• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 سه شنبه , 27/آذر/1397
زمان :    

today :
 Tuesday , 18/December/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
41امروزmod_vvisit_counter
40دیروزmod_vvisit_counter
273این هفتهmod_vvisit_counter
830هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1400این ماهmod_vvisit_counter
1184ماه گذشتهmod_vvisit_counter
110324کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 13 مهمان حاضر
IP شما: 34.235.127.68
 , 
امروز: 27 آذر 1397

فصل دوازدهم کتاب روز تیغ (روایت محمدرضاسخی)

فصل دوازدهم۱


محمد رضا سخی هم همرزم علی آقا بوده. می گوید با او در کرمان آشنا شدم، و بعد از اینکه فهمیدم چه گوهر گرانبهایی را پیدا کردم، ‏دیگر او را رها نکردم. وقتی او را در جبهه دیدم، روزها و شبهای پُربار زندگی من شروع شد. خدا وکیلی باید بگویم که شبهای منطقه، ‏به یاد ماندنی ترین شبهای عمر من است؛ به خصوص شبهایی که بحث مفید و داغی پیش می آمد و چانه همه گرم می شد. در چنین لحظاتی آرزو می کردم که این شبها پایانی نداشته باشد. خوشبختانه بعضی شبها، چادر ما، مجلس تعریفهای شبانه دوستان رزمنده بود. علی آقا هم به حساب دوستی می آمد و بعضی اوقات، ‏به اصرار من، ‏شب را در چادر ما می خوابید. شبهایی که علی آقا صحبت می کرد، ‏بهترین ساعاتی بود که احساس می کردیم بر توانایی و دانایی ما افزوده شده است. عملش هم که جای خودش را داشت؛ مثل پتک محکمی بود که فرود می آمد، خواب گران غافل ترین آدمها را هم می شکست. همان شبهایی که به اصرار پیش ما می خوابید، نیمه شب، پتوی خود ‏را روی یکی از بچه های سنگر می انداخت و بیرون می رفت. شبی‏دنبال او رفتم و دیدم که در آن هوای سرد زمستانی مشغول وضو گرفتن ‏شد. فهمیدم به سنگر مسجد می رود و نماز شب می خواند. هرچند ‏هیچ وقت دلم نخواست خلوت روحانی اش را به هم بزنم، اما خیلی‏دوست داشتم بگویم: علی آقا، درست است که ما لیاقت نداریم؛ اما حداقل پتوی خودت را روی ما نینداز تا خواب غفلتمان سنگین تر نشود.

همیشه اینطور بود. با قلبش حرف می زد. باید صدایش را می شنیدی تا بدانی مفهوم تأثیرپذیری چیست. اکثر اوقات هم سرش پائین بود و انگار لبهایش را به هم دوخته اند. اما امان از لحظه ای که به حکم عقل و شرع و دین لب باز می کرد، کلمه به کلمه اش حساب شده و دقیق بود. بعد از شهادت اکبر محمدحسینی، ‏برای مجلس ختم به منزلشان رفتیم. در این مجلس، ‏علی آقا هم حضور داشت.

‏فرصتی پیش آمد تا آیات قرآنی تلاوت کند. سوره یاسین را خواند. بعد در بهت و حیرت همه شروع به تفسیر کرد. به حدی تسلط داشت که همه مجذوب شدیم. آن جلسه برای من درس عبرتی شد تا فکر نکنم هرکس که کمتر حرف می زند، ‏لابد کمتر هم بلد است.

‏    و خدا خودش بهتر می داند که او برای هر عملی که انجام می داد حسابی باز کرده بود یکبار در یک بحث و گپ اعتقادی، حرف پیش آمد و علی آقا چنین تعریف کرد: روزی می خواستم برای انجام بعضی از کارهای شخصی به اهواز بروم. به بچه ها هم گفتم من رفتم اهواز.

آمدم کنار جاده ایستادم تا با ماشینهای صلواتی یکراست به اهواز بروم؛ اما یک ساعت از من ایستادن، همان و نیامدن حتی یک ‏ماشین، ‏همان. با خود گفتم: خدایا چطور است که هر وقت می آمدم، اینجا پر از ماشین بود؛ اما امروز هیچ ماشینی نیست. ناگهان به ذهنم رسید زمانی که از سنگر بیرون آمدم، ‏غافل از یاد خدا گفته بودم: من رفتم اهواز، بی آنکه بگویم ان شاءالله. دوباره برگشتم سنگر و این بار به بچه ها گفتم: من ان شاءالله به اهواز می روم. این دفعه چند دقیقه سر جاده نایستادم که ماشینی ترمز کرد و راننده اش گفت: «بپر بالا اخوی»

‏او بحث دنیا و آخرت را برای خودش حل کرده بود. احتیاج به پیچ و خم گقتاری و کرداری نداشت، هر چند پیدا کردن همین راه که به نظر ساده می رسد، ‏چندان هم سهل نیست. خوب یادم می آید که در ستاد منطقه شش بودم که علی آقا ماهانی و مهدی سخی آمدند و گفتند: «می خواهیم به جبهه برویم.»

‏من با توجه به اینکه می دانستم علی آقا تمام بدنش پر از ترکش است و از ناحیه فک مجروحیت دارد گفتم: «کجا می خو اهید بروید؟ چه کاری آنجا از دست شما برمی آید؟»

‏علی آقا با این وصف تقوا و شجاعتش شهره بچه ها بود، ‏خیلی راحت جواب داد: «برای آدمی که می خواهد خدمت کند، ‏راهی پیدا می شود؟ من و مهدی، ‏هر کاری از دستمان بربیاید، ‏انجام می دهیم.»

گفتم: «مثلاً چه کاری؟»

‏گفت: «آشپزخانه.» دیدم با اینها نمی شود طرف شد.

‏       دیگر حالا همه می دانیم این شهداء از آن خدا بودند. یک چند روزی آمدند، تا به ما بفهمانند، ‏راه درست آن است، ‏که آنها انتخاب کردند. احتیاج نیست که ما بگوئیم آنها چطور خواستند و چطور شد، ‏بنده و همه بچه های معتقد، می دانند آنها همانطور که دوست داشتند واصل شدند.

‏روزی در خیابان حضرت امام کرمان داشتم می رفتم که برادر اکبر شجره را دیدم. حال و احوالی کردیم و به یاد بچه ها گریستیم. برادر شجره تعریف کرد:

‏در منطقه که بودم، خواب دیدم شهید علی آقا ماهانی روی کاپوت ماشینی نشسته است. رفتم جلو، ‏احوالپرسی کردم و گفتم: «علی آقا، کجایی؟» حرفی نزد؛ فقط یک جمله گفت: «بگو مهدی سخی هم بیاید پیش من.» یکهو از خواب پریدم و مهدی را که همسنگرم بود، از خواب بیدار کردم. گفتم: «آقا مهدی، ‏چنین خوابی دیدم.» آقا مهدی خونسرد جواب داد: «به نظرت آمده.»

‏چند وقت بعد، ‏به فاصله خیلی کمی، ‏مهدی هم در عملیات والفجر چهار به شهادت رسید. اینها در دنیا پیوسته با هم بودند. رفتند تا در آخرت هم با هم باشند.


 

۱-روایت برادر محمد رضا سخی

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 12 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت