• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 سه شنبه , 27/آذر/1397
زمان :    

today :
 Tuesday , 18/December/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
57امروزmod_vvisit_counter
40دیروزmod_vvisit_counter
289این هفتهmod_vvisit_counter
830هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1416این ماهmod_vvisit_counter
1184ماه گذشتهmod_vvisit_counter
110340کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 12 مهمان حاضر
IP شما: 34.235.127.68
 , 
امروز: 27 آذر 1397

فصل دهم کتاب روز تیغ (روایت علیرضا رزم حسینی)

فصل دهم ۱

برادر علیرضا رزم حسینی هم از دوستان علی آقا بودند، ‏و در سالهای دفاع مقدس جانشین فرمانده لشگر ۴۱ ‏ثارالله بوده . درودی می فرستد به همه شهدا و می گوید سال ۶۰-۵۹ ، با علی آقا آشنا شدم . بعد از آن دیگر در سوسنگرد بودم .

‏روزی برای نماز مغرب و عشا به سجده رفتم . دیدم ساکت و صبور در صف نماز نشسته است . بعد از نماز نیم ساعت در کناری نشستم تا تعقیبات نمازش را تمام کند . خلاصه وقتی هم صحبت شدیم ، متوجه شدم که نزدیک بیست روز است که به این منطقه آمده است . خیلی تعجب کردم . بیشتر بچه ها ، ‏در چنین مناطقی ، ‏اولین کاری که می کنند ، ‏این است که دنبال دوست و آشنایی می گردند تا غم غربت خود را با دیدن روی همشهری یا آشنایی به خوشحالی مبدل کنند، اما علی آقا انگار در خانه خودش بود . احساس غریبی نمی کرد تا به دنبال آشنایی بگردد . احتیاجی هم به این نداشت که کسی بداند او به جبهه آمده است . فکر نمی کنم کسی از نزدیکانش هم خبر داشت که او در کدام جبهه ، یا چکاره است . دقیقاً همان روزهای اول ، که علی آقا را در ‏سوسنگرد دیدم، پرسیدم : الان کجا هستید و چه کار می کنید؟‌ خیلی ‏صادقانه گفت :« دژبانی. »

‏با تعجب گفتم: « دژبانی؟ »‌ گفت : « بله ، در دژبانی هستم .»

‏با سوابق مبارزاتی و تقوا و تلاش او مطمئن بودم که لیاقتش بسیار بالاتر از این مقدار بود، اما از صحبتهایش دریافتم که اگردر بدترین شرایط هم قرار بگیرد،‌ به شرط اینکه در خدمت جبهه و جنگ باشد .

‏همچنین دریافتم که این رفتار او برای تعلیم و تربیت من است تا اندازه خود را نگه دارم .

‏مدتی که در خدمت ایشان بودیم ، این سردار بزرگ آن چنان تاثیر روحانی یی بر بچه ها گذاشته بود که وقتی موقع نماز می شد، می دیدم به دور او حلقه می زدند و درخواست می کنند که امامت نماز را قبول کنند . اما از ما اصرار و از ایشان امتناع.

‏می گفتیم : «‌علی آقا، چرا نمی گذار ید به شما اقتدا کنیم. از نظر ما ، شما واجد شرایط پیش نماز شدن هستید. چرا اینقدر سر می دو انید و اذیت می کنید؟»

‏می گفتند: « پیش نماز شرایط می خواهد. من بدبخت حقیر، خودم مشکل دارم ! حالا فرض کنید قرائت نمازم درست باشد ، اما چطوری ‏مسئولیت نماز شما را به عهده بگیرم؟ فردای قیامت چطور بگویم من ‏لایق بودم؟ الان مدتی است دنبال کسانی هستم که به من اقتدا کردند.

بعضی از اینها را پیدا کردم. و با خواهش و تمنا از ایشان خواسته ام نمازشان را تجدید کنند .

‏وقتی این حرفها را می زد ، ‌با تمام وجود ناراحت بود ، در صورتی که ما می دانستیم به جای که باید ، ‏رسیده است . البته این آخرین بار بود که به بنده و دوستان توصیه کرد به او اقتدا نکنیم ، چون دیگر امکانش هم نبود هنگام نماز ، ‏به شکلی خودشان را به دیوار سنگر می چسبانید تا حتی یک نفر هم نتواند پشت سرش قرار گیرد .

‏با این احوال ، دلش ، صندوقچه اسرار بود . هیچ وقت نشنیدیم کسی حرف حساب نشده ای را به علی آقا نسبت داده باشد .

‏رازدار همه بود . سنگ صبوری که دردها و مشکلات را می شنید و در خودش فرو می داد. پناهگاه امنی بود تا دوستان و نزدیکان در مواقع گوناگون در دامن صبر و حوصله و راهنمای اش آرام بگیرند . هر کس که به او رجوع می کرد، محال بود دلش آرام نگیرد. اگر قرار بود حرفی را بشنود و به کسی نگوید، به هیچ قیمتی نمی گفت .

‏یادم هست ، ‏گاهی اوقات که اجازه می دادند تا بحث های دوستانه ای را به تعریف بنشینیم،‏از فرصت استفاده می کر دیم و می گفتیم . یکبار در منطقه ذبیدات بودیم که مسئله ازدواج پیش آمد. بنده و دوستان خیال می کر دیم که چون علی آقا مخالف ازدواج است ، ‏تا حالا ازدواج نکرده،‌ اما حرف ازدواج که پیش آمد ، ‏با بهره گیری از مفاهیم و آیه های قرآن ثابت کرد که ازدواج ، آدم را کامل می کند، به قلب سکینه می دهد، ‏روح را به خدا نزدیکتر ، ‏می کند و... که برای ما تازگی داشت . وقتی در مورد خودش پر سیدیم ، ‏خندید و گفت : «ان شاء‌ الله.»

بعضی از دوستان هم تصور می کردند ایشان به علائق و حقوق دنیوی پشت پا زده اند . در جای خود بله ! اما حقوق دنیا را هم متصل به حقوق آخرت می دانست. هر چند تا آنجا که می دانیم، علی آقا از طبقه ای بود که سالها تحت نظام سرمایه داری و خان و خان بازی قرار داشت . هروقت در این مورد بحثی پیش می آمد، ‏مبارزه با سرمایه داری را خیلی مهم می دانست ، چون دیده بود که در این نظام ،‏همه حقوق افراد فقیر، ‏از استعدادها گرفته تا نیروی بدنی ، ‏در بی ارزش ترین معامله ها تباه می شود در اوایل انقلاب ، ‏حضرت امام (ره) نیز به این نکته اشاره کرده بودند. علی آقا می گفت : « حکومتی که به رهبری امام هدایت می شود ، ‏عیناً شرایطی را پیش خواهد آورد که اندیشه های حضرت علی (ع) تحقق پیدا کند. یعنی امام به شکلی زندگی مردم را تحت پوشش افکار بلند مرتبه خود قرار خواهد داد که فقری وجود نداشته باشد. و جامعه را به سوی ساختن آن مدینه فاضله ای پیش می برند که روحانیت و معنویت، ‏سرمایه و ثروت را تحت تاثیر و پوشش خود قرار خواهد داد .

‏البته هر کس علی آقا را می دید ، ‏فکر می کرد برای دنیا ارزشی قائل نیست، در صورتی که او دنیا را کشتزار آخرت می دانست و عبادات معنوی عمیق،از رسیدگی به حال محرومان غافلش نمی کرد .

‏پای درد دل این عزیز هم که می نشستیم در پایان محبت های دوستانه اش همیشه یک پرسش بود : « چرا من شهید نمی شوم؟»

‏هرچند دلمان نمی خواست چنین وجود پربرکت و بزرگواری را از دست بدهیم ، ‏اما ته دلمان می دانستیم که اگر قرار باشد شهدا را از روی لیاقتشان انتخاب بکنند، ‏او یکی از بهترین ماست .

برادری به نام زندی از کرمان آمد اهواز و ظرف بیست وچهار ساعتی که در عملیات بودیم ، به شهادت رسید . علی آقا همیشه می پرسید : « چرا یکی اینطوری است و دیگری باید این همه روز و شب در انتظار شهادت باشد؟»

‏خدا می داند ما او را شهید زنده ای می دانستیم که باید بماند تا معلم و مربی و دستگیر دیگرانی چون خود شود. هم اینک هستتد کسانی که از شهد شیرین اندیشه او چشیده اند و بوی او را می دهند.

‏اما خدا شاهد است بوی خودش تا دنیا باقیست در مشام همه بچه بسیجیها باقی خواهد ماند . یادم نمی رود روزی که قرار بود در عملیات شرکت کند، ‏گفتم : « علی آقا ، ‏حالا که داری می روی ، ‏اگر به تونیق شهادت رسیدی ، ‏آن دنیا ما را هم فراموش نکن ! خلاصه هوایمان را داشته باش. » بعد ، از او شفاعت خواستیم، چون چهره ای که من می دیدم ، ‏برگشتش محال بود.

‏در برابر، ‏او هم توصیه هایی کرد ، ‏: « اگر ما رفتیم و شهید شدیم ، ‏سعی کنید احکام اسلام در جامعه پیاده شود. جوانها به عبادت ، ‏و خانمها به حجاب روی بیاورند. کاری کنید که اسلام جایگاه واقعی خودش را در قلب همه مردم باز کند.»

‏عاقبت عملیات والفجر سه که شروع شد ، ‏فهمیدم قرار است علی آقا با سمت بیسیمچی با یکی از گردانها در عملیات شرکت کند. رفتم دنبالش و ساعت پنج بعدازظهر، زمانی که بچه ها برای عملیات آماده می شدند ، در منطقه شیار گاوی پیدایش کردم. دیدم تجهیزاتش را پوشیده و آماده است. گفتم : «علی آقا، ‏اگر من فرمانده تو هستم ، باید سریع به عقب برگردی .»

مظلومانه خندید و گفت : « آقا رضا، بحث فرماندهی نیست ؛ من الان عاشقم . اگر تا صبح هم بگویی، من رفتنی هستم. »

‏خیلی ، با او کلنجار رفتم ، اما دیدم نمی شود . راست هم می گفت . صحبت عشق و فرماندهی با هم جور درنمی آمد . در آخر گفت: «حالا اگر مرا دوست دارید ، اجازه بدهید . چون خدا شاهد است ، دست ‏خودم نیست . من باید بروم ، یکی دیگر مرا می کشاند.»

‏وقتی خندیدم ، خوشحال شد و به راه افتاد .

‏و رفت ، ‏تا ما عمری بدویم و نتوانیم با کاروانش همپا شویم .


 

۱- روایت برادر علیرضا رزم حسینی

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 9 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت