• images/stories/slide/banner1.jpg
  • images/stories/slide/banner2.jpg
  • images/stories/slide/banner3.jpg
پر برکت است خداوندی که همت های بلند قادر به درک او نیستند و گمان های زیرک به مقامش نرسند. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد
خوش آمدید!!!

به وبسایت شهید علی آقا ماهانی خوش آمدید

ساعت و تاریخ شمسی
امروز
 جمعه , 27/مهر/1397
زمان :    

today :
 Friday , 19/October/2018
time :    
آمار بازدیدکنندگان
17امروزmod_vvisit_counter
10دیروزmod_vvisit_counter
363این هفتهmod_vvisit_counter
858هفته گذشتهmod_vvisit_counter
1534این ماهmod_vvisit_counter
1934ماه گذشتهmod_vvisit_counter
107246کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 11 مهمان حاضر
IP شما: 54.224.118.247
 , 
امروز: 27 مهر 1397

فصل چهاردهم کتاب روز تیغ (روایت خانم خدیجه موسوی)

فصل چهاردهم۱

 


خانم خدیجه موسوی مادر شهید ابوا لفضل سنجری است می گوید:

‏اولین بار که برای ملاقات پسرم، ‏ابوا لفضل سنجری، ‏به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران رفتم، ‏با علی آقا آشنا شدم. که در عملیات منطقه سومار، تیر به فکش خورده و به سختی مجروح شده بود. آن روز شهید علی اکبر محمد حسینی همراه علی آقا بود که به او گفتم: «شما اگر می خو اهید،‏بروید. من اینجا می مانم و از اینها     مو اظبت می کنم.»

‏آنها رفتند، ‏من واقعاً نمی دانستم علی آقا اینقدر مؤمن است. این را رزمندگانی که برای ملاقات به آنجا می آمدند، ‏به من گفتند. خودم هم می دیدم که فقط قرآن می خواند و اصلاً به جایی دیگر توجه ندارد.

‏بعد از اینکه حالش مساعد شد، از بیمارستان رفت؟ اما باز هم مجروح شد. این دفعه،‏ چون آشنایی قبلی با او داشتم و می دانست که من مادر ابوا لفضل هستم، بیشتر صحبت می کرد. من در آن بیمارستان، کسی را ندیدم که علی آقا را بشناسد و یک ساعت در موردش حرف نزند. یادم می آید خانمی که فرزندش، ‏هم اتاقی علی آقا بود، ‏می گفت: «این جوان، شب تا صبح، ‏عبادت و مناجات می کند. من نمی دانم این چطور تا حالا شهید نشده؟» خدا می داند همه کسانی که به جبهه رفتند، ‏ایده و عقیده ای داشتند. به کسی بالاتر از فوق تصور ما اعتقاد داشتند.

‏یادم می آید در بیمارستانی که علی آقا بستری بود، ‏پسر کوچکی را به اتاق او آورده بودند که روی مین رفته بود. البته نمی دانستم چطوری! علی آقا هر وقت که صدای آه و ناله این پسر بچه را می شنید، ‏اشک از چشمهایش جاری می شد و می گفت: «کاشکی تمام ترکشهای مین به جان من می رفت.»

گفتم: «شما که خودت مجروح هستی!»

‏می گفت: «نه، ‏تن این بچه، ‏کوچک و نحیف است و نباید الان تنش از ترکش پُر باشد.»

‏می گفتم: «خُب، ‏علی آقا جنگ است دیگر، ‏ان شاءالله تمام می شود.»

‏بغض در گلویش می پیچید و می گفت: «ما که برای جنگ نمی جنگیم!»

‏بعد آیه ای را خواند که تقریبأ معنی اش این بود که چرا شما کمک نمی کنید به کسانی که زنها و    بچه هایشان از شهر رانده شده اند. چه حال عجیبی داشت این مظلوم!

می گفت: «ما برای آزاد کردن انسان، ‏برای رهایی ملت مظلوم عراق، ‏و تکلیفی که خدا به دوش ما گذاشته است، ‏به جبهه رفته ایم. اگر رزمندگان ما تنها بر اساس همین آیه هم بجنگند،‏ برای خدا جنگیده اند. و خوشا به حال کسی که برای او پاره پاره شود.»

‏حالا چه روزهای سختی را گذراند، خدا می داند، من که ندیدم شکوه و شکایتی بکند، چون هر وقت    می دیدمش چهره اش متبسم بود.

‏از بیمارستان شهید مصطفی خمینی که مرخص شد، گفت: مادر، من چند روزی می خواهم در منزل شما باشم. ندانستم چرا؟ آخر هر مادری دلش می خواهد در چنین مواقعی، فرزندش پیش خودش باشد. گفتم: «افتخار من است مادر.»

بعداً فهمیدم از اینکه کسی بداند او در چه حال و وضعی است، ناراحت می شود. حتی نمی خواست پدر یا مادرش ماجرای زخمی شدن او را بفهمند. مدتی که وجود مبارکش در خانه ما بود، همه جا بوی پاکی می داد. روزی گفت: «مادر، کاش می شد نمازم را به جماعت می خواندم.»

‏گفتم: «مادر، تو که حالت خوب نیست. فعلاً همین طوری بخوان، خوب که شدی، برو نماز جماعت.»

از ترس اینکه نرود، نشانی مسجد محل را به او ندادم. تا اینکه روزی قبل از اذان صبح از خواب بیدار شدم و دیدم نیست. با خود گفتم: حتماً نشانی مسجد را پیدا کرده؛ اما باز هم شک داشتم. با عجله به طرف مسجد به راه افتادم. وارد مسجد شدم و از جلوی در ورودی نگاه کردم. دیدم در حالی که همراه با چند نماز گزار نشسته و منتظر اذان صبح است، یک دست سالمش را هم به آسمان گرفته و دعا و نیایش می کند. از شدت بغض،کنار مسجد نشستم و گریه کردم.

چون می فهمیدم چه کسی در این خانه مهمان من شده است در برخورد های که پیش می آقد دوستان و همرزمان علی آقا برایم تعریف کردند:

‏_ سو سنگرد که بودیم، ‏روزی موقع اذان ظهر، از کنار مسجدی که از اصابت گلوله های توپ دشمن به مخروبه ای تبدیل شده بود، می گذشتیم . علی آقا گفت: «بیایید نمازمان را در همین مسجد بخوا نیم.» بعد می روند و نماز را روی زمین و خاک این مسجد اقامه می نمایند.

نماز که تمام می شود، ‏می بیند مردی کنار ورودی مسجد که دری هم نداشته، ‏ایستاده است و موقع بیرون آمدن رزمنده ها از مسجد، ‏یکی یکی به همه نگاه می کند. نوبت علی آقا که می رسد، ‏انگشتری عقیقی به او می دهند و می گویند: «به یادگار از من داشته باشید.»

علی آقا می گوید: «بدهید به یکی از این بچه  ها.»

آقا می فرمایند: «نه، ‏می خواهم نزد شما باشد.»

چنین بزرگواری قدم رنجه کرده بود و به خانه من آمده بود. بارها به خودم گفته بودم این جوان عاقبت شهید می شود، اما دلم نمی خواست باور کنم یادم است دفعه سوم بود که علی آقا به سختی مجروح شده بود و به بیمارستان شهید مصطفی خمینی اعزام شده بود چون در دفعات قبل که با او آشنا شده بودم، ‏چنان روح مادرانه این بنده ضعیف را تحت الشعاع قرار داده بود که وقتی شنیدم در بیمارستان است یک دقیقه هم نتوانستم در خانه بمانم. تا مرا دید، ‏مثل فرزند خودم قسم داد و گفت: «الهی دورتان بگردم مادر، ‏برگردید. من دیگر به جراحت و جراحی عادت کرده ام. چرا وقت خودتان را ضایع می کنید؟ خدا را خوش نمی آید خودتان را خسته کنید.»

چند روز بعد قرار بود علی آقا را عمل کنند؛ اما هر وقت می پرسیدم، ‏می گفت: «گفتند احتیاج به عمل نداری.»

‏می خواست خیالم راحت باشد و برگردم؟ اما من قبلاً وقت عملش را پرسیده بودم.

روزی برای انجام کاری به منزل یکی از اقوام رفتم. وقتی برگشتم، ‏سرپرستار،‏جلوی مرا گرفت و گفت: «علی آقا مرخص شده اند.»

خیلی غصه خوردم. چشمهایم پر از اشک شد و گفتم: «قرار بود عمل بشوند ...»

سرپرستار که حال مرا دید، گفت: «مادرجان، ‏علی آقا اینجا هستند. به خاطر اینکه مزاحم شما نشوند، ‏گفتند بگوییم مرخص شده اند. امروز قرار است عمل بشوند.»

‏تا ساعت هفت شب تحت عمل جراحی بود. وقتی او را بیرون آوردند و در اتاق خودش روی تخت گذاشتد، ‏دیدم در همان حالت بیهوشی، ‏می گوید:

یا فاطمه، ‏یا فاطمه، ‏بچه ها مواظب باشید، ‏تانکها آمدند. بخوا بید زمین.

دکتر و پرستار و آقایانی دیگر در اتاق جمع شده بودند و باهم گریه می کردند. ای خدای بزرگ تو سعادتی را نصیب من کردی که تا عمر دارم شکرگزارت خواهم بود. بودن و دیدن چنین بزرگانی افتخار اول و آخر زندگی من است. چون فهمیدم مؤمن به چه کسی می گویند. ما همه دیدیم هر مریض یا مجروحی ،بعد از اینکه به هوش می آید، ‏چشمش به دنبال آشنایی می گردد تا نگاه مهربان او موجب تسکین دردش بشود. بعد از مجروحیت علی آقا و عملی که روی او انجام شد،‏وقتی به هوش آمد، دعایی را زیر لب زمزمه می کرد و می گفت: «مادر، ‏شما آندعایی را که در خواب می شود با رفتگان ملاقات کرد، ‏دارید؟»

گفتم: «حالت خوب است پسرم؟ درد نداری؟»

‏گفت: «یادتان باشد که برایم بیاورید.»

من نگران او بودم و او اصلاً در این دنیا نبود. چاره ای نداشتم.

‏فردا که به ملاقاتش رفتم، ‏کتاب مفاتیح را هم برایش بردم. سه روز بعد که دوباره به سراغش رفتم، ‏دیدم خیلی خوشحال است. گفت: «دیشب، ‏خواب اکبر و ابوالفضل و بچه های دیگر را دیدم و با آنها حرف زدم.»

‏چیزهایی هم خواسته یا پرسیده بود. آن روزها تازه اکبر و ابوالفضل شهید شده بودند و من دلم به علی آقا خوش بود.

چند روز بعد از او پرسیدم وقتی دعای خواب دیدن را خواندی، ‏چی خواب دیدی؟ گفت:

‏_ شب اول خواب دیدم اکبر محمد حسینی و ابوالفضل (سنجری) دارند صف نماز بچه های رزمنده را مرتب می کند تا بعد از نماز با آنها وارد عملیات بشوند. پرسیدم: «شما کجا هستید؟ اینجا چه کار می کنید؟» گفتند: «هیچی. آمده ایم بچه ها را ببریم عملیات.» گریه کردم و گفتم: «پس چرا شما را در منطقه       نمی بینم؟» اکبر گفت: «ما همیشه با شما هستیم. هیچ وقت از شما جدا نمی شویم.»

بعد از تعریف این خوابی که دیده بود، ‏خیلی گریه کرد.

‏یک بار هم خودم خواب دیدم که اکبر، به همراه رزمنده ای دیگر که نمی شناختم، به منزل ما آمد؟ اما خیلی عجله داشتند که برگردند. گفتم: «حداقل چند روزی پیش من باشید.» اکبر گفت: «نه، ‏باید برویم.» از در بیرون نرفته بودند که خانمی با یک دسته گل بزرگ و بسیار زیبا وارد شد. شاخه ای به اکبر و شاخه ای دیگر به آن رزمنده داد در خواب هرچه به خودم فشار آوردم تا صورت آن رزمنده را ببینم، ‏موفق نشدم. به خانم گفتم: «شما کی هستید؟ این گلها را چه کسی فرستاده؟ گفت: «اینها را خانمم فرستاده برای رزمندگان. هر رزمنده، ‏یک شاخه گل.»

فردا صبح شنیدم رادیو مارش حمله می زند . چند روز بعد گفتند که علیرضا محمدحسینی، ‏برادر اکبر آقا شهید شده است.

‏در آخر هم که دیدیم خودش هم شهید شد. اما وقتی شنیدم تا چند ساعت باور نمی کردم. وضع و حالی داشتم که دیگر نمی تو انستم خودم را کنترل کنم.

‏همسایه ها، ‏این حقیر را به عنوان زنی صبور می شناسند. من حتی‏در شهادت ابوالفضل هم همان اندازه صبور بودم که برای دیگر شهیدان! اما وقتی خبر شهادت علی آقا را شنیدم، ‏احساس کردم صدایی از گلویم خارج می شود که نمی توانم از آن جلوگیری کنم. فقط یادم هست که همسایه ها آمدند و تعجب کردند. دست خودم نبود. هرچه فریاد می کشیدم، ‏آرام نمی شدم. تمام زندگی من، بعد از ابوالفضل، ‏پر از خاطره های علی آقا بود. به منزل آنها که رفتم، ‏اتاقی را به من نشان دادند که جز بوی عبادت و شب زنده داری، ‏چیزی نداشت. مهر نمازی را دیدم که گفتند از خاک جبهه درست کرده بود و بر آن سجده می کرده است. اگر علی آقا گمنام به شهادت نرسیده بود، ‏خاک آرامگاهش را تربت می کردم.

خانم موسوی اشک را پاک می کند و برادر ... یزدان پناه که از دوستان و همرزمان علی آقا است می گوید: او مثل خونی بود که در رگهای ما جاریست. اگر می بینید ما الان نفسی چاق می کنیم بخاطر این است که او هنوز هست، ‏که اگر نبود پس چرا ما باید زنده باشیم. یادم است. آخرین بارکه با علی آقا بودم، در مزار شهدای کرمان بود. هفته بعد از آن قرار بود ‏او و برادر بزرگوارش قرار بود به جبهه بروند. آن روز، ‏مثل همیشه، از هر دری صحبت کردیم و در جریان مسائل قرار گرفتیم؟ از نماز و روزه گرفته تا مسائل شخصی و تعبیر و تفسیر جریانات انقلاب. از دیدگاههای اسلامی و عرفانی هم سخن گفت. و چقدر شیرین و جذاب تحلیل می کرد؟ آنچنان که از تاثیر کلام صادقش هرچه می گفت، بر دل می نشست. البته آن روز من یک ساعت بیشتر نمی تو انستم آنجا بمانم و قرار مهمی داشتم؟ اما دو ساعت گذشته بود و من همچنان مشتاق صحبتهای او بودم. اعمال او همه درس بود. خدا با آقا امام حسین (ع) محشورش کند، هنوزم دلمان از حرفهایش می لرزد شنیدم که وقتی علی آقا در منطقه سومار از ناحیه فک مجروح شد، ‏برادر فولادی به بیمارستان در تهران می رود تا از او عیادت کند. علی آقا از اینکه در این عملیات شهید نشده، ‏اظهار ناراحتی می کند و می گوید: «سعادت نداشتیم. خوشا به حال محمود اخلاقی که این سعادت نصیبش شد.» بعد گریه می کند و می گوید: «من       می دانستم شهید نمی شوم.»

برادر فولادی تعجب می کند و می پرسد: «از کجا می دانستی؟»

علی آقا می گوید: «خداوند آنچنان به بنده خودش نزدیک است که ذرات فکر او را هم می خواند. ما وقتی برای عملیات به راه افتادیم، ‏کنار تپه ای، ‏چشمه ای زلال دیدم. وقتی به چشمه نگاه کردم، با خودم گفتم وقتی برگردم، ‏در این چشمه آب تنی می کنم. خداوند هم به این حقیر فرصت داد تا آرزوی لذات دنیا بر قلبم نماند و همان چشمه زلال، ‏سد فیض شهادتم بشود.

‏برادر خوشی از شنیدن این خاطره هق هق گریه اش بلند می شود و می گوید هر روز که می گذرد تازه می فهمیم او چه بود و چه کرد. از نحوه آشنایی آنها که می پرسم می گوید:

بعد از عملیات رمضان، ‏در سنگر مشترک فرماندهی و مخابرات منطقه کوشک، با او آشنا شدم. همان لحظه اول که نگاهش کردم، ‏حالت غیرقابل توصیفی در سیمای او دیدم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. بعداً هم از شکل نماز خواندن و راز و نیازش فهمیدم باید دارای درجات عالی ایمانی باشد. در دو عملیات، ‏خدمت ایشان بودیم؛ اما چون می دانستیم که وجودش به لحاظ آن درجه از معنویات، برای جبهه لازم و مفید است، ‏به هر ترفندی، از جلو آمدنش ممانعت می کردیم. پر واضح بود شهادت ایشان، ‏موجب خلأ عظیمی در روحیه بچه ها بود. یکی از ترفندهای ما این بود که می گفتیم: «علی آقا، ‏شما مسئول مخابرات تیپ هستید. اجازه بدهید یکی از بچه های بیسیمچی همراه ما بیاید تا وقفه ای در کار مخابرات ایجاد نشود.»

چون فقط قصد خدمت داشت، ‏قبول می کرد؛ اما آثار دلخوری در چهره اش هویدا بود. با این حال، ‏چیزی نمی گفت.

‏برادر حسن سراجیان مقدم زانو می زند و می گوید: من اصلاً زیر نظر این بزرگوار فهمیدم کجای خلقت قرار گرفتم. یادم است زمانی که به جبهه اعزام شدم،شاید بیشتر از دوازده سال نداشتم.

‏         روزی، ‏در سنگر اجتماعی که جلسه قرائت قرآن در آن برقرار بودبا جوانی آشنا شدم که چهره خیلی روحانی و نجیبی داشت. بعداً شنیدم علی آقا ماهانی است. علی آقا علاوه بر کار مخابرات مسئول آموزش قرائت قرآن هم بودند. من آن موقع بیشتر به اسلحه و جنگ و شر و شور علاقه داشتم. این بود که وقتی جلسه تشکیل می شد، ‏به قولی جیم می شدم. وقتی علی آقا متوجه شد، ‏بدون اینکه بخواهد حرفی بزند، ارتباط خیلی خوبی با من برقرار کرد که اول فکر کردم می خواهد به شکلی از من حمایت کند؛ اما وقتی متوجه شدم چه افکار بلند و سازنده ای دارد، رشته الفت و دوستی دیگری برقرار شد. تا آنجا که یادم می آید، هیچ وقت با حرف برای اثبات قضیه ای اقدام نمی کرد؛ بلکه با عمل نشان می داد. در مورد گریز پا بودن من از جلسات قرآن هم همین طور عمل کرد. چون علاقه داشتم همیشه در کنارش باشم، ‏لاجرم در جلسات قرائت یا آموزش قرآن هم شرکت می کردم. کم کم چنان علاقه ای به قرآن پیدا کردم که برای خودم هم باورکردنی نبود. ریشه این علاقه هم در تفسیر سوره مومنون توسط علی آقا بود. بعداً، ‏و حتی این روزها هم هر وقت قرآن را باز می کنم، ‏اول سوره مومنون را می خوانم. هنوز هم اثر تفسیری که علی آقا از این سوره کرده بود، ‏مرا تکان می دهد.

کاش آن روزها تکرار می شد و من باز هم دوازده سال داشتم. تا به پای او می افتادم و التماسش می کردم، ‏هر چه می داند به من یاد بدهد. آن هم با چنان روحیه پیگیری خوبی که داشت. هیچوقت یادم نمی رود در عملیاتی من و علی آقا بی سیم چی بودیم، در روزهایی که هنوز پی به بزرگواری اش نبرده و همان طفل گریز پا از مکتب قرآن بودم. یادم می آید که خط ارتباط بیسیم خلوت بود. به همین خاطر بیکار نشسته بودم . صدای رمز را که شنیدم، ‏جواب دادم. علی آقا بود. پرسیدم: «امری دارید علی آقا؟»

خیلی صمیمانه گفت: «می خواستم ببینم کجای کاری؟»

‏اول متوجه منظورش نشدم خودش گفت: «چیزی از قرآن را حفظ کردی یا نه؟»

‏با شر مندگی گفتم: «والله، ‏علی اقا، ‏فعلاً نه.»

‏گفت: «موفق باشی . حالا هرچی که از حفظ داری، برایم بخوان.»

‏سوره والعصر را که در مدرسه از حفظ کرده بودم، ‏خواندم. خیلی خوشحال شد و احسنت گفت. من از شرمندگی آب می شدم، ‏او مرا تشویق می کرد.

سرانجام اصرار او باعث شد حافظه ام را برای حفظ آیات قرآن به کار ‏گیرم.

برادر خوشی می گوید او ذاتاً مدیر و مدبر بود. هر کاری که انجام میداد نظم بخصوص خودش را داشت. فراموش نمی کنم.

علی آقا، ‏به عنوان مسئول مخابرات تیپ، ‏شیوه خاصی را برای گزینش بیسیمچی به کار گرفته بود. تقوا، اصل لازم کار کردن با او بود. اگر کسی ضعف اطلاعاتی داشت، ‏مهم نبود. کمتر از یک ماه بعد، ‏همان آدم بحثهایی می کرد و اعمالی انجام می داد که به باور نمی آمد. من هنوز هم نفهمیده ام که چه چیزی در وجود علی آقا بود. ما افراد مؤمن و متقی کم نداشتیم؟ آدمهایی که اهل نماز و بندگی شبانه و روزانه بودند؟ اما یک نگاه او کافی بود که کسی را دگرگون کند. همین رفتار و کردار والای او سبب شده بود که هر کس می خواست با او کار کند، باید راست پیشه و مؤمن می بود. بعد با عشق و علاقه کار را یاد می داد، حرفها و رمزها را می آموخت و یکباره در یک مانور آزمایشی، آنها را امتحان می کرد. معتقد بود که صدای بیسیمچی نباید بلرزد. اگر صدایش بلرزد، یعنی ترسیده است. و هرکس بترسد، زودتر زمینگیر‏می شود. می گفت: «بیسیمچی، گوش و چشم و زبان فرمانده است. صدایی که از بیسیم می آید، باید نشاندهنده شجاعت و قوت باشد؛ نه ترس و ضعف.»

با گزینش صحیح او، ما همیشه بهترین و نمونه ترین نیرو های مخابراتی را داشتیم.

برادر منصور صومعه که تا آن ساعت سرش را پایین انداخته بود، سربلند می کند و می گوید:

در بندرعباس بودیم که دیدیم علی آقا با یک دوچرخه وارد شد. حالا این دوچرخه را با چه سختی یی بار اتوبوس کرده و آورده بود، بماند؛ در صورتی که بسیج برای انجام کلیه کارها وسیله نقلیه داشت و همه استفاده می کردند. شخصیتی مثل علی آقا که جای خودش را داشت. اما تا زمانی که آنجا بود، از همان دوچرخه استفاده می کرد. با ‏اینکه می دانستیم هیچ حقوقی از بسیج نمی گیرد و حق دارد از امکانات بیت المال استفاده کند.

‏بسیج بندرعباس، در بلواری واقع شده بود که وسیله های نقلیه برای دور زدن و رسیدن به بسیج می بایست تا انتهای آن می رفتند. علی آقا هم با آن وضعیت شدید مجروحیت از ناحیه دست و پا، رکاب زنان، بلوار را از همان بریدگی انتها دور می زد و می آمد که مدت زیادی طول می کشید؛ با اینکه می توانست به راحتی دوچرخه را به این طرف بلوار بیاورد و مستقیم وارد بسیج بشود. با اعتقاد راسخ می گفت: رعایت این موارد، ‏مطابق شرع و عرف جامعه است. بهتر از هر کس هم بسیجی باید رعایت کند.»

مطلبی دیگر که به نظرم رسید این است که بگویم شما حتماً یکی از شعار های بچه های بسیج را هنگام تمرینات رزمی شنیده اید که هنگام انجام این حرکات،‏مربی سؤال می کند روحیه؟ و بچه ها جواب می دهند: عالیه! این یعنی چی؟ یعنی اینکه ما در سخت ترین شرایط خودمان را نمی بازیم. من این حفظ روحیه را به نحو شایسته ای در ایشان دیده بودم یعنی مقاومت علی آقا در برابر مصایب و مشکلات و دردهای جسمی، ‏برای همه درس بزرگی بود. گاهی اوقات بدون اینکه متوجه بشود، ‏در چهره ایشان خیره می شدم و می دیدم از فشار درد، ‏عرق به صورتش ـ نشسته است؛ اما به روی خود نمی آورد. وقتی در چنین لحظاتی نگاهمان باهم تلاقی می کرد، ‏همان چهره عرق کرده از درد، ‏با گشاده رویی تبسم می کرد. بارها شده بود که بچه ها دور هم جمع می شدند و ورزش می کردند. یکی شنا می رفت، ‏یکی طناب می زد ... و هر کس سعی می کرد از دیگری پیشتر باشد. نوبت به علی آقا که می رسید، ‏از همه جلوتر بود. با زبان عمل می فهماند که این جراحتها باعث ضعف بدن و روحیه من نخواهد شد.

‏به آقا مصطفی منصوری می گویم: شما بفرمائید. نگاهم می کند و می گوید: ما را به یاد کسی می اندازید که می ترسم در موردش حرف بزنم، ‏خدا را شاهد می گیرم که نمی خواهم بزرگ نمایی کرده باشم. اما شما تا حالا شنیده اید وقتی نام یکی از بزرگان عالی مرتبه دین مبین اسلام می آید، ‏کسی بگوید خدا بیامرزدش؟

من در حال حاضر چنین حالی دارم. نمی دانم چه بگویم. فقط می توانم به روح عالی مرتبه اش صلوات بفرستم و بسنده کنم به چند مطلب و زبان قاصرم را به کام بگیرم. یادم می آید دهلران بودیم، ‏و تابستان خیلی گرمی بود. به همین خاطر،بچه ها برای خنکی به هر گوشه وکناری می رفتند؛ مخصوصاً بعد از ظهرها که اوج گرما بود و مجبور بودیم به زیر درختها پناه ببریم یا تنی به آب بزنیم. در همین روزها، ‏علی آقا داخل آسایشگاهی که مثل کوره گرم بود، ‏می نشست. چند روز اول فکر می کردم کاری دارد. بعد به خودم گفتم: چه کاری ارزش تحمل این همه گرما را دارد؟

یک روز که طبق معمول از آسایشگاه بیرون نیامد، ‏رفتم بپرسم که چطوری این گرما را تحمل می کنید؟ واقعاً سؤالی برایم شده بود! وارد آسایشگاه که شدم، از تعجب نمی دانستم چه بگویم. دیدم روی یک دسته پتو که همیشه گوشه آسایشگاه بود، ‏نشسته است و از پنجره به بیرون نگاه می کند؛ در حالی که آفتاب از پشت شیشه به داخل و روی او می تابید. سلامی کردم و گفتم: «علی آقا، ‏همه بچه ها دنبال جای خنک می گردند، ‏آن وقت شما روی این پتوهایی که خودشان گرمند،آن هم پشت شیشه نشسته اید؟»

علی آقا اول سکوت کرد؛ اما وقتی دید هنوز ایستاده ام، ‏گفت: «اخوی، ‏به این جسم نباید خیلی زیاد رو بدهیم. اگر زیاد از حد به او توجه کنی، ‏وبال گردنت می شود.»

وقتی این حرف را زد، ‏دلم خواست نزدش بمانم؛ اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که از آن گرما گریختم.

‏ممکن است اگر من بجای ایشان بودم می گفتم فعلاً دنبال جای

خنکی بگردم تا بعد ببینم خدا چه می خواهد. پس چرا نرفت؟ چون علی آقا به راهی که می رفت، ‏شک نداشت. معمولاً هم مرجعش قرآن بود. اگر قرآن را باز می کرد و به بشارت تلخ یا شیرینی برمی خورد، ‏همان را پایه و اساس برنامه ریزی کارهای خودش قرار می داد.

روزی که به همراه بچه ها عازم دهلران بودیم، ‏چهره علی آقا را خیلی متبسم و خوشحال دیدیم. هر وقت تبسم می کرد، ‏می دانستیم که عمل خوبی انجام شده یا قرار است انجام شود. گفتیم: «علی آقا، ‏امروز خیلی خوشحال هستید!»

‏گفت: «بله! چون استخاره کرده ام و قرآن جوابم را داده .»

‏بعد آیه ای را نشان داد و گفت: «یک بار که قرار بود عملیاتی انجام شود،‏استخاره کردم و این آیه آمد که بشارت به فتح و ظفر می دهد. امروز هم استخاره کردم و همین آیه آمد.»

‏بعد با کلامی محکم به بچه ها قول داد که ما حتماً پیروز می شویم. بچه ها هم چون به او اعتقاد داشتند، خیلی خوشحال شدند. حالی پیدا کردند که انگار از میدان پیروزی می آیند. استخاره علی آقا هم کار خودش را کرد. چون بعداً همین طور شد که گفته بود.

‏حالا شما می فرمائید در مورد ایشان بیشتر توضیح بدهم. والله نمی توانم. چون از عهده زبان من     برنمی آید. فقط اجازه بدهید به عنوان هدیه ای به آقا امام زمان، و تبریک به داشتن چنین رهروی، ‏صحنه شهادت این بزرگوار را نقل کنم.

‏گرما گرم عملیات والفجر سه بود که فرمانده گروهان، ‏آقای مهاجرانی. و یک جمع ده ـ پانزده نفری از بچه های مخلص بسیج و سپاه به شدت مجروح و شهید شدند. به توصیه آقای مهاجرانی، برای شناسایی و آوردن کمک به راه افتا دم. بعد از ساعتی، ‏به یک کانال ارتباطی رسیدم و صدایی شنیدم. جلوتر رفتم، ‏دیدم برادر خلیلی است. گفتم: «چی شده؟»

گفت: «تیر خورده ام.»

‏از کانال پایین رفتم، ‏زیر بغلش را گرفتم و با کمک بچه ها او را به بالای کانال فرستادم. ظاهراً در آن وضعیت، همراه بچه های امدادگر زیر آتش قرار گرفته بودند. جلوتر که رفتم، ‏در زیر آن آتشی که می بارید، ‏شنیدم یک نفر با صدای بلند دعا می خواند. علی آقا بود. کنارش رفتم و گفتم: «چرا با بچه های امدادگر نرفتی؟»

‏گفت: «خلیلی، ‏وضعش خیلی بدتر از من است.»

‏دوباره نگاه کردم پوتین اش متلاشی شده بود و من فقط مچ پایی را می دیدم که به پوستی آویزان است. از ناحیه مچ به بالا هم رگهای سوخته بیرون زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: خلیلی آن پایین است. هنوز امدادگرها نتوانسته اند او را به عقب ببرند.»

سپس بدن مظلوم و لاغر او را از جا بلند کردم. همان دم، ‏احمد امینی هم رسید. سراپا خون آلود بود. فهمیدم ترکش خورده است؛ اما می گفت زخم من مهم نیست؟ اذیت نمی کند. با کمک امینی، علی آقا را کول کردیم و به طرف جایی که برادر خلیلی افتاده بود، بردیم. نمی دانستیم چه کار کنیم؟ امدادگرها کم بودند. چند نفر از آنها زخمی شده و تنها سه نفر باقی مانده بودند. علی آقا به محض دیدن خلیلی اشک در چشمهایش پر شد. خلیلی گفت او را به طرف علی آقاببریم. این دو را به هم نزدیک کردیم. به زحمت دستهای همدیگر را گرفتند و فشار دادند. بعد صورتشان را به هم نزدیک کردند؟ اما حرف نمی زدند؟ فقط گریه می کردند. امدادگرها خواستند حرکت کنند؟ اما به دلیل کمبود نیرو، فقط یکی از آنها را می شد انتقال داد. نفر دوم باید منتظر می ماند. علی آقا گفت:

‏... خلیلی ...

خلیلی می گفت : ... علی آقا ...

‏سرانجام با فریاد التماس علی آقا، برادر خلیلی را به سرعت به عقب منتقل کردند. یکی از امدادگرها هم نزد علی آقا ماند. صحنه کربلا بود و روز تیغ. خون گریه می کر دیم.

امدادگرها بعد از چند ساعت بازگشتند و سراغ علی آقا آمدند. می گفتند آمبولانسها هنوز نمی توانند داخل این قسمت از منطقه بشوند. دوباره علی آقا را روی برانکارد گذاشتند و به راه افتادند. هنوز چند صدمتر از راه را طی نکرده بودند که می بینند یک نفر بسیجی در حالی که به شدت زخمی است، به زمین افتاده و با التماس می گوید: «بر ادران، مرا هم با خود ببرید. نگذارید اینجا در تنهایی بمیرم. حالا شب است و آدم نمی داند چه خواهد شد؟»

‏علی آقا که این صحنه را می بیند، به امدادگرها می گوید: «مرا به ‏زمین بگذار ید.»

‏امدادگرها اعتراض می کنند که این درست نیست؛ ما فعلاً برای شما ماموریت داریم. دوباره برمی گر دیم! اما علی آقا آنقدر اصرار می کند که مجبور می شوند آن بسیجی را به جای او به عقب انتقال بدهند.

‏آن منطقه، ساعتی بعد دوباره به اشغال نیروهای دشمن درآمد و قبل از آن، ساعتها زیر آتش خمپاره و آتشبارهای دیگر بود. کسی نمی داند او چگونه به دیدار یار رفت؛ اما همه می دانند که او دنیا را برای چنین روزی می خواست تا یکه و تنها، در معصوم ترین لحظات، ‏معشوق را چنین سرخ و خونین دربر گیرد.

حرفها تمام نشده است. اما هق هق گریه، ‏می دانم مجال بیشتر گفتن را نخواهد داد ...

 

شهید علی آقا ماهانی

شهید بی ریا . . .

رای گیری
نظر شما در خصوص کیفیت و طراحی وبسایت ؟
 
حاضرین در سایت
 11 مهمان حاضر
اوقات شرعی

طراح وبسایت