• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 پنجشنبه , 31/خرداد/1397
زمان :    

today :
 Thursday , 21/June/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
57امروزmod_vvisit_counter
38دیروزmod_vvisit_counter
291این هفتهmod_vvisit_counter
373هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1223این ماهmod_vvisit_counter
2140ماه گذشتهmod_vvisit_counter
99697کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 16 مهمان حاضر
IP شما: 54.162.224.176
 , 
امروز: 30 خرداد 1397

فصل سیزدهم کتاب روز تیغ (روایت سیدحسین موسوی)

فصل سیزدهم۱

... دستمال را از روی صورتش برمی دارد. چشمانش از اشک سرخ شد ه است. نمی تواند به راحتی حرف بزند. لحظه ای بی گفتگو به‏او نگاه می کنم و برادر سید حسین موسوی که دوست و همرزم علی آقا‏بوده، کمی آرام می شود می گوید اولین آشنایی ما برمی گردد به سالهای قبل از شهادت پسر عمه ام ابوالفضل سنجری، در حقیقت عامل این سعادت عظما ابوالفضل بود. اوایل ارتباط چندان گسترده نبود، یعنی در واقع قبلاً یک بار علی آقا را در زمان مجروحیتش در بیمارستان حاج آقا مصطفی خمینی تهران دیده بودم، و مسلماً با روحیات و مقام والایش آشنا نبودم. تا اینکه برادر سعید یزدانی را که برادر خانم من هم بود، برای مداوای مجروحیت، به بیمارستانی در مشهد انتقال دادند. در راهروی بیمارستان. دنبال اتاق سعید می گشتم که دیدم یک نفر را روی تخت برانکارد می برند که حالش هم خیلی وخیم است. نگاهش کردم.‏چهره اش به نظرم آشنا آمد . ناخود آگاه دستی به صورتش کشیدم.

چشمهایش را بازکرد. پرسیدم: «اسم شما چیه؟» گفت: «علی.»

‏گفتم: «علی چی؟»

‏گفت: «ماهانی!» از هوش رفت. دیگر سعید از یادم رفته بود. دنبال برانکارد، ‏به اتاقی که درنظر گرفته بودند، ‏رفتم و کمک کردم تا او را روی تخت بگذارند. یک ساعت بعد که دوباره به هوش آمد، پرسید: «شما کی هستید؟»

‏گفتم: «من پسر دایی شهید ابوالفضل سنجری هستم.»

‏تا اسم او را شنید، ‏شروع به گریه کرد. بعد اشاره کرد که کیسه همراهش را بدهم. کیسه را دادم. از داخل کیسه، ‏ساعت گل آلود و بریده روزنامه ای را که عکس ابوالفضل در آن چاپ شده بود، ‏بیرون آورد و نشان داد. دوباره گریه امانش را برید. حالا مطمئن شده بودم، ‏که او، ‏همان علی آقا ماهانی است. اتاق سعید را پیدا کردم. او را هم با درخواست از پرستارها، به اتاق سعید بردم. تا از هر دو نفر مواظبت کنم. چند روز بعد، حالش بهتر شد؛ اما درد شدیدی داشت که فقط آثار آن را از نگاهش می فهمیدم، برعکس سعید که خیلی آه و ناله می کرد. هرگز در مورد مجروحیت خودش صحبت نکرد. مدت ده روز آنجا بودم. وقتی برگشتم، ‏تحولی در من ایجاد شده بود که مسیر زندگی ام را تغییر داد.

چه کسی را می دیدم؟ بارها این سئوال را از خودم کرده بودم. واقعاً روحیات و شخصیت والای او قابل تعریف نیست. هر کلامی برای بررسی ایشان لنگ می زند. واقعاً من تا آن روز عاشق ندیده بودم او هم عاشق امام حسین (ع) بود. وقتی در مورد این آقای شهیدان حرف می زد، احساس می کردی این آدم در صحرای کربلا در رکاب ایشان بوده که این همه در مورد خصوصیات سرورش اطلاعات دارد. از بدن پاره پاره آقا که صحبت می کرد، فکر می کردی زخمهایش را دیده.

‏    خودش چه وضعیتی داشت؟ بدنش پر از ترکش بود. پایش لنگان و ‏مجروح بود . دستش، کمرش و شکمش اصلاً جای سالمی نداشت. یک بار بدنش را دیدم. فکر کنم کتف چپش بود. این کتف را به هرشکلی که پانسمان می کردند، دوباره باز می شد. علی آقا قید پانسمان را زده بود. می گفت: «من از این زخمهای ناچیز خجالت می کشم.»

روزی آینه ای به دستش دادم تا با آینه ای نیز که از عقب گرفته بودم، ‏زخم کتف خودش را نگاه کند؛ زخم که چه عرض کنم، شکافی بزرگ. آینه را روی شکاف گرفتم. گفتم الان حالش دگرگون می شود؛ اما دیدم با زخم حرف می زند؛ نجوای عاشقانه می کرد. حقیر و کوچکش کرد. وقتی این صحنه را دیدم، تا صبح خوابم نبرد.

‏حالا اگر باور می کنید بگویم. هر چند به باور نزدیک نیست. چون‏هنوز او مرا رهبری می کند. چقدر باید بزرگ و بی نیاز باشی. من می دیدم که حجب و حیای علی آقا به حدی بود که پرستارها دائم ‏می پرسیدند: «چرا ایشان هیچ درخواستی ندارد؟ مگر مجروح نیست؟»

ما هم که نمی دانستیم وضعیت داخلی اش چگونه است؟ خلاصه ‏چند روزی بود که به دلیل مجروحیت شدید و عمل جراحی، دچار قطع و وصل شدید ادرار شده بود؛ اما نه به من گفته بود، نه به پرستارها.

‏روزی دیدم از فشار این بیماری، صورتش تغییر رنگ داده،‏ پرسیدم: علی آقا، ناراحت هستید؟ کاری از دست من برمی آید! سرش را به گوشم گذاشت و با شرم و حیای عجیبی موضوع را گفت؛ طوری که اشک در چشمانم جمع شد. گفتم: «مرد مؤمن، من الان چند ‏روز اینجا هستم و ندیدم تو یک آخ بگویی. مگر تو برای ما که اینجا‏ می خوریم و می خوا بیم، مجروح و زخمی نشده ای؟ «چرا اظهار شرمندگی می کنی؟»

سرش را دوباره از شرم پایین انداخت. اگر از من بپرسند افتخار ‏زندگی ات چه بوده، می گویم: «آن ده روزی که من برای علی آقا لگن به دست گرفتم.»

‏جان مطلب این است که من تا به امروز در خودم چیزی را که می خواستم پیدا نکردم تا براساس آن خودم را یک رزمنده بسیجی معرفی کنم شنیدم که برای چندمین بار که علی آقا ناشناخته خودش را به جبهه می رساند، مسئول تقسیم نیروها می بیند جوانی با جثه ضعیف و پای ‏لنگان آمده، تقاضای کار دارد. هر چه فکر می کند، می بیند این جثه به ‏هیچ کاری جز کار در آشپزخانه نمی خورد.

علی آقا مدتی در آشپزخانه مشغول پوست کندن سیب زمینی بوده که یکی از آشنایان، او را می بیند و می گوید: «اینجا چه کار می کنی علی آقا؟» معذرت خواهی می کند. علی آقا متواضعانه خواهش می کند ‏که به کسی چیزی نگوید. مدتی که می گذرد، تحمل این آشنا تمام ‏می شود و همراه چند نفر دیگر از رزمنده هایی که علی آقا را ‏می شناختند، به زور، او را از آشپزخانه بیرون می آورند. مسئولان سپاه که متوجه        می شوند، خیلی عذرخواهی می کنند؛ اما علی آقا خیلی ساده می گوید: «من برای خدمت آمده ام، ‏چه فرقی می کند؟»

این است که من گاهی اوقات به خودم شک می کنم. چون اعمالی از او دیدم که نمی توانم به خود بقبولانم من هم همان راهی را می روم که این شهدای عالی مقام! حالا از دیدگاهش بگویم.

‏از خصائص بارز علی آقا این بود که دیگران را بهتر از خودش می دانست. عمل و عبادات دیگران را با نگاه خاصی می دید و به آن غبطه می خورد.

شبی برای نماز مغرب و عشا به مسجد کاشانی رفتم. علی آقا و برادرش آنجا بودند؛ اما به دکتر آخوندی که مشغول نماز بود. نگاه می کردند و «الله اکبر» می گفتند. جلو رفتم و بعد از احوالپرسی گفتم: «به چی دار ید نگاه می کنید؟»

گفتند: «نگاه کنید، ‏ببینید چقدر مخلصانه در نماز غرق شده اند. چه ارتباط خوبی با خدا برقرار کرده...  الله اکبر الله اکبر ... »

نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم؟ بگویم استاد و شاگردی؟ یا چه چیزی؟ حقیقتاً ذهنم یاری نمی کند. بگذریم. یکی از مریدان علی آقا، ‏برادرش محمود بود، اما علی آقا به عکس این قضیه اعتقاد داشت. محمود شاید هفت ـ هشت سال کوچکتر از علی آقا بود؛ اما آنطور که شنیده ایم، او هم به درجات والایی از معنویت رسیده بود. وقتی خبر شهادت محمود را به علی آقا می دهند، چند بار با دست به زانو می کوبد و افسوس    می خورد. همرزماش فکر می کنند از غصه و داغ برادر است. وقتی تسلیت می گویند، ‏دوباره دست بر زانو   می کوبد و با لبجند می گوید: «الله اکبر! ناقلا اینجا هم زرنگی کرد...»

ببینید به چه کسی می گوید زرنگ و چه کسی را رند و ناقلا خطاب می کند. در کنار این مطالب اجازه بدهید شرمنده گی خودم را هم در مقابل چنین بزرگواری تعریف کنم، ‏تا متوجه بشوید تفاوت دیدگاه از کجا تا کجاست.

در پاسگاه زید، ‏در لشکر علی بن ابی طالب (ع) بودم. بعد از آن دوستی ریشه دار با علی آقا آمده بودم تا او را که در لشکر ثارالله بود، ببینم. ماه مبارک رمضان و تابستان بود و گرما بیداد می کرد. نشانی علی آقا را در «پل نورد» اهواز دادند. هر طوری بود، پیدایش کردم. وقتی دیدمش، از خودم خجالت کشیدم. لشکر، ‏اجازه روزه داری نداده بود؛ چون کسی یک ساعت بدون آب در آن گرما طاقت نمی آورد. اگر بچه ها روزه        می گرفتند، ‏سلامتشان به خطر می افتاد. علی آقا با لب و دهان خشک دست در گردنم انداخت و با روی باز پذیرایی کرد، گفتم: «علی آقا،‏خدا شاهد است، ‏به صلاح شما نیست که روزه بگیرید.»

تبسمی کرد و یک کلام جواب داد: «حالا بماند.»

چند دقیقه ا‏ی که نشستیم. علی آقا با هندوانه ای خنک برگشت. فهمید که خجالت می کشم، ‏خودش هندوانه را قاچ کرد و به طرفم گرفت. گفتم: «در کنار شما باعث شرمندگی است.»

گفت: «این حرفها نیست! آن طرف را باید دید عمل دنیا آنجا محک می خورد.» دائم حرفهایی می زد که خوردن این هندوانه به من بچسبد.

‏حالا یکبار دیگر برگردیم بیمارستان، مطلبی را بگویم و تمام کنم، ‏که همین را هم که گفتم لایقش نبودم. الان که خوب فکر می کنم می بینم راه و نگاه و گفتارش عجیب نبود؛ اما برای ما که یاد گرفته بودیم تحت اللفظی دم از اعتقاد بزنیم، ‏باعث تعجب می شد. علی آقا می گفت: «راه را که انتخاب کردی، دیگر متعلق به خودت نیستی. اگر قرار است درد بکشی، ‏بکش؛ اما آه و ناله نکن. وقتی آه و ناله کردی، ‏متعلق به دردی؛ نه به راه.»

‏در اتاقی که او بستری بود، ‏رزمنده ای را آوردند که شب و روز فریاد می کشید و بیتابی می کرد. کسی جرات نداشت به او دست بزند. علی آقا وقتی وضعیت روحی او را می دید، ‏تبسم می کرد؛ نه اینکه مسخره کند.

روزی با آن کلام شیوا و جذابی که داشت، ‏حرفهایی به آن رزمنده زد و در آخر او را بوسید. رزمنده که تحت تاثیر قرار گرفته بود، ‏آرام اشک می ریخت. علی آقا می گفت: «برادرم اینقدر بیتابی نکن. خدا با ما است. همین.»

‏   دیگر تا روزی که در بیمارستان بودم، ‏تنها خدا صدای این رزمنده را  شنید.

من حالا باید کلاهم را قاضی کنم و بگویم: دیدی سیدحسین، ‏رزمنده چه کسی بود؟ بله! همان بود که در میان آتش و گلوله گفت خدا، و بالاخره هم پیدایش کرد ...


۱-روایت برادر سید حسین موسوی

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 16 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت