• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 يكشنبه , 02/ارديبهشت/1397
زمان :    

today :
 Sunday , 22/April/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
81امروزmod_vvisit_counter
42دیروزmod_vvisit_counter
81این هفتهmod_vvisit_counter
376هفته گذشتهmod_vvisit_counter
995این ماهmod_vvisit_counter
1539ماه گذشتهmod_vvisit_counter
96048کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 52 مهمان حاضر
IP شما: 54.81.116.187
 , 
امروز: 02 ارديبهشت 1397

فصل یازدهم کتاب روز تیغ (روایت یوسف علویان)

فصل یازدهم ۱

بسیاری از بزرگان گفتند ما شاگرد علی آقا بودیم . بخاطر همین من، ‏خجالت می کشم بگویم او استاد من هم بوده ! من از خودش و روح ‏برفتوحش شرم می کنم . خدا می داند با چه صبوری مدتها این حقیر را تحمل کرد . می دانم اگر امروز بود ، می گفت : یوسف علویان ، مگر تو دوست و همرزم من نبودی، پس چرا عقب ماندی ... خوشا به سعادت تو علی آقا ، بدا به حال من ... یادم می آید تازه به منطقه ذلیجان اعزام شده بودم که متوجه شدم دو نفر از این عزیزان ، از لحاظ معنوی با دیگران خیلی تفاوت دارند . صفای خاصی در صورتشان بود که ‏جلب توجه می کرد . این دو بزرگوار، علی آقا و برادر خلیلی بودند که ‏بعداً همسنگری با اینها نصیبم شد . در این مدت ، شبها آهسته و بدون سرو صدا بلند می شدند و با معبود خود راز ونیاز می کردند . مدتی نگذشت

‏که از ذلیجان به منطقه ذبیدات منتقل شدم . حالا درست یادم نمی آید چطور شد که دوباره علی آقا را دیدم و قرار شد در سنگر مخابرات با هم باشیم ، اما قبل از اینکه در یک سنگر مشغول فعالیت بشویم ، چند روزی بلاتکلیف می رفتیم داخل مسجد تیپ حمزه، شبها را هم همان جا می خوابیدیم . در این شبها بعد از شام، ‏علی آقا وضو می گرفت و در حالتی روحانی ، شروع می کرد به خواندن زیارت عاشورا . او می خواند و گریه می کرد ، من هم گریه می کردم . با خودم گفتم : چه سعادتی داری یوسف علویان .

‏مدتی که از آشنایی ما گذشت ، ‏این احساس که اگر او نباشد ، چه کنم؟ آزارم داد . فهمیدم مرید روحانیت این بزرگوار شدم . اما جدا از آن تأثیرات شگرف که در آن مدت کوتاه بر من گذاشته بود ، ‏حادثه ای باعث شد رشته الفت و پیوندم را نتوانم با او قطع کنم.

‏بیش از چند روزی که انگشتم آبسه کرده بود و به آن اهمیتی نمی دادم ، نیمه شبی درد چنان فشار آورد که به تب ولرز افتادم . نه دکتری بود، نه دوا و درمانی. در کوره تب می سوختم . در همان حال ، ‏علی آقا مثل پروانه دور وبرم می چرخید و دائم دستمال خیس را بر سرم می گذاشت . من لطف او را در حالی که از درد به خودم می پیچیدم ، می دیدم و از شرمندگی سرم را زیر پتو می کردم ، اما او مثل مادری که بر بالین فرزند بیمارش باشد ، ‏تا صبح بالای سر من نشست . البته من می خوا بیدم و هربار از درد بیدار می شدم ، اما او را می دیدم که دوزانو بالای سرم نشسته است .

‏صبح که طلوع کرد، ‏به جای درد مندی، ‏شرمندگی، ‏وجودم را پر کرده بود .

‏اما من برای او چه کرده بودم؟ هیچ! ‏او همیشه نه تنها در مورد من ، ‏بلکه ، ‏همه ، ‏احساس مسئولیت می کرد از زمان  همنشینی با علی آقا، به یاد ندارم کاری درخور توجه برای او انجام داده باشم . در کارهای مشترک سنگرهم منتظرنمی ماند که مثلأ من ظرف بشویم، او جاروکند . بارها از شرمندگی نمی دانستم چه بگویم . به آرامی برمی خاست و مشغول تمیزکردن دستگاههای مخابراتی می شد . یا پس از خوردن غذا که معمولاً آدم سنگین می شود و حال و حوصله بلند شدن ندارد،  دست سالم خود را به زانو می گذاشت ،  « یاالله» می گفت و بلند می شد تا ظرفها را بشوید. وقتی جلویش را می گرفتی . می گفت :  «فلان کار را هم تو بکن . » البته آن کار را هم خودش می آمد و انجام می داد . اگر می گفتی اجازه بده من ظرفها را بشویم، می گفت : « شما درز شلواری را که پاره شده ، بدوز .» اگردر حال انجام کار دیگری بود، چیزی دیگر می گفت، اما هنوز مشغول نشده بودی که وارد می شد و می گفت : « اجازه بده ، این کار را هم من انجام می دهم .»

‏روزی گفتم : « علی آقا ، این دفعه دیگر نوبت من است و نمی گذارم شما زحمت بکشید . » این بارهم ضمن انجام کار، با حالتی دلنشین گفت: «هول نشو برادر. اگه من این کارها را انجام ندهم، پس چه کار کنم؟ من کار دیگری بلد نیستم .»

‏این بزرگواری در همه شئونات زندگی اش به چشم می خورد و باعث می شد تا هر کس به او می رسد، نتواند از او دل بکند .

‏و این از جاذبه های معنوی علی آقا بود که وقتی مدتی در جایی می ماند و دیگران، شناختی از او پیدا می کردند، مثل پروانه به دورش حلقه می زدند و بعد ، حرف و سؤال و جواب بود که رد و بدل می شد . وقتی من این صحنه ها را می دیدم، دلم می گرفت، چون فکر می کردم او باید بیشتر با من که رفیق سنگر او هستم، باشد .

روزی دیدم آقای مصطفی مؤذن زاده و علی آقا روی دو تخته سنگ نشسته اند و آهسته حرف می زنند . خیلی دلم می خواست بدانم چه می گویند. تصور من این بود که دارد سفارش علیرضا حسنی، ‏جوان ریزنقش تازه ملحق شده به ما را می کند؛ غافل از اینکه آقای مؤذن زاده آمده بود تا از محضر علی آقا کسب فیض بکند!

‏صحبت این دو که تمام شد، ‏مهدی سخی که از بچه های، اطلاعات عملیات بود، ‏پیدایش شد . مهدی به لحاظ نوع مسئولیت و خصوصیات فردی، ‏با همه کس نمی توانست مأنوس باشد ، اما چنان دلبسته علی آقا بود که به قولی، ‏بدون وضو اسم او را نمی آورد . نیم ساعتی هم اینها با هم اختلاط کردند. دیدم انگار علی آقا ما را تنها گذاشته و اگر اینطوری پیش برود، ‏فاتحه من خوانده است . آماده شدم بروم به ایشان بگویم : «پس سهم ما چی می شه» که به خودم نهیب زدم. این اولین باری بود که حسادت به سراغم آمده بود.

‏آن اوایل که تازه باهم آشنا شده بودیم شبها ، اگر فرصتی پیش می آمد ، ‏با علی آقا می نشستیم و از هردری صحبت می کردیم . شبی پرسید : « قبلاً کجا بودی و چه کار می کردی؟»

‏من هم از زندگی خودم گفتم : از اینکه یتیم بودم و سختیهای زیادی کشیدم . بعد روزی را گفتم که در جبهه جانباز شدم ... و خلاصه ما گفتیم و او شنید تا رسیدم به اینجا که مدتی هم شاگرد حاج آقا شوشتری بودم و از محضر ایشان استفاده کردم . علی آقا دیگر مرا رها نکرد ، پرسید : « از حاج آقا چی یاد گرفتی؟»‌ تقویمی داشتم که مطالب و احادیث را در آنجا یادداشت می کردم. گفت: «احادیث را بخوان.» احادیث را برایش خواندم.  پرسید: « تفسیر حاج آقا چطوری بود؟ »

شروع کردم به خواندن تفسیر حاج آقا که آنها را موبه مو نوشته بودم . آنقدر پرسید که حوصله ام سررفت ؛ او داشت مرا برای یک دوستی ایمانی محک می زد .

‏از خصوصیات مهم دیگر ایشان این بود که سفت و سمج نبود. راه را می شناخت . نمی  خواست کسی را به اجبار به راه بیاورد . هر چند با او که همراه می شدی، ‏تا آخر می رفتی . اوایل به شکلی گریز پایی ام را در لفافه گوشزد می کرد. می دانستم می خواهد مرا تو خط بیاورد .

‏شبی بیدارم کرد و گفت : « نمی خواهی نماز بخوانی؟»

وقتی دیدم در آن سرمای زمستان منطقه ذبیدات که سنگ هم می ترکید ، ‏یک فاصله طولانی را رفته و با آب تانکر یخ زده وضو گرفته و می خواهد نماز شب بخواند، خجالت می کشیدم که بلد نشوم . می گفتم : «چرا ، همین الان بلند می شوم . » اما هنوز قدمی از من دور نشده بود که در خواب غفلت می افتا دم و صبح بیدار می شدم .

علی آقا برای هر کسی روشی داشت . زور نمی گفت : اما تلاشی می کرد لذت عمل را بچشاند، ‏بعد دیگر کاری به کارت نداشت . چندین شب، ‏کار علی آقا همین بود. وضو گرفته می آمد و بیدارم می کرد ، اما دریغ که چند ثانیه بعد دوباره در بستر خواب می افتادم. با این احوال ، ‏علی آقا کسی نبود که به این راحتی برنامه ریزی خودش را قطع کند.

شبی ، به هرسختی که بود، بلند شدم . وقتی آب سرد ، ‏خواب را از سرم پراند ، ‏تازه متوجه شدم چه لذتی دارد در این شبهای خلوت ، ‏با خدای خودت تنها باشی و حرف بزنی . همان جا به زمین نشستم دستانم را به آسمان بلند کردم. لذت اولین نماز شب چنان در روحم اثر کرد که هنوز فراموش نکرده ام دیگر هیچ وقت نشنیدم علی آقا حتی یک کلام در مورد نماز شب با من حرف بزند . به اصطلاح افتاده بودم تو خط .

‏از عزت و بزرگواری او اینطوری بگویم که آن روزها با علی آقا شب و روز در یک سنگر زندگی می کردیم . بعضی وقتها هم برای وضو گرفتن با هم بیرون می رفتیم . به خاطر لطفی که خدا شامل حالم کرده بود ، ‏ارتباط تنگاتنگی با هم داشتیم ،‌ اما حالا بعد از چندین سال می گوید که علی آقا پاشنه پا نداشته و به خاطر اینکه کسی را به زحمت نیدازد، ‏بعد از عمل جراحی، پاشنه چوبی ساخت خودش  را جایگزین کرده بوده است .

‏می پرسم : « چطور؟ »‌

‏می گوید : «پایش که اینطور شد ،  چشم در چشم فرمانده اش گفته : یک خراش کوچک است ... چطور می پرسی چطور؟ »

‏ما در یک سنگر زندگی می کردیم و من می دیدم می لنگد، اما می گفت : «فکر کن مادرزادی است .»  گاهی با خود می گویم : کاش همان روز که پرسیده بود : مجروح هستی، ‏جای آن زخم کوچکم را نشان نمی دادم و نمی گفتم : « نگو علی آقا بدجوری هم مجروح جنگم...»

‏البته تاثیر افکار و روحیات علی آقا را نمی شود اندازه گیری کرد. بر هر کس هم به شکلی تاثیر می گذاشت. بارها با افراد بی اعتقادی به صحبت می نشست و جرقه ای در ذهنشان می زد که وقتی می رفتند و به جایی می رسیدند ، موجب غبطه ما می شدند.

‏بارها خود من تا نزدیکی دامهای شیطانی پیش می رفتم،‌ اما علی آقا با دو کلمه نجاتم می داد وقتی محرم رازم می شد و گناهی پنهانی را با او درمیان می گذاشتم، با جمله ای دلم را می لرزاند تا درهای آمرزش خداوند به رویم باز شود . همچنین از گناهانی صحبت می کرد که از بس همه مرتکب می شوند، ‏دیگر آنها را گناه به حساب نمی آورند. آن وقت با سخنانش، ریشه ارتکاب گناهان عمدی را می خشکاند و آهنگ گناهان غیر عمدی را به شدت کند می کرد.

‏من شرمنده هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم. هنوز هم عرق شرم پیشانیم خشک نشده خدا رحمت کند رفتگان همه را . بابای خدا بیامرز ما عادت داشت هروقت خیار می خورد ،‌ ‏ته اش را هم به پیشانی می چسباند و می گفت : « ته خیار ، ‏سردرد را خوب می کند»  روی این حساب ، ‏من هم از کودکی عادت کرده بودم که همین کار را بکنم؛ مگر در مهمانی و مجاس که خجالت می کشیدم. .

‏یادم می آید مقدار زیادی خیار به سنگر ما آورده بودند من بنا به عادت قدیمی،‌‏خیار را خوردم .و ته آن را به پیشانی چسباندم، اما بدون اینکه متوجه بشوم ، ‏اصطلاح محلی ته خیار را به زبان آورده بودم .

با نگاهی که علی آقا به من کرد ، ‏تمام تنم از عرق شرم خیس شد ، نگاهی که تا آخر عمر فراموش نمی کنم . اما همین نگاه ، ‏گاهی اوقات درون آدم را می خواند ، ‏می کاو ید ، ‏می فهمید تو چه خواستی ، ‏یا چه می خواهی . تقریباً هوا سرد بود که با بچه ها دست به کار شدیم تا سنگر بزرگتری برای خودمان دست و پا کنیم. مشغول که شدیم ، ‏عرق از سر تا پایمان بیرون زد . با اینکه هوا هم زیاد گرم نبود، ‏با هر ضربه کلنگ مجبور می شدیم عرق پیشانی را بگیریم . علی آقا هم با اینکه یک دستش مجروح و فلج بود ، ‏شرمنده مان کرد و تا آنجا که توانست ، ‏با یک دست کار کرد، اما بچه ها او را به اصرار کار کشیدند . در اوج خستگی بودم که دیدم علی آقا جلوی سنگر ایستاده است و نگاه می کند. نمی دانم چطور شد که در یک لحظه به بچه ها گفتم : « شربت ، فقط شربت خنک»

‏دوباره مشغول کلنگ زدن شدیم و عرق می ریختیم که یکدفعه دیدم علی آقا با کتری بزرگی بالای سرم ایستاده . گفتم : «خیر امام حسین ، ‏یک لیوان آب بده که بریدیم! »

‏لیوان اول را همه خوردیم و از تشنگی نفهمیدیم چه بود . در دور بعدی ، ‏همه فهمیدند شربت بوده و علی آقا را در بغل گرفتند .

این شهید عالی مقام لحظه ای از وقتش به بطالت نمی گذشت یعنی هر وقت فرصتی یش می آمد ، ‏علی آقا مداد کوچکی را که پشت گوش گذاشته بود ، ‏برمی داشت و داخل صفحات قرآنی را که همیشه همراهش بود ، ضربدر می زد. واقعاً نمی دانستیم چه کار می کند؟ اما می دانستیم از حداقل وقت خودش بیشترین استفاده را می کند. قرآن او کم نظیر بود و من آرزو داشتم نمونه ای از آن را پیدا کنم.

‏روزی پرسیدم : «‌این ضربدرها چه مفهومی دارد؟»  می گفت : « چیزی نیست . »‌

اصرارم را که دید، ‏گفت : « سه تا آیه انتخاب می کنم و ضربدر می زنم . دور اول را که شروع و تمام کردم ، ضربدری هم در حاشیه می گذارم تا تعداد دفعات تلاوت مشخص نشود. در آخر ، ‏ضربدرها را می شمارم و زمان بندی می کنم که طی چند دور ، ‏تلاوت موفق به حفظ سوره شده ام .

‏نمی دانم چند دور این کار را انجام داده بودند ، اما در گفت وگوها معلوم بود که حافظ قرآن است .

بالاخره بعد از چند وقت انتظار یک روز قبل از عملیات ، ‏گردانها رسیدند به جایی که لشکر ما مستقر بود. محل لشکر ، ‏سهل ترین گذرگاه عبور نیرو های منطقه محسوب می شد. علی آقا که این موضوع را فهمید، ‏خیلی خوشحال شد؛ چون تصور می کرد . با این عملیات همراه خواهد بود . اما وقتی گفتیم قرار است شما اینجا باشید و به وضع ارتباطات سرو سامانی بدهید، خیلی دلگیر شد. از هر فرصتی استفاده می کرد تا پیشقدم باشد . توضیح و تفسیر موقعیت عملیات را که شنید قبول کرد بماند، اما موقع حرکت گردانها دیدم که با آن پای مجروح و مصدوم ، به دنبال بچه هایی که هرگز آنها را ندیده بود ، می دوید، دست در گردنشان می اندازد، ‌پیشانیشان را می بوسد ، حدیث شهادت می گوید و مظلو مانه با آنها وداع می کند، حالتی که ما به گریه افتادیم . موقع خداحافظی بغض گلویم را فشرده بود. می دانستم اگر دهان باز کند و چیزی بگوید ، ‏از خجالت آب می شوم .


 

۱-روایت برادر یوسف علویان

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 52 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت