورش کند، گفتم : «ما نفهمیدیم چطور شد که شما و حاج قاسم ، ‏بعد از اینکه گفتید: از شرکت علی آقا در عملیات جلو گیری کنید، ‏دوباره پشیمان شدید؟ »

‏پاسخ داد : « شب بود و نیروها را به ستون یک به طرف خط می بردم که دیدم یک نفر عقب تر از همه دنبال ستون می آید . گفتم : « آی برادر بسیجی ‏کی هستی؟ سریعتر!»

‏همین طور که ستون حرکت می کرد، ‏ایستادم تا ببینم کیست.  یکباره چشمم افتاد به علی آقا . خدا می داند تا دیدمش،  زانو هایم سست شد و معذرت خواهی کردم . وقتی دیدم با آن وضع مجروحیت آمده، ‏پشیمان شدم، صورتش را بوسیدم و او همراه ما شد .

‏و آنشب علی آقا رفته بود تا به آرزوی خودش برسد .

‏روزی که خبر شهادت علی آقا را شنیدم، گفتم به منزل او بروم و درد دلی بکنم. رفتم و در کنار مادرش که مرد عارف و بزرگی را تحویل داده بود، نشستم . نمی دانستم از کجا شروع کنم، تسلیت بگویم یا تبریک،  علی آقا در زمان حیات خود همه حرفها را به آخر رسانیده بود . حرف زدن من ، صرفاً برای حرف زدن بود ، وگرنه در نبود چین بزرگواری چه می توانستم بگویم؟از طرفی می دیدم که روحیه مادرش بهتر از من است . بغض که گلویم را فشرد، ‏با ناباوری گفتم : «‌آخر چه کار کردی؟ چه کار کردی که علی آقا اینقدر بلند مرتبه شد؟ »

‏ایشان خیلی آرام نگاهم کردند و ساده گفتند : «مزد علی آقا شهادت بود، ! اگر شهید نمی شد، ‏در حقش ظلم شده بود.»

‏دست خودم نبود، ‏بغضم ترکید .

‏و بنده حقیر و سراپا تقصیری مثل من ، ‏وقتی علی آقا شهید شد تازه فهمیدم چه کسی از دست رفته است ، این بزرگوار یک بار هم نگفت : من قبلاً این کار را کرده ام ، آنجا بوده ام ، ‏فلان کس را نجات داده ام، یاور ضعیفان بوده ام و ... » هروقت او را می دیدی، ‏انگار طوق گناهی بزرگ را به گردن دارد ، ‏سر به زیر می اند اخت و خودش را کمترین می دانست . یک بار نگفت که این کلیه من در زندانهای ساواک ناقص شده ، ‏یا این تن علیل من شکنجه زیادی دیده، ‏گاهی اوقات با خودم می گویم : خدایا ، او چه بنده ای بود، ‏ما چه بنده ای هستیم . رفیق چندین ساله ما ، ‏از بزرگان خدمت بندگان تو بود و ما نمی دانستیم . رفیق ما پا نداشت ، دست نداشت ، ‏بدن مطهرش پر از ترکش بود و ما بی خبر بودیم، ! چه نارفیقانی بودیم ما ...


 

۱-روایت محمد رضا ایرانمنش

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 54 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت